تبليغاتX
ما و کارن (موچول سابق)

ما و کارن (موچول سابق)

بعد از ظهره کارن دراز کشیده روی مبل با یه حالت آرومی می گه:  دلم برای   خودم    تنگ شده!

بعضی روزها که حمید نیست برای اینکه بتونم برم کلاس یوگا از بابا می خوام که صبح زود بیاد و پیش کارن بمونه و بعد که بر می گردم کارن بیدار شده و کلی با بابا بزرگش بازی کرده .... دیروز صبح که بیدار شد با تعجب و عجله اومد تو هال و به رو به من گفت: تویی؟؟؟ انگار انتظار داشت بابا رو ببینه...

بعد از معرفی فیلم قهوه تلخ توسط پسر عمه ی کارن یعنی فرزاد به کارن. کارن جزو طرفداران این سریال شده و خلاصه از تبلیغاتش تا آهنگش و حتی سخنرانیهای مدیری رو هم خوب حفظ شده و هر وقت من و حمید داریم یه چیزی تو تلویزیون نگاه می کنیم ...مخصوصا وقتی که خیلی تمرکز کردیم کارن پشت به تلویزیون روبروی ما می ایسته و یه بار همه ی سریال رو همراه با سخنرانی مهران مدیری دوره می کنه از اینکه نباید سی دی ها رو کپی کنین و اینکه سی دی قهوه ی تلخ کپی نشد و ....مراسم اهدا جوایز: که مهران مدیری از برنده می پرسه آقا شما خونه دارین و آقاهه پشت تلفن می گه من دانشجووم و مهران مدیری با یه حالت خاصی می گه الهی بگردم...کارن مو به مو این صحبت ها رو حفظ کرده و وقتی به الهی بگردم می رسه خودش هم می دونه وقت ریسه رفتن ماست و کشش می ده و چند بار پشت سر هم تکرارش می کنه...

دیروز بعد از غذا یهو به ذهنم رسید به کارن الهی شکر بعد از غذا رو یاد بدم بهش می گم :خوب کارن جون بعد از غذا می گیم الهی؟

کارن هم انگار که درسش رو خیلی خوب بلد باشه به سرعت جوابم رو می ده:بگردم(اونقدر که الهی بگردم مهران مدیری رفته تو مخش)

از ری را برای اینکه ما رو به جشن تولدش دعوت کرد ممنونیم روز خوبی برای مامان باباها بود و از بس بهمون خوش گذشته بود آخر شب باید با اردنگی میزبان بر می گشتیم خونه...

کلاس موسیقی هفته ی قبل خیلی شلوغ بود و البته بچه های قدیمی اعتراضشون رفته بود هوا و هی با هم جلسه می ذاشتن با خانوم سالم صحبت کنن که کلاس دو تا بشه وووو خبر نداشتن که فقط خود من بر اثر تبلیغاتی که کردم دو و شایدم سه نفر به کلاس اضافه کرده بودم!!!! البته صداش رو در نیاوردم وگرنه خودمم بیرون می کردن...

امروز برف خیلی زیبایی بارید و با کارن اول روی در صندوق عقب ماشین یه آدم برفی درست کردیم با برفهای دست نخورده بعد بابایی به ما ملحق شد و رفتیم پارک پردیسان و حسابی بازی کردیم و البته آدم برفی بیچاره یه جاهایی وسط اتوبان همت سوت و پوت شده بود و به خاطر کارن به رومون نیاوردیم طفلک کارن از اول که نشست تو ماشین همش سرش به عقب کج بود که آدم برفی رو بپاد و بعد از پیاده شدن هم هی سراغش رو گرفت اما ما ماست مالیش کردیم ...خیلی خوب شد که صحنه ی افتادن سرش تو اتوبان رو ندید (چیکار می کردیم؟ نمی تونستیم آدم برفی رو تو کوچه ول کنیم یا بذاریمش تو ماشین کنار کارن در هر صورت بیچاره می شدیم).

