من و لاهیجان داریم به هم نزدیک و نزدیک تر می شیم! اونقدر که
من دارم می ترسم از این نزدیکی چون همیشه پشت هر دل بستنی دل کندنی هست و چون من
بالاخره باید برگردم تهران همه اش تو ذهنم سعی می کردم به لاهیجان نزدیک نشم اما
انگار نمیشه همیشه باید دل بست انگار این معنای واقعی زندگیه! این دل بستگی داره
با رفتن من به کلاس یوگا و تنها رفتن و تنها برگشتنم بیشتر و بیشتر میشه با رفتن
ما به سیاهکل وخونه ی کوکب خانوم و رانندگی من تو این جاده که اعتماد به نفس و
آرامش رو یکجا بهم می ده امروز ما برای کارن مرغ محلی گرفتیم کوکب خانوم که اسم
واقعیش بنفشه است میگه این مرغ شیش ماهه است اما فکر نکنم حتی به یک کیلوبرسه شاید
بشه گفت جوجه و من می خوام همه اش رو برای کارن درست کنم تخم غاز هم گرفتیم کنار
خونه ی بنفشه خانوم بنفشه سبز شده بود تو دل این زمستون خدا که لاهیجان دو سه سانت
برف نشسته، بهار رو باور کردم. رفتن و برگشتنم از کلاس یوگا تنهایی خیلی کیف می ده
یاد دوران مجردی می افتم که فارغ از این همه بند بودم آزاد و رها مثل یه دختر بچه
ی بیست ساله توی خیابون همه ی مغازه ها رو نیگاه می کنم تا بشناسمشون !! بالاخره
مغازه ی سبزی خورد کنی رو پیدا کردم فرق فاحش اینجا با تهران صمیمی و مهربون بودن
مغازه دار هاستسبزی خورد کنی رو چهار زن اداره می کردن یه فرق دیگه تهران با اینجا
که اغلب مغازه دارا تهران مردن و اینجا خانوما خیلی مغازه دارن!و البته وقتی می رم
یوگا و دو ساعتی رو دور از کارن سر می کنم دلم به شدت براش تنگ میشه و بارها خدا
رو شکر می کنم که همچین فرشته ی قشنگی رو به من هدیه کرد کارن الان با شیش تا
دندون که فکر کنم به خاطر گاز گرفتن هاش یکی دیگه هم داره در میاره، یک پیشی به
تمام معناست گاهی هم آقا خرسی من میشه بعضی وقتها شبیه جوجه ها و گاهی ماهی و هر
از گاهی هم البته خار پشت به ویژه وقتی که قصد می کنه ماهیچه های صورت و دست و
گردن منو قلوه کن کنه مثل یه بچه ببر، ناقلا می شه هر وقت می رم که رخت ها رو روی
طناب سیار پهن کنم مثل یه بچه گربه بهشون آویزون میشه و دونه دونه می ندازتشون
پایین هفته قبل تهران بودیم و رفتیم پارک دم خونه ی مادر جون یه خانومه با گربه
هاش بازی می کرد و خلاصه ما هم قاطی بازی شدیم هی گفتیم پیشی پیشی تا اینکه یه
دفعه پیشی پرید سمت کارن و کارن داد زد: پیشی! من ماتم برده بود که بچه ی این قدی
هنوز مامان بابا بلد نیست بگه میگه پیشی ! اما بعدش هر چی کردیم دوباره نگفت
..البته از نمایشگاه نقاشی هم دیدن کردیم در فرهنگسرای پایداری در خیابان قبا و یه
آقاهه برگشت به ما گفت خانوم بچه تونو بدین من نگه دارم راحت ببینین ! گفتم نه آقا
من می خوام اتفاقا این بچه نقاشی ها رو ببینه !!!!
