موچول چرا باید غم بزرگتر ها وارد زندگی بچه ها بشه ؟ بچه ها باید همیشه شاد باشن و بزرگتر ها هم باید براشون شادی به ارمغان بیارن....
این روزها خیلی خواب می بینم بیشتر از گذشته فکر کنم حمید دیگه سر درد گرفت بسکه خوابهای جور واجورم رو براش تعریف کردم ...اغلب خوابهای من تو از یه جایی عجیب از دلم می آی بیرون و من بهت می گم که بابا الان زودته میمیری اما تو گوشت بدهکار نیست!!!
یه موقع هایی هم خواب آخرین سفرمون رو می بینم حتما عکسهاش رو برات می ذارم اولین عکس بعد از اینکه فهمیدیم مادر پدر شدیم در حالی که شوکه بودیم و دوستامون در اطراف دلداریمون می دادن!!
نه ناراحت نشو ما که بالاخره می خواستیم یه بچه ی مشترک داشته باشیم اما همیشه آدم حس می کنه آماده نیست همیشه منتظر یه زمان بیشتره همیشه فکر می کنه این کار رو بکنم درسمو تموم کنم این مسافرتها رو برم دور دنیا رو بگردم بعد بیام تو یه خونه ی راحت بشینم و یه بچه با تمام استاندارد ها به دنیا بیارم ...به هر حال من خیلی نگران تو بودم و هزار بار خدا رو شکر کردم که از زمانی که تو اومدی تو دلم دیگه دانشکده نرفته بودم بین انواع و اقسام اشعه ها و مواد شیمیایی!!!
اما اون سفر ها ی پشت سر هم خیلی خسته ام کرده بود ...و یه چیزی هم که نگرانم می کرد این بود که مثل همه ی آدمهایی که منتظر بچه هستن نه تقویتی در کار بود نه پیش برنامه ای از نظر سلامتی چون حالا من و تو اساسا به هم وابسته ایم و همه ی آدمها دلشون می خواد بهترین مادر و پدر باشن برای بچه هاشون!! تو یه فرصت دیگه از اون ماه پر سفر برات می گم!!!
یه روزهایی دیگه طاقت ندارم دلم می خواد این ۶ ماه باقیمونده زودتر بگذره و ببینمت....
می دونم تو هم به اندازه ی من برای موجود شدنت داری زحمت می کشی شاید هم بیشتر این شاید حال منو کمی غیر عادی کنه اما برای تو یه جهش بزرگه از نیستی به هستی هر چند همیشه حس می کردم که بودی ...انگار همه ی آدمها ازلی ابدی اند....
می دونم که موجود شدن درد بزرگیه اینکه سلول رو سلول بسازی و جای کلیه هات رو مشخص کنی اینکه دونه دونه نورونهای دستگاه عصبیت سر جاشون باشن ...اینکه یه قلب کوچیک اما تپنده و گرم داشته باشی ...بهت حق می دم زندگی کردن و به دنیا اومدن اصلا کار آسونی نیست و الان تو داری حتی از مورچه ها هم بیشتر تلاش و مبارزه می کنی ....تلاش کن ادامه بده من دربست مخلص تمام این عواقبم ..بلاخره این تویی که درد بودن رو تجربه می کنی و این من و حمیدیم که باید در کنارت باشیم تا قوی باشی و ادامه بدی....
چه معنی داره که شما بگی من چه غذایی باید بخورم و چی نخورم و هر چی که به مذاقت سازگار نبود هل بدی بیاد بیرون گردو خان(این هفته دیگه اندازه ی گردو شدی زورت بیشتر شده!!!!)!!!
چه معنی داره بچه ها از از همین کوچیکی افسار پدر و مادرشون رو به دست بگیرن حالا ما گفتیم آینده مال شماست گفتیم که ما در خدمت نسل فرداییم اما قسم نخوردیم که زندگی خودمونم تیره و تار بشه....
