تبليغاتX
Lilypie Kids birthday Ticker ما و کارن (موچول سابق)

هر کی منو می بینه از ظاهرم باور نمی کنه که دارم مامان می شم اما بعد از دیدن احوالاتم که خیلی حال به هم زنه مجبور می شه ایمان بیاره و البته به نظرم این یه امتیاز نیست من دوست دارم وقتی باردارم همه تو خیابون ببینن وو بفهمن تا آروم تر از کنارم رد شن تو مهمونی ها بهم تلنگر نزنن ....فامیلای دور بفهمن چرا اینقدر بی حوصله و بد قلق شدم ....در نهایت اینکه اگه من یه دل ور قلمبوز داشتم همه بیشتر هوام رو داشتن!!!!!!!!

کتابا می گن که تو دیگه الان گوشهات خوب می شنوه ....یه لحظه به خودم اومدم که می تونم دیگه برات آواز بخونم ....یه شنونده ی خوب که ایرادم نمی گیره!!!!!اما هر کاری کردم اشک بهم اجازه نداد ....بالاخره یه ترانه رو که یه عالمه مامان یه روزگاری برای موچولاشون خوندن برات خوندم ....



واسه خودم یه پنجره         برای تو یه آسمون

واسه خودم یه ستاره          برای تو یه کهکشون

 

می خوام می خوام

 

واسه خودم یه چشمه سار                                برای تو دریاها رو

واسه خودم یه برگ سبز                             یه دشت گل برای تو

می خوام می خوام

 

برای تو یه آسمون یه دشت گل دریاها رو

واسه خودم یه پنجره یه برگ سبز چشمه سارو

یک کلمه که اسم توست برای من برای من

یه عالمه حرف قشنگ برای تو برای تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:42  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول

سلام به تو وقتی صبحه و خورشید می زنه سلام به تو وقتی شب می شه و ستاره ها در میان سلام به تو وقتی اولین بار قلب کوچیکت شروع کرد به زدن ....تپ تپ ...تپ تپ....

سلام موچول ببخشید که من و حمید و آقای دکتر خلوتتو به هم زدیم و تو رو تو گهواره ات که خیلی آروم و گرم توش خوابیده بودی دید زدیم ....البته آقای دکتر مثل خیلی از دکتر های بی احساس دیگه نذاشت بیشتر از چند ثانیه صدای قلب نازنینت رو بشنوم و اونقدر با من و حمید بد رفتاری کرد انگار سرطان داریم انگار نه انگار که اومدیم از سلامتی کوچولوی آینده مون با خبر بشیم....موچول تو اون لحظه فقط به این فکر می کردم که تنها چیزی که تو این دنیا مهمه عشقه و بس. وگرنه همه چیز چقدر رنگ بیگانگی به خودش می گیره...

موچول جونم تو هنوز معلوم نیست دختری یا پسر اما کاملا مشخصه که سالمی و دو قلو هم نیستی حرکاتت به جاست مایع آمنیوتیکت هم سالمه ....خلاصه خدا رو شکر که قلب گرم کوچولوت اونقدر تند تند می زنه .....

فکر نمی کنم بتونم بگم چه حسی داشتم وقتی صدایی از تو به اون وضوح شنیدم......

مانیتور سونوگرافی کاملا در خلاف جهت دید من بودو من باید سرم رو خم می کردم تا ببینمت...اشتباه کردم که رفتم بیمارستان میلاد و به حرف حمید گوش کردم که از دفتر چه بیمه استفاده کنم اونجا اونقدر مریض و بچه مرده دیدم که خدا بدونه.. اما این چیزها مهم نیست مهم اینه که عین قیافه ی الان خودت بخندی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:25  توسط حمید و لیلا  | 

یکی از دوستان قدیمی که اتفاقا روزنامه نگار محترمی است _بر خلاف من_ توی یکی از کامنت ها از من پرسیده بود که فکر می کنی این نامه ها به دست صاحابش برسه؟

خیلی با خودم فکر کردم حرفش هرچند می تونست خیلی راحت رد بشه اما مگه کمن تعداد بچه هایی که به نه ماه نمی رسن؟ یا بچه هایی که بعد از به دنیا اومدن زیاد تو این دنیا نمی مونن و بچه هایی که بالاخره اونقدر ضریب هوشی بالایی ندارن که بتونن نامه بخونن....اما من هر چند می تونم و تواناییش رو دارم که منفی بافی کنم و همنینطور می تونم برای تموم اون بچه ها به اندازه سرنتی پیتی اشک بریزم اما فکر می کنم بچه آدم هر چی که باشه عزیزه و هر وقت که بتونی باهاش حرف بزنی زمان خوبیه از کجا معلوم من بعدا زنده باشم و خودم این حرفها رو براش بزنم؟ زبونتو گاز بگیر!!!!!!!!!!!