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 20:50  توسط حمید و لیلا
|
بارها شده که برای چند روز تب راننده شدن بگیرتم و بعد از کمی دوباره بذارمش کنار خیلی هم خوب پیشرفت می کنم اما بعد شاید به خاطر اینکه حمید از رانندگی خیلی خوشش می اد من دیگه رقبتی نمی کنم تا دوباره برام میشه تابو و .....اما الان دو هفته ایه که دارم هر شب تمرین می کنم و انگار سی سالگی یه معجزه کرده باشه بزنم به تخته وضعم بهتره فقط دائم به خودم میگم نباید ولش کنم تا دوباره برام سخت نشه الان هر وقت می خوام برم بیرون استرس دارم اما مثل امتحان ک تا میشینی روی صندلی امتحان همه ی استرس ها تموم میشه منم بعد از نشستن رو صندلی ماشین می شم آلفونسو!!! یکی از رکورد هام هم رانندگی از لاهیجان تا سیاهکل ه البته بگم که ما کوکب خانوم رو پیدا کردیم و ازش شیر و تخم مرغ و کره می گیریم محلی!!شیرش هم پر چربه و سر شیر هم داریم و خودم ماست می سازم و گاهی مرغ محلی می گیریم برای کارن!!!! درست روز تولدم یه کار دیگه هم کردم برای خودم : کلاس یوگا ثبت نام کردم انگار لاهیجان داره باهام دوست می شه !! شایدم اینم از اعجاز سی سالگی باشه.... چقد از خودم نوشتم راستی حمید کادوی تولد برام سی شاخه گل شب بو خرید هر چند من نرگس رو ترجیح می دادم اما اینجا نداشتن!!! ما چند تا مهمون هم داشتیم حامد برادرم و کاوه و رها از دوستان قدیمی بیشتر از ده ساله .......که با هم رفتیم تو بازار ماهی فروشا حال کردیم ...خوبی لاهیجان اینه که میشه همه چیز رو توش اوریجینال پیدا کرد این از لبنیات، ماهی هم از دستک کنار دریا و گوشت گوسفند از دیلمان و البته عسل دیگه چی می خواین ؟ سبزی محلی رو هم میشه همین زمستون رفت توی روستا ها و از زمین های بایر چید!!! شایان ذکره که آستانه منبع بادووم زمینیه و رود بار هم در میانه ی راه تهران روغن زیتون و زیتون های خوبی داره خلاصه همه چیز برای داشتن یه زندگی اوریجینال آماده است البته اینم بگم که اگه همه اش دنبال این چیزا باشیم کل زندگی می گذره به اینکه چی بخوریم!!! بقیه اش چی میشه؟ اینه که ما آدمای توی تهران بزرگ شده اینجا کم می آریم و هوم سیک می شیم!!! کارن شیشمین دندونشم در آورد و در حد گسترده ای قابلیت به هم زدن داره طفلک فقط تو راه بین تهرون و لاهیجون کمی بی تابی می کنه وگر نه در اهمه اوقات خوش اخلاقه من یه کابینت رو بهش اختصاص دادم تا میلش به به هم زدن ارضا بشه همینطور کمد زیر کتابخونه رو کردم جای اسباب بازیهاش بگذریم که با این همه دائم می خواد به کابینتهای دیگه سر بزنه و در همه شونو باز کنه!! ما بازم یه هفته ای تهران بودیم و همیشه وقتی بر می گردیم طول میکشه تا همه چی بره سر جاش ..وای که زندگی عجب چیز مزخرفیه!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 16:9  توسط حمید و لیلا
|
و یه کارن که بوس کردن هوا رو بلده و یه کارن که 5 تا دندون داره و یه کارن که بلده اسب چوبی سوار بشه و خودش بیاد ازش پایین و یه کارن که...... امروز، سی سال زندگی رو، به دست باد سپردم و بیشتر رو به آینده ام به آینده ای برای یه آدم سی ساله که خیلی محتاط تره خیلی آرووم تره خیلی محکم تره و...معلوم نیست وقتی که من اینجا از ده سالگی کارن و 40 سالگی خودم می نویسم اوضاع چه طور باشه زندگی تو ایران چقدر با کیفیت تر یا بی کیفیت تر شده باشه چه قدر به آینده امیدوار تر یا ازش نا امید تر باشم مخصوصا من که کلا سعی می کنم زیاد به احتمالات تکیه نکنم از ترس اینکه هیچ اتفاقی نیفته و اوضاع رو به راه نشه و بعد از اونه که اگه امید بسته باشم از بین می رمبرای خود 40 ساله م و کارن ده ساله م و حمید آرزو می کنم که بهتر زندگی کنیم. یک کمی بهتر. مگه ما چی می خواهیم؟ جز احترام جز کمی اعتماد به نفس جز کمی حس دوست داشتن و دوست داشته شدن تو دنیایی که عملا مرزها برداشته شده و همه ی ما شهروند یه کشوریم؟ تو سی سالگی خودم اگه قابل به بر آورده شدن آرزو هام باشم. آرزو می کنم دنیایی رو پر از رنگ، پر از پاکی، هم دلی، صداقت، امید انسانیت، انصاف، عدالت، زیبایی، موسیقی، رشد، شادی، نشاط و همراهی!!!!!امروز من سی سال چوب خط رو پر کردم. درست وقتی که کارن 9 ماه و یه هفته اشه و وقتی سعی می کنه با دستهای کوچیکش تیکه نون یا میوه ای رو که در دست داره بذاره تو دهن من یا حمید، به خودم می گم مگه میشه مگه میشه که آینده بهتر از این که هست نباشه و با نا باوری اشک می ریزم....
