موچول هر وقت که بد خواب می شم می رم به گذشته به بچگی هام به اون روزهایی که گاهی وقت ها خیلی سخت یادشو می کنم و جز گریه هیچ چیزی آرومم نمی کنه نمی دونم چرا ؟ هر چند همه می گن گذشته ها گذشته اما به نظر من تاثیر اصلی رو تو زندگی هر آدمی می ذاره و آینده اش رو شکل می ده ....موچول من اصلا نمی خوام از اون مامانایی بشم که دائم گذشته شون رو پیش چشم بچه شون می آرن و ازش به عنوان یه حربه برای آروم کردن بچه و جلوگیری از خواستن هاش می کنن....اتفاقا بر عکس قول می دم از وقتی که به دنیا بیایی تا دم مرگ هر لحظه بخندونمت ...هر چی نباشه تو دنیای منی....اما این روزها حس می کنم دارم همراه با تو یه دنیای جنینی رو تجربه می کنم ...انگار دارم لحظه ها رو و دنیا رو برای گناهاش می بخشم ...انگار از طرف همه ی بچه هایی که بچگیشون پر از گریه بوده نماینده شدم تا به دنیا یه بار دیگه اعتماد کنم.....تو منو به این روز انداختی تو با اومدنت دوباره دنیا و زیبایی هاش رو بهم نشون دادی پس طبیعیه که من بخوام داد عمر رفته بستانم....
امروز صبح از کله سحر یاد مادر بزرگم رو کردم که بهش می گفتیم :" ننه"
می تونم بگم جالب ترین موجودی بود که در تمام عمرم دیدم. مادر بزرگ با اون دو تا گیس های به هم بافته که همیشه بعد از حموم مرتبشون می کرد با اون دو تا لپ گل انداخته و دست های هنر مندی که به جز نون زندگی رو هم خوب می چرخوند ...یه دختر روستایی ...که همیشه بهش حسودیم می شد که چطور خمیر نون رو با اون حرارت توی دستهای گرمش ورز می داد انگار خمیر فقط به حرف اون گوش می کرد ...و البته مثل همه ی بزرگتر های بی حوصله ی زمان ما نبود همیشه یه تیکه خمیر به من و بچه های دیگه می داد تا درست وقتی که آخرین نون از تنور در می اومد بتونیم از خمیر بازی دل بکنیم و به دل تنور بسپریمش گیرم که همیشه ی خدا این نون ما بود که عین سنگ سفت و سیاه می شد و این نون های مادر بزرگ بود که عین برف سفید بود و برشتگیش تا هفته ها حفظ می شد.....مادر بزرگ روزهای آبیاری باغ بزرگ، که ما بهش می گفتیم باغ دوره ما رو کله ی سحر بیدار می کرد .درست قبل از اینکه خورشید بزنه و با یه ترفند هایی هلمون می داد توی جاده خاکی که یکی دوساعتی راه پیاده بود .....یه مشت گردو و کشمش ...و بعد ما با گله ی گوسفندا راه می افتادیم و از خیابون می گذشتیم ...البته اون موقع ها خیابونم زیاد ماشین نداشت فقط می تونستی گهگداری صدای عبور یه موتور رو بشنوی به جز اون تراکتور ها کم بودن و از هر طرف این گله های گوسفند و گاو بودن که سرازیر می شدن ....صاحبای گله معمولا سوار الاغها بودن و کوچیکتر ها مسئول هی کردن گله می شدن .....من همیشه ی خدا از گوسفندا می ترسیدم آخه یه بار یکیشون با کله به طرف من حمله کرد و من پخش زمین شدم....این بود که همیشه وقتی همراه با گله می رفتیم باغ ، گوشه ی چادر مادر بزرگ رو سفت می چسبیدم ..مادر بزرگ مهربون بود هیچوقت یادم نمی یاد که مثل بقیه بزرگتر ها منو مجبور به کاری کرده باشه.....در عوض لقمه های گرم نون و پنیرش سرمای صبحگاه رو دلنشین می کرد....و ما راه می افتادیم ...می رفتیم تا به راه باغی می رسیدیم از راه باغی می رسیدیم به تپه ها و از تپه ها به دشت و از دشت دوباره به راه باغی و رود خونه ای که اون موقع هنوز فاضلاب نشده بود ....و جزیره گل که فقط نوروز هویت پیدا یم کرد باسیلابهایی که از اطاف سرازیر می شد.و اون وقت طلوع رو کم کم می دیدیم .
