تبليغاتX
Lilypie Kids birthday Ticker ما و کارن (موچول سابق)
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 ما داریم می ریم لاهیجان

برای زندگی..................

کارن به پاهاش با آگاهی نگاه می کنه با آگاهی بیشتری دست هاش رو تکون می ده ...اما مجبور شدیم به خاطر قطره خونی که توی پو.شکش بود آزمایش ادرار بدیم و هر روز داریم می ریم بیمارستان و دکتر یا برای من یا برای کارن نتیجه اولیه ی آزمایش خوب بود اما منتظر نتیجه نهایی هستیم ...دکتر که کارن رو وزن کرد گفت : عالیه و حتی از رنج هم کمی بیشتره قوت قلب گرفتم تسکینی شد برای لحظه هایی که با زجر جیش می کنه دلم برای پسرم کبابه آدم همش فکر می کنه گناهی ازش سر زده .....

این روزها شب ها هم بد بیدار می مونه روزی سه بار می بریمش توی وان آب گرم آرووم می شه .. دیشب خوب خوابیداما من خوشحال نیستم همه چیز رو به فال بد می گیرم تمام شب بیدار بودم و با هر تکونش دلم می گرفت سعی می کنم دقت و توجه ام بهش خیلی بیشتر از قبل باشه نمی ذارم برای شیر خواستن حتی به قان و قون بیفته دعا کنین زودتر خوب بشه...خسته ام ...کی تو این اوضاع اسباب کشی می کنه؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:51  توسط حمید و لیلا  | 

برای اولین بار رفتیم پیش بابابزرگ قطعه ۲۵۸ بهشت زهرا ردیف ۹۲

روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:49  توسط حمید و لیلا  | 

 