+
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 13:12  توسط حمید و لیلا
|
این روزها که سر کار نمی رم بیشتر با تکنولوژی به نام تلویزیون دم خور شدم کانالهای ایران که همه خلاصن فقط می دونم چه ساعتی آشپزی می ده و همون موقع باز می کنم و با ولع برنامه ی مورد علاقه ام رو می بینم به غیر از آشپزی، البته سریال آشپز باشی رو هم می بینم که فقط دو قسمت اولش توپ بود. این شد که بالاخره دعوت حامد رو برای دیدن سریال لاست لبیک گفتم و به زمره ی معتادین به لاست پیوستم ...خلاصه سریالی رو که جماعت در عرض یه سال و با بدبختی و استرس نیگاه کردن من در عرض دو هفته دیدم البته فعلا فصلهای یک و دوش رو. کارن هم این وسط جلوی چشمای من وول می خورده و بازی می کرده حمید هم که روزها رو تو دانشکده سر می کنه شبها لاست می بینه که همین مسئله باعث می شه کارن بد خواب شده اگه حمید تا ساعت سه هم بشینه پای تلویزین و من کارن رو ببرم به اتاق دیگه اصلا نمی خوابه تازه بعد از اینکه همه جا تاریک شد کلی ورجه وورجه می کنه و دست و شکم و صورت منو گاز می گیره که خوابش پریده!!! دیشب ساعت دو بعد از نیمه شب بود کارن نشسته بود روی یه جوجه اردکی که بوغ می زنه و تا یه تکونی خورد جوجه اردکه بوغی زد و کارن یهو ترسید اولش نفهمیدم که اون صدا از زیر باسن کارن می یاد و فکر کردم دوباره گرسنه شده و داره نق می زنه اما بعد برای اولین بار بود که می دیدم داره از ترس گریه می کنه و باورم نمی شد چون این پسر شیطون از هیچی مخصوصا تاریکی که منم الان ازش می ترسم نمی ترسه!!!یه بار که برق رفت و حمید نبود یه 5 دقیقه ای طول کشید که من شمع و کبریت رو پیدا کنم و حتی کوچکترین صدایی از کارن در نیومد به همین خاطره که می گم نترسید شاید به نوعی متعجب بود!!!کارن دو روزه که یه دندون نیش کوچولو رو هم به دندوناش اضافه کرده و مجموعشون با هم می شن 5 تا سه تا بالا دو تا پایین الانم که شده نه ماه و یه هفته اش راستی بالاخره اون عکسها رو که می خواستم از کارن گرفتم اما با تعجب دیدم که کارن چقدر قد بلند شده و نمی شه به راحتی ازش خوابیده عکس گرفت!!!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 19:22  توسط حمید و لیلا
|
سلام
من بابای خسیس کارنم. به خدا یه درایو کامپیوتر ما عکسهای کارنه بالغ بر ۴۰ گیگ. یکی از یکی بهتر . درواقع ژس گرفتن بچه جلو دوربین خیلی مصنوعیه به نظرمن عکسهای در حین زندگی طبیعی خیلی بیشتر خاطره انگیز و دل چسب تره.