البته دوست عزیزم جابر می تونم یه جواب کوتاه دیگه بدم و اون اینکه :

گفت مشق نام لیلی می کنم           خاطر خود را تسلی می کنم ...

منم حالا که نمی تونم موچولو بغل کنم و باهاش حرف بزنم دارم مشق می کنم ......
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:15  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول

دیر اومدم تو برام وقت نمی ذاری که!!! حالا همه مادرای با تجربه در می آن که حالا کجاشو دیدی؟!!!!!!!!!

اما این هفته که گذشت هفته ی پر کاری بود یه عروسی با هم رفتیم که همه از اینکه من آروم مثل خانوم نشسته بودم و هی این ور اون ور نمی پریدم تعجب می کردن مادر داماد هم از حمید گلایه کرده بود که شما چرا در عروسی پسرم نرقصیدین و خلاصه قضیه لو رفت و همه رفتن تو کف من ....تازه حمید تمام شام منو به اضافه ی مال خودش و کمی بیشتر به هوای من خورد خودش اقرار کرد که نیم کیلویی گوشت خورده!!!!!چند روز عید بود و من و تو هی رفتیم خونه ی این و اون یه شب هم که حمید رفته بود لاهیجان از شب تا صبح گریه کردم .......نمی دونم چرا باید تمام نا معادله های دنیا رو تو اون شب رای خودم حل می کردم و همین شد که اشک از جلوی چشمام تکون نمی خورد....امیدوارم تو در این زمینه ها به حمید رفته باشی و اینقدر مثل مامانت زر زرو نباشی!!!

موچول تو کوچولوی او مثبت منی!!! می دونی چرا ؟ چون هم من و هم حمید هر دو گروه خونیمون او مثبته!!! البته من تا همین یه ماه پیش فکر می کردم مثل بقیه ی خانواده ام آ مثبتم و البته آزمایشای جور واجوری که باید به خاطر تو می دادم و هی باید تکرار می شد بهم فهموند که سخت در اشتباهم ....حالا می فهمم که چرا از بقیه افراد خانواده خنگ ترم و البته شایدم دماغ بزرگم به خاطر همین اختلاف باشه !!! البته خنگ بودن هم دنیای خودش رو داره!!! من دوسال پشت کنکور لیسانس موندم و سه سال شت فوق لیسانس و امسال هم دکتری قبول نشدم ....دیگه دلیل از این محکم تر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:13  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول

 چند روزی است که مشغول بافتن یه عروسک برای تو ام اسم این عروسک من رو یاد یه ماهی سیاه کوجچولو می اندازه که اسمش شقایق بود حتما برات قصه ماهی سیاه کوچولو و قصه ی شقایقی که ماهی سیاه کوچولو شد رو می نویسم!!!

