دوشنبه ها برای من شده یه روز فراموش نشدنی ...تو باعث شدی من و حمید سر یک کلاس با هم بشینیم و راجع به تو حرف بزنیم و بگیم بشنویم بعد هم که راستای فرهنگی ای از خیابون ولیعصر رو طی می کنیم و خلاصه روزهای قشنگی داریم...گاهی می ریم سینما یا پارک و ....
فقط چرا تکون نمی خوری من بفهمم ۵/۴ ماه کافی نیست؟ بچه جون یه تکونی بخور بابا!!!!
ای بابا حسودیتون می شه که من یه موچول دارم می تونم باهاش راحت حرف بزنم؟
خوب بود مثل همه ی مردم از وضع نا بسامان اقتصادی و مشکلات سیاسی می گفتم؟ از استیضاح کردان ودسته گلای احمدی نژاد؟؟؟
یا نکنه می خواین از اون مامانا ی بی تفاوت باشم که بچه شون رو می دن کوچه بزرگ کنه؟
یا شایدم دلتون لک زده که من بگم نه بچه خود بخود بزرگ می شه اصلا درست نیست بچه رو با کتاب و اطلاعات به روز بزرگ کنیم همون قنداق و کهنه بهتر نیست؟
خوبه بشینم صبح تا شب دعا کنم خدا بهم پسر کاکل زری بده؟ شومبول طلا چطوره؟
چطوره که هر جا می شینم و بلند می شم بگم دختر می خوام دختر می خوام یه موقع ضایع نشم؟
نه من فکر می کنم آدم هر کاری رو که شروع کرد باید به بهترین نحو مدیریت کنه.
من دارم مادر می شم شاید به نظر بعضی ها هنوز زوده یا دیره یا....اما مسئله این تغییر بزرگه که غیر قابل انکاره!!!!
موچول سه روزه که حالم خوب شده خوب !!! باورم نمی شد که اون دوره ی وحشتناک بالاخره یه روز سر برسه و من دوباره به زندگی سلام کنم .اونقدر انرژی دارم که نگو می تونم کوه رو جابجا کنم!!!!
دیروز مینو در حال انار خوردن می گفت:"خاله من دونه های انار رو با هسته اش می خورم اما تو نخور!!!!"
گفتم :"چرا؟" یه نگاه زیر زیرکی بهم کرد و با یه خجالت خاصی گفت :"به خاطر موچول می گم!!!!"سلام موچول قشنگم
دیروز رفتم تو اولین جلسه کلاسهای ارتباط با جنین و نوزاد تو موسسه فرزندان برتر شرکت کردم ...
چیزی که مهمه اینه که بیش تر از قبل دلم برات تنگ شد .....
دلم می خواد مثل یه بچه کانگورو یه روزهایی از توی کیسه ام سرتو در بیاری و هر وقت دلت خواست دوباره برگردی به خلوتت.معلممون می گفت : من اگه وزیر آموزش عالی بودم دستور می دادم هر دانشجویی که مامان شد بلافاصله از دانشگاه اخراج بشه !!!!! هر چند حرفش خلاف اصول انسانیه اما می بینی که من بدون هیچ دستوری خودم این کار رو کردم حمیدم برام مرخصی ترم گرفته اما باور کن این مدرک در مقابل تو هیچ ارزشی نداره و اگه یه سری تعهداتی که با خودم دارم نبود دیگه به دفاع هم فکر نمی کردم...من و تو باید با هم از پایان نامه ام دفاع کنیم........و تو درست زمانی به دنیا خواهی اومد که من قرار بود امتحان دکتری بدم!!! چه امتحانی قشنگ تر از داشتن یه هدیه ی آسمونی؟
موچولی من داشتم برات یه داستان بلند می نوشتم که تموم هم نشد به خاطر همین مدتی بود که نشد برات چیزی بزارم ...
واما هفته ی قبل با مینو و بقیه بچه ها رفتیم بادبادک بازی تو پارک چیتگر به مبنو و حمید از همه بیشتر خوش گذشت و تونستن هر دو بادبادکی رو که داشتیم تا اونجایی که نخ داشت هوا کنن . جمعیت زیادی رو از تمام پارکهای تهران با اتوبوس آورده بودن و به همه هم کایت هار پلاستیکی که حتی از بادبادک های دست ساز هم بهتر بالا میره داده بودن ...(بگذریم که این کارا احتمالا تدابیر شهردار برای انتخابات آینده بود)در یک لحظه می تونستی صدها بادبادک رو تو هوا ببینی که چرخ می خورن و از ما دور و دور تر می شن ...من که علی رغم حال خرابم خیلی کیف کردم .........یک سری هم نیروهای پلیس برای رفع راه بندون فعال بودن اما انگار هیچ کاری از پیش نمی بردن......اینجا بود که مینو با دیدن حرکات پلیس اقرار کرد که به نظرش پلیس های خوب هم پیدا می شن!!!! و بر گشت و با یه حالتی به من گفت آخه خاله لیلا پلیسای بدم پیدا می شن چون یه بار من با بابا م رفته بودم پارک دیدم که پلیسا آدما رو می زدن!!! از ماجرای پارک ملت خیلی گذشته (تحصن مردمی در اعتراض به فساد اقتصادی مسئولان و دستگیری پالیزدار) اما انگار پیام اون ماجرا به شدت محکم تو ذهن مینوی کوچولوی 5 ساله نقش بسته که پاک نمی شه!....تازه مینو یه پیشنهاد خوب و عالی برای شهردار داشت و اون اینکه برای اینکه راه بندون نشه بهتر بود شهردار دستور می داد هر کسی تو پارک دم خونه ی خودش بادبادک هوا کنه و همه ی ما رفتیم تو کف پیشنهاد!!!!!