  جسته گریختهاین روزها ترجیح می دادم ننویسم امایه چیزی درونم بهم می گه کارن بعد ها دوست داره بدونه این روزها چه اتفاقاتی افتاده ...انگار عادت کردیم که همه چیز رو سانسور کنیم ....سانسور رفته توی توی  وجودمون .....حمید می ره تظاهرات شرکت می کنه و هر کی هم که باهاش می فرستم می گه که حمید اصلا مثل پدری که یه بچه ی دو ماهه داره بر خورد نمی کنه و کارای خطرناک می کنه .....من نمی تونم.  وجدانم اجازه نمی ده که نذارم بره  مخصوصا حالا که خودمم نمی تونم برم اما از یه طرف هم نگرانشم بلایی سر خودش نیاره ....هر روز یه خبر بد تر از قبل به گوش می رسه که قلب آدم جریحه دار می شه .....خلاصه اینکه اوضاعی داریم ...درست از روز 22 خرداد و این بچه عجب روزگاری داره که باید تو این روزها به دنیا بیاد عین پدر و مادرش ....چقدر همیشه برای ما جالب بوده که بدونیم اون روزهای تولد ما چه خبر بوده و با زور خاطرات اون روزها رو از زیر زبون مادرا و پدرامون بیرون می کشیم...همه مردم در گیر این حوادثن به خصوص وقتی آدم خبر کشته شدن کسی رو می شنوه دیگه غذا خوردن هم یادش می ره ..منو بگو که از چند هفته قبل از انتخابات اصلا نمی خواستم خودم رو در گیر کنم اما الان همش پای تلویزیون و اینترنتم تا ببینم اوضاع از چه قراره ..از اون روزی که کارن رو بردیم برای ختنه دو هفته ای می گذره همون روزی که نوار سبز روی کیف کارن توجه پرستار رو جلب کرد و با حالت تحقیر آمیزی گفت: می خوای شفا بگیری؟ و من در جواب و با اندکی تامل گفتم: ایشالله همه شفا می گیریم ...جالبه که خانومه حرصش در اومد منتظر بود که من بحث کنم و بیشتر حرف بزنم هی می رفت و می اومد و راجع به روبان سبز و شفا گرفتن تیکه می پروند و من مادری بودم که نگران بچه اشه که تا چند لحظه ی دیگه قراره یه عمل کوچیک ختنه رو داشته باشه و توی دلم صلوات می فرستادم و آیت الکرسی می خوندم ...من و5 مادر دیگه که همه حدودای 1 تا 5/1 ماهگی بودن ...اول خیال می کردیم_ اونقدر که به حضور پدر تاکید کردن _نقش پدرا پر رنگ تر باشه اما به همین حد خلاصه شد که پشت در بمونن و راجع به ختنه کردن جک برای هم تعریف کنن .... با کلاس ترین صحبت هاشون هم خوندن جک هایی بود که در مورد انتخابات برای هم می خوندن و بازم این مادرا بودن که توی اتاق بغلی باید بچه ها رو آماده می کردن و آموزش می دیدن که با بچه ی ختنه شده چه باید کرد و بازم این مادرا بودن که باید بچه شون رو با دست خودشون روی تخت جراحی می ذاشتن و بعد از 10 دقیقه می رفتن برش می داشتن. هر چقدر هم که بخوای همسرت رو در بزرگ کردن بچه دخیل کنی مسائل خارج از خونه جلوت رو می گیره. توی یه متن بلند بالا تحقیقاتم رو در مورد ختنه نوشته بودذم که فکر نکنم بتونم همه اش رو تایپ کنم اما خلاصه اش اینه که ختنه در بین یهودی ها و مسلملنان رواج داره و از قدیم الایام  مردان پسرها رو ختنه می کردن تا سالاری خودشون رو به اونها نشون بدن و در دوره ی زن سالاری زنها دختر ها رو به همین منظور ختنه می کردن ... حالا اگه بگردیم و یه قبیله هایی رو در سر تاسر دنیا با زن سالاری و مرد سالاری پیدا کنیم این حقیقت کاملا مشهوده ... و البته معلم یوگای من می گفت که ختنه در اسلام بسیار مفید دانسته شده و در طب اسلامی روش تاکید شده اونقدر از خوبیهای ختنه مطمئن بود که می گفت خانومها هم باید ختنه کنن!!! دکتر متخصصی که توی بیمارستان صارم کارن رو بعد از تولد بررسی کرد معتقد بود که می تونیم ختنه نکنیم و اصراری در این زمینه نیست، اما خوب در اون صورت دهن فضول ها رو چه طور می شد بست ؟؟؟ .الانم که حمید 24 ساعته جلوی اینترنته و چند دقیقه ای هم که کارن رو دستش می سپرم هی می گه : ببین شیر می خواد این!!! کارن یکی دو روزه که به شدت به من چسبیده و دائم شیر می خوره از شب تا صبح و از صبح تا شب شاید اونم بو برده که جهان خارج از خونه خبر هاییه... شبها از 12تا سه نصفه شب کارن مال حمیده و بعد می یارتش برای من تا صبح تا من بتونم شب کمی بخوابم اما از 3 تا صبح پلک روی هم نمی ذارم گاهی هم که خوابم می بره همش کابوس می بینم و بیدار می شم کابوسهای من پره از خفه شدن بچه زیر لحاف بعد که بیدار می شم می بینم از ترسم با فاصله ی یک کیلومتر از خودم خوابوندمش.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:7  توسط حمید و لیلا  | 

 