راستی من دیگه نمی خوام برای صفحات علمی روزنامه مطلب بنویسم....راستش برام خیلی سخت شده که بخوام از پایان نامه ام دفاع کنم هر چند در این مورد مجبورم ...اما دلم می خواد بشینم و قصه بنویسم...برای بچه ها. الانم برات یه قصه می گم یه قصه خیلی کوتاه : یه دختری بود که خیلی کوچولو بود. اون تا 7 سالگی نمی دونست خونه یعنی چی . نمی دونست خونه ی ما یعنی چی چون تو خونه این مادر بزرگ یا اون مادر بزرگ زندگی می کرد....هر چند ، اون بچه کتاب فلسطینی خانه ای ندارد رو از بر بود اون می دونست که حتی الاغها هم خانه ای دارن،.....یه دختر کوچولو با دو تا خواهر بزرگتر که زیاد می فهمیدن و مجبور بودن خودشون رو بزنن به اون راه...اون تا 7 سالگی حتی نمی دونست پدر دقیقا یعنی چی؟ قراره پدرا واسه آدم چیکار کنن؟مگه پدر همونی نیست که هر ماه پشت میله های بلند منتظره تا با یه بسته پر از اسمارتیز و پفک دخترش رو ببینه؟ یه بار دختر کو چولو از باباش پرسید چرا شما مثل پدر های دیگه نمی آین خونه ؟ و پدر بعد از کمی مکث جواب داد: به خاطر آزادی بیان! البته دختر کوچولو نفهمید، و پدر سعی کرد یه طوری که بفهمه براش توضیح بده : آخه دخترم من می خواستم از دیوار فرودگاه برم بالاو پلیسا دستگیرم کردن!!!....بالاخره پدر یه روز برگشت خونه و اون سه تا خواهر با مادرشون تونستن برن به یه خونه .....موچول می دونی کاشکی بچه ها اینقدر زود بزرگ نمی شدن و همیشه بچه می موندن...موچول من دیگه نمی خوام یه خبر نگار باشم...می خوام وقتی تو تونستی خودت غذا بخوری، یه مغازه داشته باشم و هر روز به کوچولو هایی که با مامان بابا می آن خرید، اسمارتیز و پفک بدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:15  توسط حمید و لیلا  | 

                                                                                                          

به نظر من خوب یا بد بودن (یا شدن) فرزند بیشتر وابسته به نقش پدر در تربیت اوست!!!!!!!!!؟

اگه قبول دارید که هیچی ولی اگه قبول ندارید تا آخر بخونید.

چرا که مادر ها ذاتا همه مادرند. جمله خیلی در ظاهر بدیهی و بی معنیه ولی می خوام بگم که مادرها چیزی در درونشون هست که به خاطرش هر کاری برای فرزند می کنند مخصوصا مادرهای ایرانی که همیشه برای بچه هاشون جون هم میدهند. یعنی اثرمادر در تربیت کودک بسیار زیاد ولی غالبا مشابه است. تفاوت بچه ها در میزان اثری است که پدران در تربیت فرزندشان دارند. یک بچه خوب و یک بچه بد تربیت شده را تصور کنید.تفاوتی در حس مادرانه مادران این دو وجود ندارد. هر دوی مادران آنها هر کاری که از دستشان بر می آمده برای بچه کرده اند و قائده طبیعت اینست. کودکی که از توجه پدر علاوه بر مراقبات مادر برخوردار است. بسیار در تربیت از کودک دیگر پیشی می گیرد. مثل دو مدیر عامل که هر دو حقوق بالایی دارند، ولی همسر یکی  شاغل است و به اقتصاد خانواده کمک می کند ولی همسر دیگری خود را در کمک به اقتصاد خانواده معاف می داند. برهمه واضح و مبرهن است که اقتصاد خانواده اول بسیار بسیار بسیار بهتر خانواده وم است چرا که در بهترین شرایط حدود 70 درصد حقوق مردان صرف امور اوله زندگی می شود و 30 درصد حقوق امکان استفاده در موارد تفریحی و فوق برنامه را دارد. ولی اضافه شدن حقوق زن حتی به اندازه نصف حقوق مرد 30 درصد را تبدیل به 80 درصد می کند. یعنی کارکردن و درآمد زن حتی به انداز نصف مرد باعث افزایش هزینه های تفریحی، آموزشی و . . . خانواند به اندازه سه برابر می شود. باور کنبد که همین داستان درمورد تربیت فرزند (با تشبیه به اقتصاد خانواده) صادق است. یعنی بیش از 70 درصد وقتی که مادران برای فرزند می گذارند صرف امور اولیه بچه می گردد (خوراک بچه، نظافت، درمان، سرگرم کردن و . . . ) خیلی مادر خوبی باشند (اضافه کاری وایسند) 30 درصد وقت خود با کودک را صرف آموزش، تربیت و بازی کودک می گذارند. تصور کنید که پدری فقط  30درصد مادر برای آموزش، تربیت و بازی کودکش وقت بگذارد، آنگاه این کودک دو برابر کودکانی که پدرانشان خود را از تربیت کودک معاف می دانند (و کم هم نیستند) فرصت رشد دارد.

در آینه نزدیک مطلبی در مورد فرق بازی و سرگرمی خواهی خواند.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:26  توسط حمید و لیلا  |