بعد از برف بازی کارن که بادیدن باد بادکهای مختلف به هیجان اومده بود از ما بادبادک خواست خوشبختانه ماشین بادبادک فروشی همون جا پارک کرده بود بادبادک مورد علاقه ی کارن رو خریدیم و البته که به جای کارن این بابای کارن بود که با باد بادک بازی کرد و اونقدر دوید که بتونه ببردش هوا و آخرشم سقوط کرد ... دست آخر کارن به دم بادبادکش چسبیده بود و می گفت حالا بفرستش هوا ...اول تعجب کردم بعد یاد کتابی که دیروز تو خونه ی عمه ی حمید بود و برا کارن خونده بودم افتادم که یه بچه هه از بس بادبادکش رو دوست داشت یه روز از دمش چسبید و رفت تو آسمون!!و شان نزول این حرکت کارن بر ما هویدا شد!!

دیروز داشتیم می رفتیم خونه ی عمه حمید کارن طبق معمول پرسید کجا می ریم و بعد از جواب ما شروع کرد به مخالفت کردن ...بعد که رفتیم و بر گشتیم یهو رو کرد به ما و گفت:مامان لیلا و بابایی خیلی ممنون که منو بردین خونه ی عمه ی بابا!!!

معلومه بهش خوش گذشته بوده!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط حمید و لیلا  | 

بابای کارن داره براش کتاب می خونه می گه: بیا این داستان رو با هم بخونیم ...

کارن می گه: داستان نه ماجرا!

هر شب قبل از خواب یه مراسم شعر خوانی کارن داریم که حسنی نگو یه دسته گل رو از اول تا آخر بخونه ...اگه مامان تنبلی نبودم فایل صوتیش رو می ذاشتم ...اما اینم داستان عکس رو داره و من تنبل .

بعد از داستان مفصل حسنی یکی دو کتاب می خونیم و بعد هم که هر کی می ره تو رختخوابش مراسم شب به خیر گویی داریم اینطوری که هی من می گم شب به دخیر هی کارن می گه و گاهی هم شب خوش و شب خوبی داشته باشی و ....توی یکی از این سی دی ها یکی موقع شب به خیر گفتن می گه مواطب جونورهای اطرافت هم باش که ترجمه ی جمله ی معروفdont let the bed bugs bite  و البته کارن با تمام جزییاتش این رو هم اجرا می کنه.

کلاس موسیقی رو مدیون خواهرم فاطمه هستم که به موقع از زمان برگزاریش خبرم کرد و البته یکی از شیرین ترین تجربه های زندگیمه

رفتیم کلاس موسیقی جاتون خالی واقعا خیلی لذت بخشه با بچه های کوچولو موچولو همکلاس بودن....و یاد گرفتن سازهای جدید

سازهایی مثل:زنگوله-خاشخاشک-دقک-قاشقک -چوبک و البته دایره زنگی و مثلث و...شاید همه ی ما بارها و بارها این سازها رو دیده باشیم اما خیلی ساده و راحت از کنارشون رد شده باشیم باور کنین خیلی از این ساز ها همون جغجغه هایی هستن که ما همیشه می دیم دست بچه هامون.

همه ی بچه های کلاس به طبلک علاقه ی خاصی دارن و کارن هم از این قضیه مستثنی نیست.

نمی دونم مربی چرا این دفعه قصد کرده بود که اصلا طبلک رو نیاره ولی بالاخره بعد از اینکه  دید تقاضا زیاده گفت بعد از کلاس بیاین طبلک بزنین و چون بچه های کلاس بعد اومده بودن و وقتی نمونده بود هر کدوم فقط یکی دوبار زدن و برگشتیم خونه ...