  جسته گریختهاین روزها ترجیح می دادم ننویسم امایه چیزی درونم بهم می گه کارن بعد ها دوست داره بدونه این روزها چه اتفاقاتی افتاده ...انگار عادت کردیم که همه چیز رو سانسور کنیم ....سانسور رفته توی توی  وجودمون .....حمید می ره تظاهرات شرکت می کنه و هر کی هم که باهاش می فرستم می گه که حمید اصلا مثل پدری که یه بچه ی دو ماهه داره بر خورد نمی کنه و کارای خطرناک می کنه .....من نمی تونم.  وجدانم اجازه نمی ده که نذارم بره  مخصوصا حالا که خودمم نمی تونم برم اما از یه طرف هم نگرانشم بلایی سر خودش نیاره ....هر روز یه خبر بد تر از قبل به گوش می رسه که قلب آدم جریحه دار می شه .....خلاصه اینکه اوضاعی داریم ...درست از روز 22 خرداد و این بچه عجب روزگاری داره که باید تو این روزها به دنیا بیاد عین پدر و مادرش ....چقدر همیشه برای ما جالب بوده که بدونیم اون روزهای تولد ما چه خبر بوده و با زور خاطرات اون روزها رو از زیر زبون مادرا و پدرامون بیرون می کشیم...همه مردم در گیر این حوادثن به خصوص وقتی آدم خبر کشته شدن کسی رو می شنوه دیگه غذا خوردن هم یادش می ره ..منو بگو که از چند هفته قبل از انتخابات اصلا نمی خواستم خودم رو در گیر کنم اما الان همش پای تلویزیون و اینترنتم تا ببینم اوضاع از چه قراره ..از اون روزی که کارن رو بردیم برای ختنه دو هفته ای می گذره همون روزی که نوار سبز روی کیف کارن توجه پرستار رو جلب کرد و با حالت تحقیر آمیزی گفت: می خوای شفا بگیری؟ و من در جواب و با اندکی تامل گفتم: ایشالله همه شفا می گیریم ...جالبه که خانومه حرصش در اومد منتظر بود که من بحث کنم و بیشتر حرف بزنم هی می رفت و می اومد و راجع به روبان سبز و شفا گرفتن تیکه می پروند و من مادری بودم که نگران بچه اشه که تا چند لحظه ی دیگه قراره یه عمل کوچیک ختنه رو داشته باشه و توی دلم صلوات می فرستادم و آیت الکرسی می خوندم ...من و5 مادر دیگه که همه حدودای 1 تا 5/1 ماهگی بودن ...اول خیال می کردیم_ اونقدر که به حضور پدر تاکید کردن _نقش پدرا پر رنگ تر باشه اما به همین حد خلاصه شد که پشت در بمونن و راجع به ختنه کردن جک برای هم تعریف کنن .... با کلاس ترین صحبت هاشون هم خوندن جک هایی بود که در مورد انتخابات برای هم می خوندن و بازم این مادرا بودن که توی اتاق بغلی باید بچه ها رو آماده می کردن و آموزش می دیدن که با بچه ی ختنه شده چه باید کرد و بازم این مادرا بودن که باید بچه شون رو با دست خودشون روی تخت جراحی می ذاشتن و بعد از 10 دقیقه می رفتن برش می داشتن. هر چقدر هم که بخوای همسرت رو در بزرگ کردن بچه دخیل کنی مسائل خارج از خونه جلوت رو می گیره. توی یه متن بلند بالا تحقیقاتم رو در مورد ختنه نوشته بودذم که فکر نکنم بتونم همه اش رو تایپ کنم اما خلاصه اش اینه که ختنه در بین یهودی ها و مسلملنان رواج داره و از قدیم الایام  مردان پسرها رو ختنه می کردن تا سالاری خودشون رو به اونها نشون بدن و در دوره ی زن سالاری زنها دختر ها رو به همین منظور ختنه می کردن ... حالا اگه بگردیم و یه قبیله هایی رو در سر تاسر دنیا با زن سالاری و مرد سالاری پیدا کنیم این حقیقت کاملا مشهوده ... و البته معلم یوگای من می گفت که ختنه در اسلام بسیار مفید دانسته شده و در طب اسلامی روش تاکید شده اونقدر از خوبیهای ختنه مطمئن بود که می گفت خانومها هم باید ختنه کنن!!! دکتر متخصصی که توی بیمارستان صارم کارن رو بعد از تولد بررسی کرد معتقد بود که می تونیم ختنه نکنیم و اصراری در این زمینه نیست، اما خوب در اون صورت دهن فضول ها رو چه طور می شد بست ؟؟؟ .الانم که حمید 24 ساعته جلوی اینترنته و چند دقیقه ای هم که کارن رو دستش می سپرم هی می گه : ببین شیر می خواد این!!! کارن یکی دو روزه که به شدت به من چسبیده و دائم شیر می خوره از شب تا صبح و از صبح تا شب شاید اونم بو برده که جهان خارج از خونه خبر هاییه... شبها از 12تا سه نصفه شب کارن مال حمیده و بعد می یارتش برای من تا صبح تا من بتونم شب کمی بخوابم اما از 3 تا صبح پلک روی هم نمی ذارم گاهی هم که خوابم می بره همش کابوس می بینم و بیدار می شم کابوسهای من پره از خفه شدن بچه زیر لحاف بعد که بیدار می شم می بینم از ترسم با فاصله ی یک کیلومتر از خودم خوابوندمش.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:7  توسط حمید و لیلا  | 

