بعضی روزها که حمید نیست برای اینکه بتونم برم کلاس یوگا از بابا می خوام که صبح زود بیاد و پیش کارن بمونه و بعد که بر می گردم کارن بیدار شده و کلی با بابا بزرگش بازی کرده .... دیروز صبح که بیدار شد با تعجب و عجله اومد تو هال و به رو به من گفت: تویی؟؟؟ انگار انتظار داشت بابا رو ببینه...
بعد از معرفی فیلم قهوه تلخ توسط پسر عمه ی کارن یعنی فرزاد به کارن. کارن جزو طرفداران این سریال شده و خلاصه از تبلیغاتش تا آهنگش و حتی سخنرانیهای مدیری رو هم خوب حفظ شده و هر وقت من و حمید داریم یه چیزی تو تلویزیون نگاه می کنیم ...مخصوصا وقتی که خیلی تمرکز کردیم کارن پشت به تلویزیون روبروی ما می ایسته و یه بار همه ی سریال رو همراه با سخنرانی مهران مدیری دوره می کنه از اینکه نباید سی دی ها رو کپی کنین و اینکه سی دی قهوه ی تلخ کپی نشد و ....مراسم اهدا جوایز: که مهران مدیری از برنده می پرسه آقا شما خونه دارین و آقاهه پشت تلفن می گه من دانشجووم و مهران مدیری با یه حالت خاصی می گه الهی بگردم...کارن مو به مو این صحبت ها رو حفظ کرده و وقتی به الهی بگردم می رسه خودش هم می دونه وقت ریسه رفتن ماست و کشش می ده و چند بار پشت سر هم تکرارش می کنه...
دیروز بعد از غذا یهو به ذهنم رسید به کارن الهی شکر بعد از غذا رو یاد بدم بهش می گم :خوب کارن جون بعد از غذا می گیم الهی؟
کارن هم انگار که درسش رو خیلی خوب بلد باشه به سرعت جوابم رو می ده:بگردم(اونقدر که الهی بگردم مهران مدیری رفته تو مخش)
از ری را برای اینکه ما رو به جشن تولدش دعوت کرد ممنونیم روز خوبی برای مامان باباها بود و از بس بهمون خوش گذشته بود آخر شب باید با اردنگی میزبان بر می گشتیم خونه...
کلاس موسیقی هفته ی قبل خیلی شلوغ بود و البته بچه های قدیمی اعتراضشون رفته بود هوا و هی با هم جلسه می ذاشتن با خانوم سالم صحبت کنن که کلاس دو تا بشه وووو خبر نداشتن که فقط خود من بر اثر تبلیغاتی که کردم دو و شایدم سه نفر به کلاس اضافه کرده بودم!!!! البته صداش رو در نیاوردم وگرنه خودمم بیرون می کردن...
امروز برف خیلی زیبایی بارید و با کارن اول روی در صندوق عقب ماشین یه آدم برفی درست کردیم با برفهای دست نخورده بعد بابایی به ما ملحق شد و رفتیم پارک پردیسان و حسابی بازی کردیم و البته آدم برفی بیچاره یه جاهایی وسط اتوبان همت سوت و پوت شده بود و به خاطر کارن به رومون نیاوردیم طفلک کارن از اول که نشست تو ماشین همش سرش به عقب کج بود که آدم برفی رو بپاد و بعد از پیاده شدن هم هی سراغش رو گرفت اما ما ماست مالیش کردیم ...خیلی خوب شد که صحنه ی افتادن سرش تو اتوبان رو ندید (چیکار می کردیم؟ نمی تونستیم آدم برفی رو تو کوچه ول کنیم یا بذاریمش تو ماشین کنار کارن در هر صورت بیچاره می شدیم).
بعد از برف بازی کارن که بادیدن باد بادکهای مختلف به هیجان اومده بود از ما بادبادک خواست خوشبختانه ماشین بادبادک فروشی همون جا پارک کرده بود بادبادک مورد علاقه ی کارن رو خریدیم و البته که به جای کارن این بابای کارن بود که با باد بادک بازی کرد و اونقدر دوید که بتونه ببردش هوا و آخرشم سقوط کرد ... دست آخر کارن به دم بادبادکش چسبیده بود و می گفت حالا بفرستش هوا ...اول تعجب کردم بعد یاد کتابی که دیروز تو خونه ی عمه ی حمید بود و برا کارن خونده بودم افتادم که یه بچه هه از بس بادبادکش رو دوست داشت یه روز از دمش چسبید و رفت تو آسمون!!و شان نزول این حرکت کارن بر ما هویدا شد!!
دیروز داشتیم می رفتیم خونه ی عمه حمید کارن طبق معمول پرسید کجا می ریم و بعد از جواب ما شروع کرد به مخالفت کردن ...بعد که رفتیم و بر گشتیم یهو رو کرد به ما و گفت:مامان لیلا و بابایی خیلی ممنون که منو بردین خونه ی عمه ی بابا!!!
معلومه بهش خوش گذشته بوده!!!!!
