به نظرم برای مادر بودن نیازی نیست که حتما کسی بچه دار بشه چه بسا مادر هایی که بچه دار شدن اما مادر نشدن و چه بسا زنانی که بچه دار نشدن اما همیشه مادر بودن ..
مادر بودن یه امر فطریه تو و قتی مادری به همه عشق می ورزی همه رو دوست داری نه فقط بچه ی خودت رو به همه مخلوقات عالم احترام می ذاری و برای رها زیستن همه ی کودکان تلاش می کنی .....
این تقسیم بندی های آدما که یکی رو به مادر نشدن متهم می کنننو یکی رو به پدر نشدن داره حالم رو بهم می زنه ...
و همیشه حس می کنم مادرای فطری تو گوشه گوشه ی این خاک چقدر بی اغماض محبتشون رو نثار می کنن درست بر عکس مادرای غریزی که فقط چسبیدن به خوراک و پوشاک بچه شون و.....
سلام موچول جونم
از وقتی خدا تو رو به من داده حس می کنم همه ی آدمها رو بیشتر دوست دارم همه ی آدمها برام ارزشمند تر از قبل شدن ...هر کی رو که تو خیابون می بینم هر چقدر هم که الانش وضع درستی نداشته باشه فکر می کنم به اینکه یه مادر اونو با عشق و علاقه نه ماه توی شکمش با یه عالمه امید و آرزو پرورونده ....و این خیلی شیرینه که هر آدمی در نوع خودش چقدر ارزشمنده.....تو الان بیست ستنتیمتری و 350 گرم وزن داری....زودتر بزرگ شو و حسابی قوی باش من اینجا منتظرتم تا یه روز بیایی بغلم منتظرتم ...بی صبرانه......
موچول جونم امروز برای اولین بار به بیمارستان صارم رفتم البته فقط برای استفاده از استخر مادرای باردار ...نمی دونی چه حالی کردم وقتی که ما فقط پنج نفر بودیم و یک ساعت ایروبیک کردیم و بعد رفتیم تو استخر که یبرای هر کدومش هم یه مربی تمرین می داد . البته قسمت قشنگ قضیه آخر تمرینای استخر بود که روی یه تیوپ روی آب شناور شدیم ....و البته به ما شیر و کیک هم دادن و چون تعداد کم بود با آرامش از استخر زدیم بیرون و حمید عزیزم مثل همیشه منتظرم بود....چه حس خوبی داشتم امروز تو تو دل من شنا می کردی و من تو آب !!! سعی می کردم برم زیر آب که حس تو رو بهتر درک کنم ..مامان جون چطوری اونهمه فشار رو تحمل می کنی؟
یه کار خوب دیگه هم می کردن و اون اینکه هر دفعه که می ریم فشار و صدای قلب نی نی ها رو چک می کنن و من برای شنیدن صدای قلبت لحظه شماری می کنم ....
بقیه ی مامانا دلشون خیلی گنده تر از من بود !!!فکر کنم زود تر نی نی دار می شن ..تو اونقدر تند تند تو دلم تکون می خوردی که نمی شد صدای قلبت رو شنید خانومه با کلی مهربونی یه عالمه گشت دنبالت که بالاخره گیرت انداخت نمی دونم از این کار خوشت می آد یا نه اما من عاشقشم!!!
این یکی دو هفته ای از بس سرحال بودم کلی از نوشتن عقب افتادم هر چند که با خودت حرف می زنم و برات شبا لالایی می خونم روزها هم شعر می خونم ...اونقدر که شعر کم می آرم و از خودم می سازم!
