تبليغاتX
Lilypie Kids birthday Ticker ما و کارن (موچول سابق)
سلام موچول جونم !!! یه روز برفی خیلی قشنگ رو با هم گذروندیم بین رفتن پیش دکتر و استخر فقط یه ساعت فاصله بود حمید پیشنهاد داد که نریم خونه و غذا را با خودمون ببریم بیرون بخوریم البته غذامون عبارت بود از آش!!! که نمی شد ببریمش بیرون و البته قرمه سبزی فریز شده...خلاصه حمید یه سری ویایل رو برای گرم کردن قرمه سبزی در پارک برداشت و راه افتادیم کارمون که با دکتر تموم شد موندیم کجا بریم غذامونو گرم کنیم که البته تو هر پارکی هم نمی شد که آتیش روشن کنیم پس سر خرو کج کردیم سمت چیتگر و برف هم هر لحظه شدید تر می شد خلاصه بدون هیچی با بدبختی و با میوه های کاج آتیش روشن کردیم و حالا هی باید فوت می کردیم تا یخ غذا باز بشه.....که کلی وقت برد و هی آتیش هم خاموش می شد..در نهایت بین سه چهار تا گربه ی پشمالوی گرسنه که به ما زل زده بودن و زیر برف شدید موفق شدیم قرمه سبزی رو که به هر چیزی جز قرمه سبزی شباهت داشت بخوریم و بعد هم یه دور دور پارک زدیم و رفتیم سراغ استخر واقعا جای دوربین خالی بود که برات از اون لحظه های قشنگی که با هم داشتیم عکس بگیرم...البته در کمال نا باوری استخر تعطیل بود و من نمی دونستم به خاطر همین رفتیم تو صف سونوگرافی ....بالاخره فهمیدیم تو پسری یا دختر هر چند حمید داشت جدی جدی به خانوم دکتر می گفت که نگو تا سورپریز شیم اما من دیگه طاقت نداشتم چون همه ی عالم و آدم هر روز ازم این سوال رو می کنن و توجیه اینکه چرا نمی ریم سونو برام سخت تر از گفتن یه کلمه ی دختر یا پسر بودن تو بود....خلاصه خانوم دکتر ایندفعه مهربون بود و همه چیز رو چک کرد قلبت و کلیه هاتو دستهای خوشگلت رو پاهات رو و البته سرت خوب معلوم نبود چون چمباتمه زده بودی ته دلم و نمی خواستی به هیچ عنوان صورت مثل گلت رو کسی ببینه ...اما بالاخره به ما گفتی که باید تو کدوم لیست از اسامی دنبال اسمت بگردیم ..البته با عرض معذرت از دوستان حمید رضایت نمی ده جنسیت بچه مونو فاش کنیم ....خلاصه خیلی کیف می ده که تو چیزی رو بدونی اما نخوای به بقیه بگی...بقیه چقدر تو خماری می مونن!!!مامانی تو هر چیزی که هستی برای ما مهمی و خیلی دوستت داریم....حسابی تپلی شو البته الان وزنت روی 930 گرم می چرخه و همه چیزت طبیعیه...قربونت برم موچول طبیعی طبیعی من ....!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:33  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول جونم الان بابا حمیدت منو حرص داده خونه مون به نظرم به یه سطل آشغال بزرگ تبدیل شده و حمید خونسردانه نشسته پشت کامپیوتر روزنامه می خونه بعد از دو سه ماهی که از اون ویار وحشتناک می گذره دوباره امروزساعت 7 صبح یه لیوان شیر بالا آوردم بعد گرفتم تا 11 خوابیدم بیدار که شدم کسل بودم کلی کار خیاطی دارم که هنوز شروع نکردمشون یه عالمه خرید های وسایل تو مونده اتاق تو هنوز انباری خونه ی ماست من باید پایان نامه ام رو تا آخر این هفته بدم دست استاد راهنمام که هنوز نصفشم تموم نشده مامانی باید بریم واکسن کزاز بزنیم بعدم می خوام دکترم رو عوض کنم چون می خوام طبیعی تو رو به دنیا بیارم و دکتر الانم موافق نیست نمی دونم از بین اینهمه افراد ژیش کی برم مامانی همه اش برام استرس زاست سونوگرافی هم نکردیم ببینیم تو سالمی یا نه حمید هم که بی خیاله تازشم سه چهار روزی سرما خورده بودم بعد از شیش ماه که مواظب بودم به خاطر حضور تو سرما نخورم خوردم یکی از مامانای بی ملاحظه تو استخر سرما خورده بود که ویروسش رو بهم داد شب که اومدم خونه یکی از دوستان زنگ زد و حرصم داد تا شب بی قرار بودم نخوابیدم فرداش روز تاسوعا بود که مامان پری شعله زرد می پخت وسط کار فهمیدم که سرما خوردم و بی حس بودم نتونستم جز خلال کردن پسته ها کمک دیگه ای بکنم روز عاشورا هم سعی کردم به خاطر تو گریه نکنم اما با اولین دسته ی عزا داری که از کنار پنجره رد شد بغضم شکستبعد تبدیل شد به زجه آخه اینا یه طرف بچه های غزه هم یه طرف خون به دل شدم همه جا صحبت از درد و خون و جنگه .......مامانی باور کن به خاطر تو سعی می کنم شاد باشم اما نمی شه امروز صبح به حمید می گم تا آخر این هفته باید پایان نامه ام رو تموم کنم کمکم کن با هام دعوا می کنه که تو کاری نداشته باش اینقده هم هی نگو پایان نامه پایان نامه رفتم تو حموم .حموم رو بشورم اومکده می گه داری چی کار می کنی رفتم ظرفا رو بشورم می بینم در فریزر رو در آورده گذاشته یه کنار روزنامه انداخته روی استفراغ من ظرفا تو ظرفشویی کپک زده ماشین لباس شویی آب تخلیه نمی کنه الانم منو فرستاده تو اتاق تا خودش کف آشپز خونه رو تمیز کنه حالا هم می گه داشت منو برق می گرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:26  توسط حمید و لیلا  | 