اینهم ۲ تا از عکس دیگه از آقا کارن
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:46  توسط حمید و لیلا
|
از امروز تا فردا کارن داره می ره که نه ماه رو تموم کنه نه ماه چقدر زود گذشت!! کارن این روزها علاقه ای به فرنی و حریره بادوم نشون نمی ده شاید به خاطر خرما باشه که می ریزم تو فرنیش و فکر می کنم بهتر از شیکره البته این کار رو از مامان ری را یاد گرفتم. اما دیشب یه کاسه ی بزرگ آش رشته رو خورد. علاقه اش به آش رشته به من رفته. اما اصلا فکر نمی کردم که ترشی و شوری رو به شیرینی ترجیح بده. البته حالا که فکر می کنم می بینم توی دل منم که بود خیلی زیاد هوس لواشک و پرتقال ترش و آب انار می کردم. چیزایی که الان به اکراه می خورم. کارن امروز تقریبا کلمه آتیش رو بعد از اینکه من گفتم و به بخاری اشاره کردم ادا کرد که برام خیلی غیر منتظره بود. همیشه تصمیم داشتم بین ۶ تا ۹ ماهگیش ببرمش آتلیه و یه عکس خیلی عالی ازش بگیرم با حمید که مطرح کردم گفت وقتی آدم دوربین دیجیتال عالی داره چرا دیگه باید این زحمت رو به خودش بده؟ اما هنوز که این کار رو نکردیم و کارن داره بزرگتر می شه امیدوارم زودتر اون عکسها رو بگیرم و این سن خیلی به یاد ماندنی ش رو از دست ندم.
خلاصه بدلیل خست بابایی ما هنوز نرفتیم آتلیه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:11  توسط حمید و لیلا
|
بالاخره حمید تخت کارن رو بر پا کرد و کمی از مشکلات خواب ما حل شد ...فکر کنم من زیادی شکوه و شکایت کردم که دوستان اینقدر برام دلسوزی کردن ...ممنون از همدردیتون !!! اما من در هیچ زمینه ای ادعا نداشته باشم در زمینه ی پرورش بچه خیلی ادعام می شه و نتیجه اش رو هم دارم میبینم مثلا بغلی کردن بچه باعث میشه که رشدش بهتر بشه ۶ ماه بغلش میکنی و بعد از اون خود بچه دی نمی خواد بیاد بغلت ..در حالیکه کسایی که بچه شون رو زیاد بغل نمی کنن باید تا سه چهار سالگی جورش رو بکشن!!!!!البته این فقط نظر من نیست و علم ثابتش کرده!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:50  توسط حمید و لیلا
|
ما یه هفته ای تهران بودیم برای ادامه ی کارهای پایان نامه ی من و البته شرکت تو کلاس بازی و پدران و البته چند تا دوست هم بودن که قصد داشتیم بهشون سر بزنیم که تو این کار زیاد موفق نبودیم...یکیشون وقت عمل داشت یکیشون وقت نداشت یکیشون حاملگی خارج از رحم و مشکلات بعدیش رو داشتو و البته به یه دوستمون که یه بچه سه ماهه داشت و با این حساب ۶ ماه از کارن کوچیکتر بود سر زدیم و من تازه با قابلیت های جدید کارن در زمینه ی بهم زدن کل خونه در یک دقیقه آشنا شدم دوستمون هم چون از اول گفته بود که درست نیست بچه رو محدود کنیم -ما هم گوش کردیم و کارن هم نا مردی نکرد از همه جا سر در آورد و همه چی رو بهم زد - دست آخر اعتراضی نکرد اما تو دلش چی گفته بماند و به این ترتیب من فهمیدم که دوره ی در خونه موندن من آغاز شده و دیگه نمی تونم مثل همیشه همه جا برم و ...انبار هم شک ئاشتم برم تهران اما به خاطر اینکه نسبت به وقایع اخیر کاملا بی اطلاع بودم گفتم برم تا نگرانی نکشتتم.هر چند تهران رفتن ما هم حکایتی داره ..مختصر می شه به رفتن به خونه ی مامان من و مامان حمید و ا دو روز اینجاییم باید دو روز هم اونجا باشیم و البته مامانا لطف دارن و هی اصرار می کنن که بیشتر بمونیم و ا یه جا بیشتر بمونیم اون یکی مامان زنگمی زنه که بدوین بیاین پیش ما ....