بعد از اینهمه کلاس موسیقی جدی که رفتم این اولین باریه که استرس از نوع مادر بچه بودن رو تجربه می کنم...بعد از اینکه مربی درس می ده بچه ها باید دونه دونه درس تحویل بدن و می بینم که همه ی مامانا تو تکاپو هستن که بچه شون درست جواب پس بده و بچه ها هم اتفاقا وقتی نوبت بهشون می رسه یا خسته شدن یا حواسشون پرت چیز دیگه ای شده یا خوابشون میاد یا گرسنه شدن یا طبلک می خوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:4  توسط حمید و لیلا  | 

می گه:این کار کار بسیار اشتباهیه!!!

می گم: چی رو می گی مامان جان؟

می گه: این ماشین پلیس داره موقع رانندگی غذا می خوره بسیار اشتباهیه!!!

....

میگه:کار بسیار زشتی بود

می گم: چی مامان جان

می گه: سرعت زیادی

....

می گه: مامان به نظر تو تارزان با دوستش چیکار می کنه؟

می گم :نمی دونم ! چیکار می کنه؟

می گه: داره دنبال دوستش می گرده

.....

کتاب احمد و سارا رو می خونیم می رسیم به اونجایی که احمد چایی رو می ریزه رو پای سارا :با حرارت می گه آخ "خاک بر سرم "....و هر چی من می خوام با کلمات دیگه نظیر "خدای بزرگ" یا "چی شد"؟ نظرش رو از این کلمه منصرف کنم نمی شه و هر بار همون کلمه رو تکرار می کنه.

منو مامان لیلا صدا می کنه و حمید رو بابایی اگه حمید جوابش رو نده۹ برای جلب توجه بیشتر بابا حمید صداش می کنه...

...

پروژه ی جیش و پی پی هنوز رو ریل نیفتاده ... گاهی فکر می کنم اصلا محاله که یه روزی قبل از اینکه شلوارش خیس بشه یا نصف پی پی ش رو تو شلوارش بکنه  بیاد و به من خبر بده .که بتونم با آرامش بذارمش رو لگن کارش رو بکنه و روزی ده تا شلوار نشورم ....

عاشق پاستیل و شکلات و آدامس و اسمارتیزه

فردا می ریم کلاس موسیقی و من خیلی خوشحالم...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:57  توسط حمید و لیلا  | 

 

امروز از اون روزای خوبی بود که آدم توش تکون می خوره بعد به یه نتایجی راجع به خودش می رسه بعد فکر می کنه که سیر زندگی کجا و نتایج کجا و بعد نتایج رو می کنه توی صندوق و درش رو می بنده ....تا بعد ...بعد که معلوم نیست اصلا تو این دنیا قد بده صندوقچه ها رو بخواد باز کنه....

ویژژژژ....چون خیلی پر انرژی ام تند تند باید از اامروز بگم: از صبح زود که به خاطر دندون درد من به سفارش همسر جان رفتیم دانشگاه شهید بهشتی و چون دانشجو ها ترمشون تموم شده بود رفته بودن و بعد بیمارستان میلاد که همسر جان با اصرار می خواست بدون گرفتن وقت قبلی تلفنی وقت بگیره و کار داشت به جاهای باریک می کشید و منصرف شدن و رفتن به دندونپزشکی خانوادگی ما در میدان آرژانتین و ....

و عصر اتفاق خوب برای من و کارن و شکستن اینرسی وحشتناک من در مورد کلاس بردن کارن

بالاخره بعد از یک سال که کارن رو هیچ کلاسی نبردم و سعی کردم تمام تجربیاتم رو به عنوان یک انسان جویده و نجویده بریزم به پاش و با هم سر کنیم و به ارتباطات کم رنگ با بچه ها تو دوره های مادرانه دل خوش کرده بودم به سفارش خواهر بزرگوارم فاطمه بردمش کلاس موسیقی مادر و کودک در موسسه ی موسیقی ودا که البته مال خانم سالم از خانواده ی به نام کامکارهاست...