موچول خان تا کی می خوای ادامه بدی و شبها منو سه بار از خواب بیدار کنی بنده خدا حمیدم که هر بار من بلند می شم دستش می ره طرف کاسه استفراغ....
حالا پایان نامه ی من به کنار دیگه چرا نمی ذاری دو خط کتاب بخونم؟
نه نشد اگه ما بخواییم استعفا بدیم از مادر پدر شدن کی رو باید ببینیم؟
این سئوالیه که روزی هزار بار از خودم می پرسم:
بچمون چی می خواد بشه؟ یا چی باید بشه؟
به قول خانم دکتر بیست بیست بیست بگیره؟ مثل فلپس نابغه ورزشی شه؟ اهل شعر باشه ؟ اهل ریاضی یا کارهای سخت؟ یه دکتر یا مهندس معروف؟ یا یه آدمی که بلده چه جوری خوب زندگی کنه؟ مثل دخترهای آقا کاظم تو نو نهالی انگلیسی رو خوب حرف بزنه؟ مثل مینو در 5 سالگی استاد ادبیات فارسی باشه؟ مثل هستی، گرم خو و شاد باشه؟ مثل مهراد زیرک و تیز بین و احساساتی؟ مثل مامانش هنرمند باشه یا مثل باباش یه آدم الکی خوش؟ولی همیشه خوش ؟
نمی دونم. و اصلا نمی دونم که من باید این رو انتخاب کنم یا ببینم خودش چی انتخاب می کنه؟
من همیشه در درون خودم پدر و مادرم رو ستایش کردم به خاطر اینکه ما (هر 5 تا مون رو) مجبور به رفتن راهی نکردن و ما خودمون انتخاب کردیم و جالبه در 5 مسیر کاملا متفاوت! و الان هرکدون از ما از زندگیش راضی تر از دیگریه، ولی دلم نمی آد این کار رو با بچه هامون بکنم؟ نمی دونم این سیستم هنوز هم جواب می ده یا نه؟
ولی یه چیز رو مطمئنم و اون اینکه می خوام بچمون هر چی که می خواد بشه لکوموتیو باشه نه واگن! یعنی خودش بره . سرعتش مهم نیست مهم اینکه خودش بره نه اینکه بکشنش و در نتیجه حتی وقتی هم که نیرویی پشتش نبود از حرکت باز نایسته.
آیا باید ما آیندش رو طراحی کنیم؟ اگر نظر من و مادرش در مورد طراحی آینده بچه یکی نبود اونوقت چی؟ خیلی برام مهم که چی می خواد بشه.
چه کسی به عنوان پدر الگوی من خواد بود؟ پدرم؟ علی معظمی؟ کاظم شرفی؟ مهدی مقامی؟نوید چینی فروش؟ بهترین پدری که تا حالا دیدم کی بوده؟
می شه تو دنیای امروز صبر کنی ببینی بچه چه وقت عاقل می شه و خوذش چی رو انتخاب می کنه؟
اصلا دوست ندارم دنبال فوتبال بره.
هرگز نمی ذارم کسی از هوشش تعریف کنه و همه فقط مجازند حافظه و پشتکار و تلاشش رو تحسین کنند.
اولین دروغی رو که بهم بگه خودکشی می کنم. من یادم نمی آد دروغ بزرگی به بابام گفته باشم. چون هیچ وقت ازش نترسیدم.
دوست دارم تو زندگیش خدا رو از همه بیشتر دوست داشته باشه . . . .. قهرمان المپیک هم نشد نشد. امامعلی حبیبی قهرمان المپیک بود. صادق هدایت بزرگترین نویسنده بود، کردان دکتر بود و احمدی نزاد رئیس جمهور و خمینی رهبر. آیا اینها همه سعادتمند بودند؟ دنیا و آخرت؟
نمی ذارم بفهمه دین چی چیه. خدا خودش اونقئر بزرگ هست و بلده که چی جوری به کوچولوی ما یاد بده که راه راست چیه.
