تبليغاتX
Lilypie Kids birthday Ticker ما و کارن (موچول سابق)

اووه چه قدر کتاب پارچه ای ! چه قدر لباسای کوچولو ! چقدر اسباب بازی! موچول جونم همه زندگیم شده تو دیروز تا تونستم از اینور و اون ور پارچه خورده گرفتم که برات کتابای پارچه ای بیشتری درست کنم و حالا خونه شده یک دست با پارچه خورده یه عالمع کار دیگه هم دارم که باید تا قبل از به دنیا اومدن تو بکنم اما فرصت طلایی م همین تا پیش از عید نوروزه!! باید بجنبم .....

 

موچول جونم پنج شنبه  عمه آسیه با من و تو اومد تو استخر البته توی دل او هم یه فرزاد کوچولوست که کوچولوتر از توست اون وقت توی آب من و تو و عمه آسیه و فرزاد آب بازی کردیم که به همه مون خیلی خوش گذشت کاش اونا هم تهران بودن و همیشه با هم می رفتیم....بعدش هم رفتیم رستوران بیمارستان و یه چلو کباب زدیم و بعد هم کلاسی راجع به مراقبت های بعد از زایمان برای نوزادان توی بیمارستان بود که با هم رفتیم ....تازه مهراد هم اومد خونه ی ما و رفته بود وسایل تو رو دیده بود هی یه چیزی می آورد و می پرسید این چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:34  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول جونم امروز که از خواب بیدار شدم حس عجیبی دارم نه به خاطر دیشبه که تمام مدت خوابم نمی برد بلکه شاید به حسیه که الان می خوام برات بگم....

دیشب ما یه مهمون عزیز داشتیم: هادی جلودار البته این اولین بار نیست که هادی می آد خونه ی ما یا ما می ریم و کارهاش رو از دور و نزدیک می بینیم....همه ی هم کلاسی های دوره ی لیسانس من این آدم رو می شناسن همه مون به خاطر داریم که تو تابستون و زمستون هادی با وجود معلولیتش که نمی ذاشت راحت راه بره چطور می اومد دانشکده و چه طور اون کیف سامسونت سنگین رو هم به دوش می گرفت...همه ی ما یادمونه که هادی چه طور سر همه ی کلاسها سر ریز سوال بود و چون استادا نمی فهمیدن چی می گه –که البته حق داشتن چون صحبت کردن برای هادی خیلی سخته و هر کلمه ای برای ادا شدن نیاز به وقت اضافی داره –همیشه بهش می گفتن لطفا آخر کلاس سوالاتو بپرسین و همه ی ما یادمونه که هادی هیچوقت پا پس نمی کشید و سر همه ی کلاسا سوالاش رو می پرسید!!!! همه ی ما یادمونه که هادی در تالارا رو برای اینکه اول خانوما برن تو با چه زحمتی نگه می داشت...و خلاصه شاید خیلی از دوستان من ندونن که هادی بالاخره موفق شد توی شهر کرد از تز فوق لیسانسش دفاع کنه!!! اونم با پاور پوینت و صدای ضبط شده ای که روش گذاشته بود –قاعدتا نمی تونست سخنرانی کنه چون حتما سه چهار ساعتی طول می کشید-...دفتر دست نوشته هام رو که نگاه می کردم دیدم پارسال همین موقع ها بود که حمید برای شرکت در دفاع هادی رفت شهر کرد و من چون غرق در کارهای  آزمایشگاه بودم نتونستم برم و حیف شد چون هیچ عکس یا فیلمی از ش نداریم همونطور که وقتی رفته بودیم گلخونه ی خیارش دوربینی نداشتیم تا عکس بگیریم و برامون بمونه که برای کار کردن به دست و پا احتیاجی نیست مهم چیزیه که تو مغز ما می گذره!!!موچول فکر نکن که هادی الان مرفه ترین خانواده رو داره که تمام امکانمات رو براش مهیا کردن اتفاقا حمید همیشه می گه خانواده اش با کلی مشکلات مادی دست و پنجه نرم می کنن و اون همچنان به دنبال کاره حتی در تهران ...یه بارم با حمید رفتن سراغ معاون وزیر که روزی روزگاری از استادای دانشکده بود اما اون کوچکترین کاری براش نکرد.....اما موچول این بار هادی برای سر زدن یا تهران گردی از قم نیومده بود اومده بود تو امتحان تافل دکتری تربیت مدرس شرکت کنه و دائم از من در مورد سوالا می پرسید و اینکه آیا دانشگاه تهران این مدرک رو برای دکتری قبول داره یا نه؟ و علی رغم اینکه حمید سعی می کرد با شوخی و خنده از حرفهای جدی چیزی نگه هادی دائم راجع به وضع مملکت اظهار نظر می کرد و از بیکاری می نالید...هادی شاید از نظر علمی یه عقب مانده ی جسمی باشه- من به اکراه این واژه رو می گم- اما اصلا نمی تونم قبول کنم که توی چیز دیگه ای عقب مونده باشه و حتی تو خیلی چیزها خیلی جلوتر از ماست....دیشب وقتی هادی مشغول خوندن نماز شد به حمید اشاره کردم دوربین رو بده من از پشت ازش فیلم برداری کنم اما حمید مخالف بود و من هم قبول کردم اما فقط می خواستم شاکر بودن یک انسان رو در برابر خالقش که تازه حس می شه امکانات انسان بودن رو به کمال بهش نداه ثبت کنم..هادی همیشه شکر گذاره ...و من طعم خوش سوهانهایی رو که هر بار برای ما میاره خیلی دوست دارم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:4  توسط حمید و لیلا  | 