اینرسی من هرچه بود شکست... شاید با پذیرفتن کمبودهام و  با کارن دقایقی چند حالشو بردیم... البته بگم که کارن خواب بود و تو کلاس با جیغ و فریاد یه دختر کوچولو از خواب پرید و مدتی فقط تو بغل من از کلاس استفاده می کرد اما کم کم به قول بچه ها یخش باز شدو دیگه داشت کلاسو دست می گرفت...

من هم به عنوان یه مادر دقایق اولیه در حالی که نگران بودم از اینکه بالاخره کارن کی به جمع می پیونده و ما هم همراه با بقیه صدای گربه و سگ و گاو در میاریم و کی می تونیم روی طبلک بکوبیم و صدای باروون در آریم و با داستان پروانه جون ـمربی کلاس ـ بریم به روستا...روی همون صندلی گوشه ی کلاس تحمل کردم و استقبال نکردن کارن از موضوعات کمی نگرانم کرد.

 اما بعد از حدود ده دقیقه درست وقتی مربی پرسید کی میاد برای مامانش و خودش چوبک ببره کارن رو دیدم که از بغل من مثل فنر جدا شد و تا وقتی چوبک برای من نگرفته بود رضایت نداد برگرده سر جاش  به خیل مادران شاد و. خوشحال و سر حال پیوستم و خوندم و چرخیدم و زدم و رقصیدم...

یه اتفاق خوب برای من و کارن دیدن دوباره ی مهتاب و مامان نازنینش بود هر دو مون متعجب بودیم از اینکه از روی بچه ها همو شناختیم....این نشون می ده که خیلی وقته همدیگه رو ندیده بودیم و از دیدن چهره ی زیبای مهتاب خیلی لذت بردم . کلاس ما چیزی حدود ۵ دختر و دو تا پسر داره البته فعلا....چون هنوز جا داره که شما هم به ما بپیوندین پس مامانا بشتابید....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:11  توسط حمید و لیلا  | 

جمله های یک ماه پیش کارن:  آخ  کمرم درد گرفت ..باید سی دی بذارم برات...شان د شیپ دوست داری؟ و منتظر جواب من نمی شود درست مثل شازده کوچولو

و جمله های امشبش در حال بازی با وسایل آشپزخانه:  وای وای اشغال! باید با جارو تمیز کنم ....درشو پیدا کردم ....مامان لیلا؟ دنبال  قابلمه می گردم درشو پیدا کردم دارم دنبال قابلمه می گردم

 قابلمه کو؟ اینجاست؟ نه نیست اونجا اون بالاست؟ نه نیست یه کم صبر کنی بعد پیدا میشه ......خودش به خودش دلداری داد و من براش قابلمه رو پیدا کردم اما سوپش رو نخورد پسرم...

مامان لیلا چاقو خیلی تیزه.....نباید خودتو ببری....مامان لیلا!!! با صدای کلفت اینارو اینارو اینارو مامان لیلا بازش کن....مامان کجا میری؟زرافه همش جیش می کنه....داره با حیوونا بازی می کنه این بزرگه این بره با خودش حرف بزنه این منو می خوره ...ا....شیر ...ا این قورباغه ....و این بود ثبت یک ربع ساعت کلمات کارن دو سال و هشت ماهه توسط مادرش
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:58  توسط حمید و لیلا  | 

-سرما خورده بود البته نه از نوع خیلی شدید با یه دکتر رفتن و یه دارو بهتر شد و البته دو شب زنده دار بودن من و پاشویه کردنش .روز سوم که حمید از لاهیجان رسید فقط دلم می خواست همه چیز رو بهش بسپرم و خودم یه دل سیر بخوابم ...

-براش مسواک زدم داروهاش رو دادم و قطره ی بینیش رو ریختم ...برگشته به من میگه:

"مامان لیلا دستت درد نکنه که منو خوب کردی..."

چی کار می تونم بکنم جز شکر برای خدایی که جمله ها رو این طور معجزه آسا می ذاره تو دهن بچه ام.