ختنه و یه عالمه مسائل دیگه

  جسته گریختهاین روزها ترجیح می دادم ننویسم امایه چیزی درونم بهم می گه کارن بعد ها دوست داره بدونه این روزها چه اتفاقاتی افتاده ...انگار عادت کردیم که همه چیز رو سانسور کنیم ....سانسور رفته توی توی  وجودمون .....حمید می ره تظاهرات شرکت می کنه و هر کی هم که باهاش می فرستم می گه که حمید اصلا مثل پدری که یه بچه ی دو ماهه داره بر خورد نمی کنه و کارای خطرناک می کنه .....من نمی تونم.  وجدانم اجازه نمی ده که نذارم بره  مخصوصا حالا که خودمم نمی تونم برم اما از یه طرف هم نگرانشم بلایی سر خودش نیاره ....هر روز یه خبر بد تر از قبل به گوش می رسه که قلب آدم جریحه دار می شه .....خلاصه اینکه اوضاعی داریم ...درست از روز 22 خرداد و این بچه عجب روزگاری داره که باید تو این روزها به دنیا بیاد عین پدر و مادرش ....چقدر همیشه برای ما جالب بوده که بدونیم اون روزهای تولد ما چه خبر بوده و با زور خاطرات اون روزها رو از زیر زبون مادرا و پدرامون بیرون می کشیم...همه مردم در گیر این حوادثن به خصوص وقتی آدم خبر کشته شدن کسی رو می شنوه دیگه غذا خوردن هم یادش می ره ..منو بگو که از چند هفته قبل از انتخابات اصلا نمی خواستم خودم رو در گیر کنم اما الان همش پای تلویزیون و اینترنتم تا ببینم اوضاع از چه قراره ..از اون روزی که کارن رو بردیم برای ختنه دو هفته ای می گذره همون روزی که نوار سبز روی کیف کارن توجه پرستار رو جلب کرد و با حالت تحقیر آمیزی گفت: می خوای شفا بگیری؟ و من در جواب و با اندکی تامل گفتم: ایشالله همه شفا می گیریم ...جالبه که خانومه حرصش در اومد منتظر بود که من بحث کنم و بیشتر حرف بزنم هی می رفت و می اومد و راجع به روبان سبز و شفا گرفتن تیکه می پروند و من مادری بودم که نگران بچه اشه که تا چند لحظه ی دیگه قراره یه عمل کوچیک ختنه رو داشته باشه و توی دلم صلوات می فرستادم و آیت الکرسی می خوندم ...من و5 مادر دیگه که همه حدودای 1 تا 5/1 ماهگی بودن ...اول خیال می کردیم_ اونقدر که به حضور پدر تاکید کردن _نقش پدرا پر رنگ تر باشه اما به همین حد خلاصه شد که پشت در بمونن و راجع به ختنه کردن جک برای هم تعریف کنن .... با کلاس ترین صحبت هاشون هم خوندن جک هایی بود که در مورد انتخابات برای هم می خوندن و بازم این مادرا بودن که توی اتاق بغلی باید بچه ها رو آماده می کردن و آموزش می دیدن که با بچه ی ختنه شده چه باید کرد و بازم این مادرا بودن که باید بچه شون رو با دست خودشون روی تخت جراحی می ذاشتن و بعد از 10 دقیقه می رفتن برش می داشتن. هر چقدر هم که بخوای همسرت رو در بزرگ کردن بچه دخیل کنی مسائل خارج از خونه جلوت رو می گیره. توی یه متن بلند بالا تحقیقاتم رو در مورد ختنه نوشته بودذم که فکر نکنم بتونم همه اش رو تایپ کنم اما خلاصه اش اینه که ختنه در بین یهودی ها و مسلملنان رواج داره و از قدیم الایام  مردان پسرها رو ختنه می کردن تا سالاری خودشون رو به اونها نشون بدن و در دوره ی زن سالاری زنها دختر ها رو به همین منظور ختنه می کردن ... حالا اگه بگردیم و یه قبیله هایی رو در سر تاسر دنیا با زن سالاری و مرد سالاری پیدا کنیم این حقیقت کاملا مشهوده ... و البته معلم یوگای من می گفت که ختنه در اسلام بسیار مفید دانسته شده و در طب اسلامی روش تاکید شده اونقدر از خوبیهای ختنه مطمئن بود که می گفت خانومها هم باید ختنه کنن!!! دکتر متخصصی که توی بیمارستان صارم کارن رو بعد از تولد بررسی کرد معتقد بود که می تونیم ختنه نکنیم و اصراری در این زمینه نیست، اما خوب در اون صورت دهن فضول ها رو چه طور می شد بست ؟؟؟ .الانم که حمید 24 ساعته جلوی اینترنته و چند دقیقه ای هم که کارن رو دستش می سپرم هی می گه : ببین شیر می خواد این!!! کارن یکی دو روزه که به شدت به من چسبیده و دائم شیر می خوره از شب تا صبح و از صبح تا شب شاید اونم بو برده که جهان خارج از خونه خبر هاییه... شبها از 12تا سه نصفه شب کارن مال حمیده و بعد می یارتش برای من تا صبح تا من بتونم شب کمی بخوابم اما از 3 تا صبح پلک روی هم نمی ذارم گاهی هم که خوابم می بره همش کابوس می بینم و بیدار می شم کابوسهای من پره از خفه شدن بچه زیر لحاف بعد که بیدار می شم می بینم از ترسم با فاصله ی یک کیلومتر از خودم خوابوندمش.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:7  توسط حمید و لیلا  | 