وقتی صدای آب می اومد یعنی عیش و نوش ما تا چند ساعتی شروع می شد....برای خودمون از گل رس کف جوی ها همه چی می ساختیم ...ظرف و ظروف، دیگ،قاشق، حتی تخت و کمد و خونه با دیوارهای گلی ...گاهی هم یه موتور آب که وقتی از یه نقطه توش آب می ریختی بعد از چرخیدن های پی در پی بالاخره آب از یه جاییش می زد بیرون .....و این مادر بزرگ بود که ما رو که کاملا خسته بودیم در میافت با لقمه های نون و پنیر و گردو وگاهی پیازچه های باغ که نقلی و تر و تازه بودن و گاهی هم که بوته ی گوجه فرنگی عنایتی می کرد یا محصولی تو باغ رسیده بود.....هیچ وقت یادم نمی ره فصلی رو که گردو ها می رسید مادر بزرگ می نشست و یه عالمه گردو می ذاشت کنار دستش و بعد با یه مهارت باور نکردنی با چاقو مغز گردو ها رو برای ما در می آورد و چقدر مهربون بود فکر می کنم خودش همیشه کمتر از بقیه می خورد انگار وقتی جویدن های ما و نگاه مشتاق ما رو برای هر چی بیشتر خوردن می دید خودش رو فراموش می کرد ....تا زمانی که پدر بزرگ که بهش می گفتیم :"دادا" زنده بود موقع برگشتن از باغ سر سوار شدن به الاغ دعوا داشتیم پدر بزرگ یه عالمه علف و محصولات باغ رو بار زبون بسته می کرد بعد خورجینش رو که به نظرم سفت ترین چیز در دنیا بود می ذاشت روی الاغه و خودش می نشست تا داوطلب شجاعی برای سوار شدن اعلام آمادگی کنه .....من یکی از تنبل هایی بودم که همیشه داوطلب می شدم و چوب این تنبلی رو هم یه بار خوردم در واقع بر عکس بقیه اصلا محافظه کار نبودم و به کار خطر ناکی که قرار بود انجام بشه فکر هم نمی کردم .....الاغ پدر بزرگ خیلی پیر بود ..بارش خیلی سنگین بود و دائم تلو تلو می خورد و تنها چیزی که اون رو به حرکت وا می داشت چوب دستی پدر بزرگ بود که اونم قصه ی خودش رو داره که بعدا برات می گم .....اون روز من سوار بر الاغ جلوی پدر بزرگ نسشته بودم و مثل همیشه حواسم به شدت گرم پروانه ها و گنجشک ها بود وقتی داشتیم از تپه ها عبور می کردیم و به جای رسیدیم که راه به شدت بین دو دره باریک می شد، الاغه نتونست دووم بیاره و من و پدر بزرگ رو در یک لحظه تا ته دره بدرقه کرد البته فکر کنم که خودش هم همراه ما افتاد و خلاصه نه تنها خودمون زخمی و خراب بودیم بلکه هر چی از علف رشته بودیم پنبه شد......
مادر بزرگ اولین کسی بود که به من بافتنی یاد داد البته از حق نگذریم که قلاب بافی و سایر هنر هایی که اون روزها مد بود رو از مادر بزرگم که در تهرانه و خدا رو شکر هنوز دارمش یاد گرفتم ...اما اولین بار که میل بافتنی رو توی دستم گرفتم حس کردم می تونم همه چی ببافم این بود که شروع کردم به بافتن یه لباس برای عروسکم و یه شال گردن برای جوجه ی گردن لختی و همه چی می بافتم کلاه و دامن البته برای عروسکها و کج و معوج.....
هیچوقت یادم نمی ره صبحی رو که از زیر کرسی بیدار شدم قدسی کلاس اول بود و من قاعدتا 6 ساله بودم و تو خونه ...هم بازیم رفته بود و من کسل بودم....دنبال عروسکم گشتم ...عروسکی که همین دیشب براش یه لباس بافته بودم و دیشب کنار خودم خوابیده بود اما الان کجا بود؟ عروسکم بر خلاف عروسکهای مد اون زمان سیاه پوست بود و من طی یک سلسله گریه اونو از مامان طلب کرده بودم و تنها عیبی که داشت این بود که لباس نداشت .....