موچول جونم امروز 5 تا از شلوارای بابا حمیدت رو وصله کردم وصله یعنی اینکه هر کدوم سه چهار بار دیگه قبلا پاره شده بودن و دوخته شده بودن و الان باید می گشم از جیبی گوشه ای چیزی یه پارچه ی اضافه پیدا کنم و بتونم اون سوراخ عظیم رو پر کنم ....خدا به داد برسه اگه تو هم سوراخ کردن شلوارا رو از بابایی به ارث ببری.....برای اینکه داغ من کم رنگ تر بشه طوری تربیتت می کنم که از شلوار خریدن لذت ببری نه مثل حمید -تو هم کمکم می کنی حمید نه؟؟؟؟-

 

مامانی دیروز رفته بودیم پارک جمشیدیخه که مینو برف بازی کنه و تو تمام مدت لگد های دردناکی می پروندی البته هر چه از دوست رسد نیکوست!!!!بعد مینو رو بردیم پارک ساعی چون برف زیادی تو جمشیدیه انتظارش رو نمی کشید تازه قصد کرده بود آدم برفی کوچیکش رو هم با خودمون بیاریم خونه ...به همین خاطر و برای اینکه عیشش تکمیل بشه بردیمش که حظ کامل رو از وسایل بازی ببره پارک ساعی هم که ماشالله هزار جور بازی داشت و خلاف انتظار ما که فکر می کردیم مینو که یه کمی هم سرما خورده بود زود خسته بشه و برگردیم دو ساعت تموم تمام وسایل بازی رو امتحان کرد و باز هم در آخر با نگاه به چهره های خسته و گیج ما می گفت که هنوزم سیر نشده!!!!!!بابای مینو امروز دفاع از پروپوزال دکتری داشت و طبیعتا ما باید زود تحویلش می دادیم و می اومدیم اما با اصرار های مینو مواجه شدیم که می گفت اگه نیایین خونه مون و از لازانیای مامان من نخورین تا آخر شب  غر می زنم و هی به جون  مامان و بابا نق می زنم ...تهدید کارگر افتاد ...ما رفتیم که لازانیا بخوریم و مینو هم زود پرید و دامنش رو پو شید با کفش های تغ تغی و لباسش رو هم بادامنش ست کرده بود و به حرف مامانش که می گفت این لباس برای تو خونه خیلی گرمه اصلا محل نداد..وقتی بر می گشتیم خونه تو ماشین هممون حس کردیم که مینو با اون جثه ی کوچیکش چه حجم عظیمی رو اشغال کرده بود بابا می گفت آخی ما دیگه منتظرکسی نیستیم که برای ما تو لیوان برف بیاره ......
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:43  توسط حمید و لیلا  | 

سلام موچول من

 

دیروز می خواستم برات پست بذارم که نشد امروز رفته بودم استخر و فکرشو بکن تنها کسی بودم که اومده بود یه ربع ساعتی صبر کردیم و کسی نیومد بعد مربی ایروبیک به من تنها یی نرمش داد روی یه توپ بزرگ و بعد هم تو استخر تنهای تنها بودم هر چند این تنها بودن باعث شد بهتر ورزش کنمو هر لحظه هم مربی شنا بهم می گفت حالشو ببر !!! اما انگار تو جمع سه چهار نفره چیزی هست که تو تک نفره نیست می فهمم که چقدر آدم اجتماعیی هستم و تو جمع بیشتر بهم خوش می گذره ..........حمید می گفت حسابی خوش می گذروندی نا سلامتی چهار نفر داشتن برای ورزش کردن تو تلاش می کردن !!!!

موچول جونم یه خبر خوب : بالاخره موفق شدیم برات از مرکز آفرینش های کانون یه اسب چوبی خوشگل بخریم ... چون شرکت سازنده اش اعتراف کرده بود که دیگه نمی سازه من نگران بودم تموم بشه و هی به حمید می گفتم اسب چوبی برای موچول اسب چوبی خلاصه حسابی حمید و کلافه کرده بودم چون محل فروشش توی طرح ترافیک هم بود هی نمی شد که بریم و من دلم نمی خواست تو این شانس قشنگ داشتن یه اسب چوبی رو از دست بدی!!! حالا می تونی وقتی سوار اسبت شدی شعر اسب کرنگی رو دیدم تو جنگلی تنها هی رو هم بخونی............خوش به حالت من تو بچگی آرزوش رو داشتم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:41  توسط حمید و لیلا  |