-یک ماه پیش مهمون داشتم کلی سبزی پاک کرده و شسته و خورد کرده بودم یه لحظه ازش غافل شدم دیدم همه اش کف آشپزخونه پهن شده عصبانی شدم و باهاش دعوا کردم  به یاد ندارم اینطوری باهاش دعوا کرده باشم چون اون سبزی ها با تمام زحمتی که کشیده بودم باید روونه ی سطل آشغال می شد ...کارن متعجب نگاهم می کرد چون یاد نداشت اینطوری دعواش بکنم ...بعد از مدتی با خودم کلنجار می رفتم که باید جلوی خودم رو می گرفتم و حتی اگه مهمونا اون شب بی شام می موندن نباید کارن رو دعوا می کردم ...اما گذشت.

الان فکر می کنم اون لحظات براش شده یه کابوس چون بعد از یه ماه هر از گاهی تعریف می کنه مخصوصا برای غریبه ها که:" سبزی رو ریختم کار بدی کردم..."

می فهمم که وقتی آدم کم بچه رو تنبیه می کنه یه بار که مجبور به این کار بشه چقدر روش اثر می گذاره ...البته یه وقت فکر نکنین دیگه سبزی ها رو نمی ریزه ها ...بچه ی این سنی اصلا حافظه نداره...

-گوشه ی اتاق نشسته و داره با دو سه تا ماشین بازی می کنه وقتی دقت می کنم می بینم که صداش رو تغییر می ده و به جای ماشین ها حرف می زنه ...این بازی یه چند مدتیه که بازی معمولش شده....مخصوصا بعد از دیدن سی دی ماشین آباد

قطره ی بینیش رو شیش ماه پیش باید با کلی سر و صدا و داد و غار می ریختم ...اما الان خودش روی پام دراز می کشه و آماده است برای ریختنش. گاهی از دور که نگاهش می کنم می بینم خودش داره برای خودش قطره می ریزه !!! دوست داره برای من و حمید و حتی عروسک محبوبش داداشی هم قطره بریزه می گه:" من دکترم خوبتون می کنم..."

مشغول خوندن کتاب مورتالیته و جیغ سیاه هستم وصف حال یک رزیدنت زنان و دوره ی عجیب بارداری و زایمان برام دوباره زنده میشه این کتاب رو زویا طاووسیان یکی از دوستای فاطمه خواهرم نوشته و چون زویا رو خودم از نزدیک دیدم حس خاصی بهش دارم...این روزها انگار تو راهرو های بیمارستان می خوابم و روزها با جیغ زانی که دارن زایمان می کنن بیدار می شم...بد جوری روم اثر گذاشته....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 18:32  توسط حمید و لیلا  | 

 

بعد از اینکه شربت ویتامینشو می دم دندوناش رو مسواک می کنم ...می گه : مامان دستت درد نکنه

خستگی هام در می ره

هفته ی قبل با حمید بردیمش دندونپزشکی از همه ی دندوناش عکس گرفت و گفت پوسیدگی نداره و من جواب مسواک زدنهام رو گرفتم ...

بعدش براش فلوراید تراپی کرد  البته با بد بختی چون کارن دهنشو باز نمی کرد و کلا همکاری نکرد از یه طرف خوشحال بودم که برای دندوناش و طول عمرشون خوبه از طرف دیگه چون داشتم عین گوسفند دست و پای پسرم رو محکم بگیرم تا دکتر بتونه کارش رو بکنه ناراحت بودم البته بعدش باز هم جمله ای گفت که الان یادم نیست مضمونش تشکر از دکتر بود...

راستی مامانای مهربون هر چه زودتر بچه تون رو ببرید فلوراید تراپی باعث میشه پوسیدگی به تاخیر بیفته...

چند روزیه اصلا حال و حوصله ی جمع کردن اسباب بازیهای کارن رو ندارم قبلترها هر وسیله ای رو می آوردم فبلی رو جمع می کردم تا تلمبار نشه اما الان یه هفته است که همه رو شوت می کنم تو اتاقش بدون مرتب کردن...