بدجوری دلبسته ی هم شده بودیم ...اما الان کجا بود هر چی گشتم کمتر پیداش کردم بعد ها فهمیدم شب گذشته عروسکه هی می ره طرف منقل کرسی اونقدر که به منقل نزدیک می شه و دست و پاها و کله اش آب می شن و مامان برای اینکه من ناراحت نشم قایمش می کنه. به خاطر همین بود که من کرسی مادر بزرگم در تهران رو بیشتر دوست داشتم اونا به جای منقل از یه لامپ استفاده می کردن ...نه تنها کرسی مخوف نبود بلکه زیرش روشن بود و آدم نمی ترسید گیرم که هر وقت می رفتیم اون زیر که گرمم و نورانی بود بازی کنیم ، صدای یکی از بزرگتر ها در می اومد...........
سلام موچول قشنگم...مامانی، بابا نیست و من همه اش لالایی" بابات رفته می آد خونه" به ذهنم می یاد برات بخونم اما چون روحیه ی هر دومون خراب می شه نمی خونم در عوض تصنیف "به فروردین شد شکفته چمن" رو می خونم . مامان جون دیشب حسابی بی خوابی زده بود به سرم باید اقرار کنم که حضور حمید همیشه برام غنیمت بوده همیشه جمعه که می شه نا خود آگاه نگران دوشنبه ام که حمید دوباره می ره و حالا هم که به خاطر حالش ازش خواستم این دو هفته رو به هم بچسبونه و مثل همیشه نخواد تا تهروون چمباتمه بزنه تو اتوبوس که بدتر بشه....آخر هفته عروسی دوستمونه تو لاهیجان و حمید هی به من می گه پاشو بیا فکر نمی کنه که تو ماه نهم، تو اگه تو راه و با تکونای اتوبوس به دنیا بیای چه اتفاقی می افته ؟؟؟؟ بابای شیطونی که می ره لاهیجان و به فکر خودش نیست بهتر از این نمی شه ...همکاراش گفتن که 5-6 ساعت درد می کشیده و هی می گفته مال معده مه اصلا قبول نمی کرده که بره دکتر خودشو نشون بده تا اونجایی که دردش خیلی شدید و حالش خیلی بد می شه....با زور می برنش...الانم فقط امیدوارم که مواظب خودش باشه دستم کوتاهه از اینکه بتونم ازش مواظبت کنم اینم یه درد روی دردام...تازه تو آخرین کلاسای بیمارستان صارم که در مورد زایمان بود هم نتونست شرکت کنه و هی کیف کنه که رییس بیمارستان از پدرا می خواست سر زایمان حضور داشته باشن و همسرشون رو آروووم کنن و حتی این خبر که بند ناف بچه رو هم می دن باباها ببرن که حمید خیلی خوشحال می شد انجام بده و تا الان خیلی ها زده بودن تو ذوقش . بابا حمید توء دیگه آخه من چی بگم؟
خیلی ها می گن که شما دوتا چون از نظر روحی خیلی با هم جورین حمید زودتر یه چیزی مثل زایمان رو تجربه کرده تا با تو همدردی کنه!!!اینم حرفیه باید اقرار کنم که آروومم کرد......
موچول این روزها احساس می کنم تو هر روز بزرگ و بزرگتر می شی ترکهای روی شکمم که دارن عمقی تر می شن و بدجوری می سوزن اینو می گن با وجودیکه من زودتر از اینها روغن مالی رو شروع کرده بودم اما انگار پوستم نازک نارنجی تشریف داره و بالاخره ترک خورد..البته این روغن مالی کار تخصصی بابا حمید بود و حالا هم که نیست.......