سلام

به دلایلی که حتما در اینجا بخوانید مامان بابام حال و روز خوبی برای پست نوشتن ندارند.

آینده من هم در وضعیت نا معلومی است بابام رفته تظاهرات. خدا به خیر کنه یتیم نشم  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:4  توسط حمید و لیلا  | 

حمید مجبورم کرده یه عکس با رزولوشن بالا رو براش میل کنم منم معطلم وگرنه بچه ام رو بغلم نمی گرفتم در حالی که شاکیه ژست بنویسم البته از انتظار برای اینکه یه عکس اتچ بشه بهتره داشتم فکر می کردم به حرفی که یکی از دوستان قبل از به دنیا اومدن کارن به ما گفت و گفت که حس پدر مادری وقتیه که یه نفر نذاره شب بخوابی و تو پا می شی تازه قربون صدقه اش هم می ری۱۱۱ و عجیبه این.............

یادم رفت چی داشتم می نوشتم این عکس کمپرس نمی شه نمی دونم پیکچر منیجر ایراد داره یا مخ من کارن بعد از حمومش شیر نخورده حالا هم نمی خوره دو روزه کم شیر می خوره ...منم که کما کان مشکلات دارم...اصلا زایمان به من نساخته ....

حمید خیلی سرزنشم می کنه که اصلا مثل قبل نیستی و خیلی مضطربی و دلشوره داری اما نمی فهمه این دست خودم نیست ...امروز بعد از ختنه اش اولین بار بود که درست و حسابی بردمش حموم ..مامان بنده خدا هم همه ی کتا بای طب سنتی رو به خاطر من زیر و رو کرده و کلی داروی گیاهی چدید پیشنهاد می ده ....کمکم کرد کارن رو بعد از حموم گرفت لباس پوشوند ...ورزش نمی کنم خیلی کرخت شدم فقط این حموم هر روزه است که نجاتم می ده کاش وقت داشتم روزی دو بار برم.. کارن بغلم خوابیده این عکس اتچ نمی شه و بی خودی وب گردی می کنم ...باید بیدارش کنم شیر بخوره ....زخمش خیلی بهتره ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط حمید و لیلا  | 