هر چند در دورانی که بچه داری می کنی خیلی خوبه که تو خونه نمونی و تنها نباشی اکما فراهم کردن امکانات برای یه بچه ی نو پا که از همه چیز می گیره تا بلند شه توی سه تا خونه کار سختیه به خصوص که هر مامانی به عنوان ریس خونه ش یه جور سلیقه داره و آدم بیچاره می شه ا سلیقه ی یکی دی رو یه جای دیگه پیاده کنه. بماند که من در بین رفتن از خونه ی این کمامان به اون مامان چه سر گیجه ای می گیرم!!کارن در حال حاضر یه هفته داره تا نه ماهش هم تموم بشه چهار تا دندون دو تا بالا و دو تا پایین داره و یکی از دندونای نیشش باد کرده و بد جور می خاره انتای من رو گاز می گیره آه از نهادم در می آد اما چیزی نمی گم هر کی دی بود یه جیغ بنفش سرش می کشیدم تمام طول شب کنار من می خوابه و از سه تا ده بار برای شیر خوردن بیدار می شه و گاهی اونقدر شیر می خوره که مجبور می شم پوشکش رو دو بار در طول شب عوض کنم که از خیسی سنگین شده . حمید بهم هیچ کمکی در زمینه ی خواب شب کارن نمی کنه هر جا که من و کارن بخوابیم حمید می ره یه اتاق دی و وقتی ازش می پرسم چرا؟ جواب میده که اینطوری شما دو تا راحتترین!!!..بارها و بارها سر این قضیه باهاش بحث کردم اما موفق نشدم حالیش کنم که بچه باید تو رختخواب خودش بخوابه و کم کم مستقل بشه اما نمی دونم چرا سعی نمی کنه تو این کار کمکم کنه بخصوص که الان فراغتش زیاد تره و تعطیلات بین ترمه .گاهی فکر می کنم اون وقتها که تو تهران از هم دور تر بودیم خیلی بهم نزدیک تر بودیم .عامل اصلی که نمی ذاره بیام پای اینتر نت کارنه تا می آم پشت کامپیوتر به سرعت چهار دست و پا می آد طرفم و از پایه ی صندلی می گیره و می ایسته و ناله می کنه تا بلندش کنم به محض اینکه بلندش کردم ساکت می شه و قیافه اش می شه عین متخصصین در امر کامپیوتر و فضولی به همه چیز...در مورد خیلی چیز های دی هم که روی میز یا اوپن آشپزخونه می ذارم همین برخورد رو داره و از حالا داره از حس دلسوزی سو استفاده می کنه ...موقع ظرف شستن هم می آد از پشت جفت پاهای من رو می گیره . چند روزیه که از بردن کارن به دستشویی و شستن دست و روش امتناع می کنم چون دلبسته ی شیر آبه و یاد گرفته برای به دست آوردنش گریه کنه و اگه تسلیم بشم ساعتها می خواد با باریکه ی آبی که از شیر می آد بازی کنه .حمید به گریه هاش تن می ده و مدتهای زیادی تو دستشویی می مونن اما من فکر می کنم اینطوری بد عادت می شه و یاد می گیره برای به دست آوردن هر چیزی گریه کنه ...دیروز یه فیلم شاد گذاشته بودم می دیدم که آهنگ شادی داشت با شروع ش آهنگدیدم کارن نا خود گاه داره حالت دس زدن رو انجام می ده یه بارم که من براش رقصیدم همین کار رو کرداما ا بهش بگم دس دسی و از ش بخوام دست نمی زنه وضعیت غذا خوردنش چندان خوب نیست فکر کنم از هر جهت به شیر من وابسته است یکی از دوستانم تو کلاس بازی می گفت : تا وقتی از شیر نگیریش همین بساطه و خوب غذا نمی خوره خودش تا یک سال و دو ماه بیشتر شیر نداده بود و می گفت که تو فرانسه و کشور های غربی شیر مادر یعنی همون شیش ماه اول!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:59  توسط حمید و لیلا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 3:40  توسط حمید و لیلا
|
تعجب نکنین ! این عکس اولین عکسیه که از موچول در دست داریم ...ببینین که چه راحت واسه خودش خوابیده و دنیا رو سیر می کنه!!! فکر کنم داره به ریش همه ی ما می خنده!!