دیشب خواب دیدم دو تا پسر به دنیا آوردم....البته بعد از حضور تو این اولین بار بود که خواب بچه دار شدن رو می دیدم ...حالا شاید بگی خوابت چپه و دو تا دختر قراره به دنیا بیاری در اون صورت خوشحال می شم اولین بار از اینکه همه می گن خوابت چپه!!!
البته باید بگم که متاسفانه اون دو تا پسر رو داشتم در جریان یه سری اتفاقات گانگستری بزرگ می کردم صبح به حمید گفتم یه چیزی مثل داستان حضرت موسی اما الان یادم رفته که بالاخره قضیه چی بود؟..........
البته به خاطر شعری بود که خودم تو وبلاگم نوشته بودم و اون دوستای خوب تقصیری نداشتن اسم پیدا کردن برای یک انسان که قراره تو یه روزگار دیگه زندگی کنه خیلی سخته ....
تازه بعضی ها هم معتقدند که ما تا قبل از تولد فقط می تونیم پیشنهاد بدیم و تازه بعد از دیدن قیافه ی بچه است که می شه فهمید اسمش واقعا چیه!!!
تو نظرت چیه؟ من یه اسم دختر و یه اسم پسر همیشه ته ته های ذهنم دارم ...یه بار دقت کردم دیدم اسم پسره تو زبون انگلیسی چیز جالبی از آب در نمی یاد اصلا بذار بگم چی بود : دامون که به معنی پسر جنگله و البته تو تلفظ انگلیسی یه معنی بد ژیدا می کنه: damenتقریبا و بالاخره معلوم نیست در آینده تو کجا زندگی کنی شایدم با خودم بردمت یه جای دور البته با حمید!
این اسم وتو شد و فقط یه اسم دخترونه که مورد تایید من و حمیده مونده : دریا
امروز با حمید داشتیم خیابونا رو گز می کردیم البته بیکار نبودیم من با حال تهوع و حمید با کمی دست پاچگی که آخرشم زد به ماشین جلویی...
باید اعتراف کنم هر چند به نظرم همیشه آدم پوست کلفتی بودم اما انگار تو داری همه چیز رو به هم میریزی...
به حمید می گم انگار موچول داره از تو پیچ و مهره های منو شل می کنه!!!
سلام موچول تو الان اندازه ی یه حبه انگوری دلم می خواد از همین الان ازت قول بگیرم که هیچوقت اذیتم نمی کنی به هر حال این رسم این دنیاست که بزرگتر ها به کوچکتر ها زور بگن و قدرتمند ا به ضعیف تر ها ولی نه اصلا دلم نمیآد که بهت اینو بگم و ازت قول بگیرم چون تو یه موجود مستقل هستی و من به هیچ عنوان نمی تونم محدودت کنم یا....
دیروز یه سر باحمید رفته بودیم نمایشگاه گل و گیاه و امیدوارم که تو هم لذت برده باشی!!
دور و برم پره از کتابای مربوط به تو که قیافه ی تو رو هر ماه نشونم می دن دقت می کنم که هر چی می خورم برات مفید باشه تا قوی بشی.....هر سایتی رو که می گردم دوست دارم توش نشونی از تو باشه و ....همه چیزم شده تو!!!
این اولین پست این وبلاگ است.
من و حمید در سفری به تبریز متوجه شدیم که زندگیمون وارد روند تازه ای شده ....
بدون تصمیم قبلی مادر و پدر شده بودیم ....
حس ما در روزهای اول تعریفی نداشت اما کم کم خودمون رو پیدا کردیم و حالا خیلی خوشبخت و خوشحالیم و داریم انتظار می کشیم یک ماه و نیم از انتظار ما طی شده و ما با ورود به سال جدید به مقام مادر و پدری ارتقائ پیدا می کنیم ....
می خواییم اینجا بنویسیم تا ...