سلام دوستان حالا هر چی هنوز معلوم نشده موچول چی کاره است یعنی ما کنجکاوی نکردیم که پسره یا دختر اما اگه نگرانید که چطوری براش هدیه بخرید مژده می دم که بالاخره می فهمیم!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:35  توسط حمید و لیلا  | 

اگه اینجا کم می نویسم به این خاطره که این روزها اشکم دم مشکمه ...تا میام بنویسم و دست به قلم می برم ...دونه های اشک سرازیر می شن و من زیر هاله ای از آب نمک و اندکی احساس نمی دونم چه طوری تایپ کنم...

هفته ی فبل برای جلسه دفاع دو تا از هم کلاسیهام غیبت ۵ ماهه با دانشگاه رو شکستم و دل به دریا زدم ...حمید هم نبود ...لاهیجان بود و نمی تونستم بهونه بیارم که چون حمید نیست نرم و نمی شد که با هم بریم و مثل همیشه نگرانیهام رو پشت حضور شادش قایم کنم .....دل به دریا زدم و با سرویس کذاهی دانشگاه رفتم دانشکده و البته قبلش یه عالمه زیر پل آزادی دود خوردم به یاد ایام قدیم  و داد عمر رفته رو ستاندم و ...پیش خودم فکر می کردم با چه دلی و چه امیدی روزها و روزها این مسیر رو طی کردم - موچول اگه گذاشتی بنویسم هی وول می خوری- اما از همه چیز مهم تر برام برخورد با دوستان و استاد راهنما و البته سایر اعضای گروه بود که همه شون قرار بود با کلمه ی چه عجب از این ورا یادی از ما کردی..ازم استقبال کنن.. و البته همه شون از اینکه من تغییری نکردم تعجب کنن و حتی شک کنن به اینکه اصلا خبری هست یا نه؟ اونقدر برام این دیدارها سنگین بود که بی اختیار یاد حضرت مریم افتادم که قرار بود بچه به بغل بره توی قومش....و حرف هم نزنه بعد از مدتی آبغوره گیر ی توی سرویس دانشکده کمی آرووم شدم و همه چیز رو به خدا سپردم ...علع رغم انتظارم این من بودم که باید دنبال استاد راهنما می دویدم انگار که غذا خوردن از گوش کردن به حرفهای یه دانشجوی در آستانه ی دفاع مهمتر باشه مثل کش در می رفت....و بعد هر چی من گفتم تا یید کرد و صد البته جمله ی کذاهی چه عجب از شما رو به زبون آورد...قرار شد که تا آخر دی بنویسم و بهمن دیگه سر و تهش رو به هم بیارم-ای بابا موچول امروز خیلی شیطون شدیا!!!چقدر آفتابه شلنگ می ندازی-و دفاع همکلاسیم طوری بود که به دفاع کردن راغب شدم باورم شد که سخت ترین کار دنیا هم نیست و می شه بامقادیر زیادی تساهل یه چیزهایی دست و پا شکسته گفت.... بعد هم یه نوزده و چند صدم گرفت هر چند نمره دیگه برام مهم نیست....  