البته منم بیکار نشستم و دارم یه عروسک آفرقایی برات درست می کنم که فعلا تو مرحله ی جنینیه
خاله مرضی می گه چرا از بابا حمید برای موچول نمی گی؟که چقدر براش حرف می زنه و شعر می خونه راستش من یه وبلاگ دو نفره زدم که حمید هم بنویسه چیکار کنم که تنبل تشریف داره؟
باشه برات بگم که بابا حمیدت قبل از اینکه آپاندیسش عمل بخواد هر شب باهات حرف می زد و مثنوی و منطق الطیر برای من و تو می خوند به هر حال وجود معنوی تو الان از من و او قوی تره این چیزها رو بهتر می فهمی مامانی...من خیلی مثنوی خوندن حمید رو دوست دارم بر می گردونتم به سالهای خوش کلاس مثنوی خوانی...و عاشق منطق الطیرم که یه بار، بار اول با هم خوندیمش و نهار و شام رو فراموش کردیم...دیگه اینکه حمید هر شب قبل از خواب روغن مالیت می کنه و باهات حرف می زنه البته گاهی لحن خشنی پیدا می کنه و من می گم اینطوری بچه می ترسه...بعد که سعی می کنه با لحن آروومی حرف بزنه صداش خیلی خنده دار می شه فکر کنم چند وقتیه که صداش رو نشنیدی و اینهمه بی قراری می کنی هی روی شکم من کوه درست می کنی....کارت از لگد گذشته ...
آخرین بار که رفتم دکتر بهم اطمینان داد که همه چیز درسته اما من هنوز طبق نوشته های کتابا روی وزنی که باید باشم نیستم یعنی الان باید 12 کیلو، حداقل اضافه کرده باشم در حالی که به زور ده کیلو اضافه کردم دو سه روزیه رژیم چاقی گرفتم و بیشتر استراحت می کنم تا بتونم تو رو پروار کنمت موفق هم شدم یه کیلو به وزنم اضافه کنم اما خوردن چه کار سختیه حالم از هر چی غذاست به هم می خوره این چند روز که مهمون مامانم اما بهتر می تونم بخورم دست پخت مامانا همیشه یه چیز دیگه است......
سلام موچی عزیزم
مامانی یه پست بلند بالا در مورد خیاطی هایی که با فاطمه داریم برات می کنیم و آوازهایی که برات هر روز می خونم نوشته بودم اما با وجود اینکه سه ساله دارم وبلاگ می نویسم و نباید به این راحتی سوتی بدم،همه اش پرید بعد از مدتها دوباره به کامپیوتر اعتماد کرده بودم!!!
الان توی سی و چهارمین هفته ای هستیم که من و تو توی یه جسم خاکی با هم مدارا می کنیم. مامانی اگه بدونی فاطمه با چه شور و اشتیاقی داره برات حفاظ تخت و پرده می دوزه و کلی گشتیم رنگ لحافت رو با ملافه ها یکی کنیم .اگه بدونی که عروسکهای بافتنی من برای تو داره یکی یکی تموم می شه اگه بدونی که گلای پامچال و بنفشه همه جا رو پر کرده و بادهای بهاری می تونه ما دو تا رو با هم بلند کنه ....من شعر ها و آوازای بهاری رو برات آماده می کنم :
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون.......
دلم می خواد هر روز از بهار برات یه نقاشی بکشم هر روز یه شعر بخونم و هر روز یه عروسک درست کنم ...
مامانی چند روز پیش یه خواب دیدم هر چند در کل آرومم کرد اما انگار تعبیر خوشی نداشت خواب دیدم خحمید لاهیجانه و من تنهام و حالم بد می شه و می برن سه زارینم می کنن و بعد به هوش می آم تو رو می دن دستم ندیده و نشناخته می گن این موچول توئه ...و تو هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شدی ....نمی دونم تعبیرش همین اتفاقیه که دیشب افتاد یا من و سحر به هم ربطش دادیم ..الان خونه ی مامان پری ام و حمید لاهیجان روی تخت بیمارستانه آپاندیس بابایی هوس کرده تو غربت عفونت کنه و عود کنه تمام دیشب خواب نداشتم با اینکه همه بهم اطمینان می دادن که قضیه فقط یه آپاندیسیت ساده است اما من تو کتم نمی رفت یاد همه ی کابوسهایی می افتادم که در نبود حمید می بینم...نمی دونم تو کی می تونی احساس من رو در این مو.رد درک کنی...بازم ببخشید اگه دیشب اذیت شدی امروز سعی کردم تلافی کنم و بیشتر استراحت کنم تا روی تو اثر بد نذاره ...حالا هم با اینکه صبح و بعد از عمل با بابایی تلفنی حرف زدم و مامان پری و بابا و مامان آمنه رفتن لاهیجان بازم آرووم و قرار ندارم دلم گرفته ....