موچول جونم می خوای بدونی چرا اسمت رو گذاشتم موچول ؟ وقتی می گم موچول یاد یه بچه ی کوچولو با لپهای گلی می افتم که مچاله شده یه گوشه ی دلم البته الان دیگه کم کم داری از مچالگی در می آی!!! از 25 آبان حرکتهات رو توی دلم حس می کنم...انگار آروم دست و پاهات رو تکون می دی!!! یه موقع هایی هم حس می کنم یه ماهی کوچولو تو فضای شکمم در حال حرکته...از این ور به اون ور ...سر خودم رو شلوغ کردم که دوری حمید اذیتم نکنه ...می رم کلاس یوگا با مامان و حس می کنم اگه قبلنا بود هرگز پا نمی داد که ادامه بدم نصف بیشتر کلاس مباحث آرامش بخشه تا ورزش ....البته برای الان من فوق العاده است به خصوص که مربی مون بهم می گه چیکار کنم و چیکار نکنم خلاصه وضعیت ما تو کلاس اینطوری که مربی می گه الان دستاتون رو بکشین و پا ها رو سر بدین ...باردار این کار رو نکنه این کار رو بکنه خلاصه اسم من شده باردار !!!! توی کلاس فرزندان برتر هم که آخرین جلسه شو تنها رفتم 5 تا مامان باهم دوست شدیم که دو تاشون مثل من فروردین نی نی دار می شن..کلی خانوم با تجربه هم هست که اسم خودشون رو گذاشتن مادران حامی ما هم ازشون کسب تجربه می کنیم چه در مورد لالایی و زمزمه ها با جنینمون و چه در موردانواع و اقسام کتابایی که الان باید بخونیم و بعد به درد می خوره بازی هایی که می تونیم با نوزادمون انجام بدیم حتی در مورد زایمان و تمام مشکلاتی که بارداری ممکنه برای تک تک مون به همراه داشته باشه خلاصه کچلشون کردیم ...البته من هر کی دستم برسه رو کچل می کنم کسی که فکر کنم می تونه کمک کنه و حرفهای غیر جانبدارانه می زنه!!! موچول امروز داشتم به روزی فکر می کردم که برای اولین بار به مامان و بابای من و حمید گفتیم بچه دار شدیم: از مسافرت که برگشتیم تقریبا مطمئن بودیم اما انگار دل هر دو مون فقط با دادن آزمایش گرم می شد...جواب آزمایش بعد از یه هفته به دستمون رسید و حمید آن چنان خنده ای تو بیمارستان میلاد سر داد که نگو ....بعد هم چنان منو بوسید که فکر کنم همه فهمیدن موضوع از چه قراره ...به مامان و بابا گفتن خیلی سخته ...با پر رویی تمام بری و بگی که داریم بچه دار می شیم؟ من و حمید کگردیمش بیست سوالی و جالبه که هیچکس گمان هم نمی کرد که موضوع از این قرار باشه!!!چشم های مامان درخشید و بابا می خندید سحر و حامد از سر ناباوریمنو بغل کردن و تبریک می گفتن وقدسی به نظرم خیلی خوشحال بود...به ماما ن و بابا ی خودم گفتن برام سخت بود که اینکار رو حمید کرد اما من اصلا بهش کمک نکردم تا به مامان و بابای خودش بگه یه بعد از ظهر اواسط شهریور بود که رفتیم دنبال مامان حمید و از سر کار برش داشتیم تو راه به تره بار هم سر زدیم من حالم خوب نبود و تو ماشین موندم البته نگران بودم که بی احترامی بشه اما به روی مبارک نیاوردم و موسیقی گوش کردم ...مامان حمید با دست پر برگشتن ..از ماشین که پیاده می شدیم حمید هی سراغ برگه ی آزمایش رو می گرفت انگار که بدون اون نمی تو.نست ثابت کنه پدر شده !!!تو آسانسور بودیم که برگه رو داد دست مامان تا بارها رو جابجا کنه مامان هم داشت برگه رو تا می کرد که حمید داد زد نه این خیلی چیز مهمیه....مامان فکر کنم کمی شک کرد...بعد هم پرسید این مگه آزمایش چیه؟ حمید هم گفت ایناهخاش زیرش رو بخون نوشته پرگنانت می دونی یعنی چی؟ نمی دونی دیگه...من به حمید گفتم که اینقدر مامان رو اذیت نکنه اما به خرجش نرفت تا خود خونه که بشینیم و حرف بزنیم مسئله رو معما کرد و بلاخره مامان که بو برده بود خودش از حرکات مشکوک ما فهمید ..بابای حمید چیزی نگفت حتی شک دارم که همون موقع دقیقا فهمیده بود که اوضاع از چه قراره و عاطفه که پرید و منو بغل کرد و تبریک گفت....در حالی که دوهفته قبل حال بد من رو دیده بود و گفت نکنه؟ و من مطمئنش کردم که از این خبر ها نیست..........