موچول جونم چند تا از دوستانمون از آلمان و فرانسه اومده بودن و این مدت داشتیم پشت سر هم اونا رو می دیدیم ....حتما صدای همه شونو شنیدی!!!ببخشید که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و تا تونستم شکلات خوردم ..امیدوارم که بی قرارت نکرده باشه..موچول یه خبر خوب حمید دو سه هفته به خاطر امتحانا تعطیله و ما می تونیم بیشتر هم رو ببینیم و به تبع یه چیز هایی هم برای تو بخریم ...البته تا امروز کالسکه و روروئکت جور شده با چند ت لحاف و حوه حموم دو تا عروسک هاپو و ببعی هم منتظرتن که به استقبالت بیان ...هفته قبل آخرین کلاس از کارگاههای مادران امروز رو با حمید گذروندیم راجع به کار فرهنگی با نوزاد قراره از یه روزگی با کتاب آشنا بشی!!! یه عالمه ایده برای درست کردن کتابای ملافه ای لباسی تختی دیواری پارچه ای پلاستیکی ...داریم که فقط باید یه فرصت مناسب هم داشته باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:16  توسط حمید و لیلا  | 

امروز تو استخر یه لحظه روی تیوپ رفتم تو رویا و دیدمت. حیف که با صدای آهنگ به خودم اومدم....

 قلبت چقدر تند می زنه موچول جونم .............

یه روزهایی فکر می کنم که ای کاش وقتی بزرگ شدی یادت بمونه که من در بهترین لحظات عمرم و در بهترین سالهای زندگیم و جوونیم چقدر به خاطر تو تلاش کردم و برام چقدر مهم بودی که زحمتت رو کشیدم .....اما بعد مطمئنم که منتی بر دوش تو نیست همون طور که من نمی تونم بهترین سالهای عمر مادرم رو که صرف بزرگ کردن و تولد من شده بهش بر گردونم و یا حتی نمی تونم تصور کنم که چه قدر برام زحمت کشیده ....بعد یه قطره اشک تو چشمام جمع می شه حس می کنم که تنها خدا می تونه بفهمه که یه مادر با چه امیدی بچه دار می شه و برای بچه اش تا چه اندازه مایه می ذاره ....

کوچولوی 22 سانتی و 500 گرمی من دوستت دارم و برام مهمی بیشتر از هر چیزی می خوام که قوی باشی و بی صبرانه منتظرتم ...

 

گاهی وقتها البته به حمید اعتراف می کنم که بیشتر از تو دوستش دارم به هر حال تو مال من نیستی و به جامعه ای که توش بزرگ می شی تعلق درای و برای من همون حمید ه که می مونه!!!

منو ببخش که اینجا برات کم می نویسم...دائم یا کلاسم یا ورزش ...این روزهای گذشته هم که مناسبت پشت مناسبت بود عید قربان عید غدیر و شب یلدا...

به غیر از دید و بازدید های معمول خانوادگی ما به جمع گرم و صمیمی تازگی سر زدیم و خیلی خوش گذشت البته من الان در وضعی نیستم که بتونم مسائل و مشکلاتی که تو این جلسه ها مطرح می شه رو بشنوم نباید ناراحت بشم و نباید گریه کنم فقط باید بخندم تو هم باید باور کنی که دنیای ما یه دنیای قشنگ و زیباست وقتش که شد هر دومون به مسائل اجتماعی می پردازیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:17  توسط حمید و لیلا  |