امروز دیگه داد کارن در اومد برگشت و بهم گفت: مامان چرا اتاقم رو مرتب نمی کنیند؟ نمی کنیند آخرش خیلی معرکه است....

آقا الان هم مشغول بازی با پیانوست و چیزی که بیشتر از همه دوست داره حرف زدن با میکروفونشه نه آهنگ زدن باهاش ..خلاصه نیم ساعتیه که داره سخنرانی می کنه و درس پس می ده

با داشتن بچه شیطون هیچ کس نمی تونه احساس آرامش بکنه نه خوابش خوابه نه بیداریش حتی الان که کارن بزرگ شده اما این تشکر های گاه و بیگاهش و گاهی بوسیدنهاشه که به آدم امید واری می ده مثل امروز که منو غرق بوسه کرد...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:56  توسط حمید و لیلا  | 

دارم تمبک یاد میگیرم که کارن در این حین هم باهاش آشنا بشه هم علاقمند تر بشه به نظرم تمبک سازیه که خیلی راحت تر می شه دادش دست بچه و چون ریتم داره نه تنها برای آینده ی موسیقاییش خوبه بلکه برای کل زندگیش

به نظرم ریتم تو تمام زندگی جاریه...

البته  سر تمرین گاهی با هم دعوامون می شد و کارن اصلا نمی ذاشت من بتونم تمرین کنم بعدش یه فکری به سرم زد سه تار رو می دم دستش اون سه تار می زنه من تمبک و بعد سازهامون رو عوض می کنیم...البته ناگفته نماند که سه تارم به برکت کارن شکسته اما بازم یه صدایی ازش در میاد که خیلی با وفاست... خلاصه من و کارن دو سال و هفت ماهه   با اینا زمستونو سر می کنیم... 

می گه : "مامان دستات خیلی سیاهه "این شده تکه کلوم این روزهاش و گاهی لابلای یه عالمه حرف دیگه به زبون میاردش...

پروژه پوشک گیری همچنان ادامه داره بعد از دو هفته پوشک نشدن نمی تونم اظهار نظری در مورد راه افتادن این پسرک بکنم فقط یکی دو بار بهم گفته که جیش داره و پی پی رو همیشه توی شلوارش کرده و البته دو باری هم بعد از کردن جیش و خیس شدن شلوارش یادش افتاده دویده سمت لگن و شلوارش رو کشیده پایین ...بازم خوبه اما این دفعه من از رو نمی رم عیب نداره بذار کارن خونه رو با جیش آبیاری کنه به همون اندازه که فکر می کنم نیاز داره تو بازی هاش آزادش بذارم انگار لازم داره تو این مساله هم راحت باشه

مسواک زدن دندوناش شده یه بار سنگین روی کارهای آخر شب من که درست بعد از خوردن ویتامین و
آهن انجامش می دم جالب اینکه تا بهش ویتامینش رو می دم میاد تو بغلم و می خوابه تا دندوناش رو مسواک کنم .هنوز م که هنوزه وایستادن کنار دستشویی برای اینکه براش مسواک بزنم  براش سخته این روش رو کشف کردم  اسمشم گذاشتم مسواک تو بغل...بهتر از مسواک نزدنه. اما بعد از اینکه به دقت دندوناش رو مسواک زدم می ریم کنار دستشویی و دوست داره غرغره کردن رو از من تقلید کنه ...چه غم که این میون خمیر دندون هم بخوره ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:45  توسط حمید و لیلا  | 

 

شب قبل تند تند بهش گفتم گورخر و میمون و الاغ و جوجه و فیل و شیر و سوسمار و اتوبوس و قطار و هواپیما به انگلیسی چی میشه صبح پا شده داره یکی یکی تحویلم می ده .....