برای کارن می نویسم اما برگشتم به سیتم قدیم و تو دفتر چه چون یا روی پامه یا تو بغلم داره شیر می خوره و قاعدتا نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم یه عالمه پست در مورد پیشرفت هاش نوشتم که هیچکدوم رو وقت نکردم تایپ کنم دیروز هم بردیمش برای ختنه بیمارستان میلاد در مورد ختنه کلی بررسی های مادرانه کردم و کلی نوشتم که باید خلاصه شو اینجا بذارم....دیگه اینکه کارن می خنده و با وجود زخمی که داره برای من التیامه و باورم می شه که حالش خوبه و حرکتهاش خیلی زیاد شده طوری که نمی ذاره پتو روش بمونه  مگر اینکه یه جوری زیرش گیر بدم کارن یه خدمت هم به موسوی کرده که شرحشض رو همراه ماجرای ختنه اش می نویسم و دیگه اینکه عاشق موسیقیه و گلوم گرفت بسکه براش خوندم و متوصل شدم به سی دی و نوار ....دیگه لباس نداره بپوشه چون همه اش براش تنگ شده دیشب تمام مدت بیدار بودم که نکنه حالش بد باشه اما اون آروم خوابیده بود و گاهی قان و قون می کرد شبها هنوز هم دو ساعت یکبار ما رو بیدار می کنه با حمید شیفت گذاشتیم حمید تا نصفه شب بیداره و من از نصفه شب تا صبح حس می کنم تو همه چیز سرعتم بالاتر رفته و بهترین لحظات زندگیم وقتیه که کارن تو بغلم شیر می خوره ..احساس خوشبختی می کنم و ازش لذت می برم هر چند درد های کوچکی هنوز هم هست.... دیروز برای اولین بار به عروسکی که جلوی روش بود دست زد البته هنوز مطمئن نیستم که اختیاری در کار بوده باشه ...تازگی ها شب که بیدار می شود فقط شیر می خوره و کمتر احتیاج داره عوضش کنیم بی سرو صدا شیرش رو می خوره و می خوابه و من هم می تونم به معنای واقعی دو ساعتی استراحت کنم ..جالبه که با وجود اینکه شبها به نسبت کم می خوابه اصلا داد و غار نمی کنه و آرومه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:16  توسط حمید و لیلا  | 

کارن خیلی خوش شانس بوده که وقتی دنیا به اومده که بی دغدغه سرما خوردگی می تونه ماههای اول عمرش رو راحت آب تنی کنه و حالشو ببره! مخصوصا با وان جدیدش.

خیلی سلطنتی نشسته نه؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:17  توسط حمید و لیلا  | 

برخی شیرین کاری های کارن در هفته ی گذشته:

 

جیش کردن روی فرش خونه مون،فرش خونه و تخت مامان پری،روی لباس من،روی دست حمید.

خندیدن وقتی توی خوابه و تازگی ها وقتی باهاش حرف میزنیم و ادا در میاریم.

حرف زدن توی خواب با صداهای عجیب و غریب مثل آقا شیره و آقا اسبه.

خوابیدن با دهن باز که خیلی معصوم و قشنگه.

به زانو در آوردن مامان و باباش نصفه شب و گاهی وقت ها مامان پری و خاله سحر و خاله قدسی.

یه شب هم قدسی برات صدای شیر در آورد.تو هم با همون صدا جوابش رو دادی.

 

کارن جونم ناخن هات رو وقتی خوابی میگیرم تقریبا هفته ای یک بار حسابی بلند میشن.

یه موقع هایی وقتی شیر خوردنت تموم میشه و سرت رو میذاری روی سینه ام تا بخوابی دهنت رو بازمیکنی و یه عالمه شیر از تو دهنت میریزه بیرون.

تازگی ها موقع حموم کردن گریه نمیکنی و شستن سرت خیلی لذت بخشه.

سعی میکنم تا جای ممکن باهات بازی کنم و حرف بزنم.البته تو هم خوب جواب میدی و نگاهت میگه که راضی هستی .

امروز برات زبون درازی کردم تو هم جوابم رو دادی .

به موسیقی خوب جواب میدی .هنوز با چشم هات خوب به چیز ها خیره نمیشی اما وقتی توی صورتت نگاه میکنیم تو هم توی چشمای ما خیره میشی.

خاله سحرت هی میگه:لیلا دستت درد نکنه که کارن رو برای ما به دنیا آوردی!

یه شب خوابت نمیبرد با چشم های کاملا باز بابا حمید رو کلافه کرده بودی .من رفته بودم دوش بگیرم اومدم و دیدم حمید کنار خودش خوابوندتت. حمید خواب بود و تو هنوز با چشم های باز این ور و اون ور رو نگاه میکردی .برت داشتم و برات این قصه رو گفتم:بچه خرسا شبا میخوابن، بچه شیرا شبا میخوابن،بچه خروسا شبا می خوابن.بچه خرگوشا شبا میخوابن.بچه کرگدنا شبا میخوابن...و کل حیوونای جنگل رو گفتماما تو هنوز با چشمای باز به من خیره شده بودی ،شروع کردم به خوندن لالایی و گفتم حالا کارن باید بخوابهو تو بعد از دو دقیقه در یک خواب عمیق فرو رفته بودی .کاش میشد این لحظات رو میتونستم ثبت کنم و همیشه داشته باشمشون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:53  توسط حمید و لیلا  |