موچول جونم باید اعتراف کنم که خیلی زورت زیاده !!!! بچه جون تو دیشب یه رکورد شکستی و من رو سه بار برای دستشویی رفتن از خواب بیدار کردی تا دوبارش قابل قبوله اما سه بار دیگه خیلی غیر منصفانه است چون بعد از هر بار دستشویی رفتن گرسنه هم بودم و اگه چیزی می خوردم خوابه می پرید....
الان درست 32 هفته است که من و تو مسالمت آمیز با هم توی یه جسم زندگی می کنیم و هنوز اینکه تکونهای دلم دست من نیست و یه نفر بدون اینکه من نقشی داشته باشم اون تو تکون تکون می خوره برام عادی نشده ..باید بگم که تو هیچوقت برام عادی نمی شی..درست مثل حمید هنوز هم گاهی فکر می کنم چی شد که من با حمید ازدواج کردم ...دیروز به همین قضیه فکر می کردم که یهو حمید در اومد و گفت که چی شد تو زن من شدی؟....و این یعنی زندگی خیلی عجیبه ...تو این سی و دو هفته ای که با هم داشتیم تو یه بلاهایی سر من آوردی و منم البته نمی گم که خیلی مامان خوبی بودم البته که کاملا بی تجربه بودم البته که هیجان زده بودم و ناشی و البته که تو باعث شدی اضلاع دیگه ی زندگی من تو جهت های عجیب و غریبی رشد کنه!!!! و البته باید اعتراف کنم که به اصرار حمید دو هفته پیش یه کوه نوردی خطر ناک کردم که هر لحظه خودم رو به خاطرش سرزنش می کردم و می کنم در واقع یادم رفته بود که وقتی تو توی دلم هستی قاعدتا من نمی تونم مثل گربه از صخره ها بالا و پایین برم... و باید اعتراف کنم چون کمی دیر متوجه حضور تو توی زندگیمون شدیم، به عنوان یه پدر و مادر تحصیل کرده ی جاهایی سوتی دادیم مثلا من تا حوالی سه ماهگی تو قرص اسید فولیک نخوردم در حالی که امروزه دیگه تو هر ده کوره ای یه پزشک هست که از روز اول بارداری و چه بسا ماهها قبل، به مادر باردار این قرص رو تجویز می کنه ..اما نه من نه حمید و نه پزشکی که پیشش رفتیم حواسمون به این مسئله ی مهم نبود و البته لطف خدا شامل حال تو شد که مشکلی پیش نیومد!!!!!!!!تازه حالا دارم می فهمم که چه طور می شه که بچه ها ی دکترا و دانشمندا در کل چیز جالبی از آب در نمی یان!!! البته چون نه من و نه حمید ادعایی در این زمینه نداریم تو احتمالا خیلی چیزجالبی خواهی بود.....این روزها شماره معکوس برای به دنیا اومدن تو شروع شده و من کمتر فرصت می کنم به دنیای مجازی سر بزنم یه عالمه کتاب پارچه ای ندوخته به غیر از لحاف و تشک و یه عالمه کارهای نکرده برای اینکه وقتی تو می آیی همه چیز تکمیل شده باشه مونده مونده و مونده...و من منتظر اون درد معروفم اون دردی که من رو به تو نزدیک می کنه دردی که بعد از اون می تونم صورت نازت رو ببینم می تونم بغلت کنم و داشته باشمت ...منتظر اون دردم و سعی می کنم براش آماده باشم هر چند این دنیا هیچوقت منتظر چیزی نمی مونه ...حمید اصرار داره که اسمت فریدالدین باشه و قراره اگه فقط روز عطار نیشابوری یعنی 25 فروردین به دنیا بیایی این اسمت باشه و در غیر این صورت من اسم پیشنهادی خودم رو رو می کنم حالا انتخاب با خودته اگه می خوای عجول باشی و زودتر از موعد به دنیا بایی اسمت رو هم خودت انتخاب خواهی کرد!! وگرنه می شی "کارن"....کارن من