خداییش نباید می نوشتم که چشم نخوره ولی جزو خاطراتشه حالا شما چشم نزنین....

ولی خداییش اگه وقتی ما دو سال و نیمه  بودیم کسی رو ما کار می کرد الانه چی

می شدیمممممممممممممممممم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 20:17  توسط حمید و لیلا  | 

امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم یه روز پر جنب و جوش با کارن داشتم از اون روزایی که دلم می خواست ساعت ده شب از زور خستگی  بخوابم ...الان یازده است کارن نیم ساعته خواییده اما من اونقدر عذاب وجدان دارم که خواب به چشمام نمیاد....

بعد از کلی سر و کله زدن با کارن و بازی و رقص و ...اومدم آشپزخونه که پیاز داغ آش رو آماده کنم تا امشب دو شبه که حمید پیش ما نیست و فردا شب میاد. کارن بازم به دنبالم اومد تو آشپزخونه و قفسه ی ظرف های پلاستیکی رو ریخت رو زمین و هی رفت تو کابینت خالی و با من قایم باشک می کرد منم بی جواب نمی ذاشتمش و با هم در تعامل بودیم که خم شدم تا ظرف های کثیف رو جا بدم تو ماشین ظرفشویی ...کاری که هنوز خوب یاد

نگرفتم و می ره رو اعصابم ...در همین حال خم شدن تو ظرفشویی بودم که کارن هی گفت مامان بغلم کن مامان بغلم کن ...منم چون فکر می کردم در ادامه ی شیطنت های شبانگاهیشه و می خواد بغلش کنم دستش برسه به لامپ هود که روشنش کنه  یا قفسه ی بالایی کابینت ها یا بالای یخچال و یادداشت هام روی یخچال و بخواد آهنربا ها رو بکنه و آشپزخونه رو هم بکنه عین اتاقا نامرتب.... محل ندادم و بهش گفتم بغلت نمی کنم چرا فلان جا به حرفم گوش ندادی حالا بغلت نمی کنم... همینطوری لابلای ظرفا دست و پا می زدم که یهو صدای کارن از تو اتاق اومد که باباش رو صدا می کرد معلومه از من نا امید شده بود ...اما چیزی که من رو یهو به خودم آورد صداهای عجیبی بود که از دهنش در می اومد یهو پریدم فکر کردم چیزی تو گلوش گیر کرده تا برسم تو اتاق کل فرش با استفراغ کارن یکی بود....الهی بمیرم بچه ام چه حالی داشته و بهش بی توجهی کردم کلی بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و گفتم چرا بهم نگفتی حالت بده ....انتظاری هم نیست از بچه ای که تازه چند ماهه به حرف افتاده بخوای حالت های بد درونیش رو بیان کنه!!!! خلاصه از اون موقع عذاب وجدان اومد سراغم حالا نه تنها باید لباسهای استفراغی کارن و خودم رو بشورم بلکه فرش رو هم ...پسرم انگار که کار خیلی سختی کرده باشه وقتی داشتم با مهربونی لباساش رو عوض می کردم خوابش برد و چه خواب عمیقی هم...تو اون لحظه بچگی های خودم رو به یاد آوردم روزهایی که مادر و پدرم بهم بی توجهی کرده بودن یا بی دلیل تنبیه شده بودم ...از صمیم قلب بخشیدمشون ...حالا نمی دونم استفراغ کارن به خاطر غذای چربی بود که بهش دادم یا اونهمه بالا و پایین پریدن و قلقلک های من و یاد دادن کله معلق بهش و رقصیدنمون؟؟؟؟؟ چقدر بچه داری کار ظریفیه در عین حال که بچه موهات رو می کنه و گازت میگیره چقدر ملایم باید باهاش برخورد کنی...و چقدر باید به خواسته هاش که واقعین توجه کنی در عین حال که دیوونه ات کرده و به حرفات و خواسته هات بی توجهی کرده....   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:25  توسط حمید و لیلا  |