
اونقدر به دردها عادت کردم که جزئی از وجودم شده. ای وایازاین زندگی که تو باید تو قفس دل من زندونی باشی.
برات خوشحال بودمن که تو یکی از بچه هایی هستی که هم دو تا پدربزرگ داشتی هم دو تا مادر بزرگ.
این روزها که می تونست شادترین لحظه های عمرمون باشه دردناک ترین دقایق شده.
از بابایی هم دورم. خودم بهش می گم خونه مادرش بمونه. بالاخره پسری گفتن؛موچی من انگار وقتی تنهایی برای آدم رقم بخوره دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد.
نه هیچ چیز نمی تونه این درد رو التیام بده. تو هیچ کدوم از اون کتابهای لعنتی ننوشته که گریه مادر برای جنین بده.
من خالی نشدم. من هر روز مرثیه ای نو برای خودم می خونم.
می گفت: "بودن به از نبود شدن خاصه در بهار"
پدر بزرگ رفته و تو می آیی قدمت روی چشمای ما دیگه درد برام بی معنیه. اونقدر که غم همه جا رو گرفته. فقط سالم باش و قوی. بیش از جلوی گریه هام رو نمی گیرم.
پدربزرگ موچول در آخرین روزهایی که منتظر اومدن نوه قشنگش بود پیش خدا رفت. روحش شاد.
سلام موچول جونم این روزهای آخر با هم بودن یه جور دیگه داره می گذره احساس دو گانه ای دارم در مورد تولد تو!! دکتر دیروز گفت که همه چیز آماده است تا تو طبیعی به دنیا بیای و اگه دردها شروع بشه مسئله ای نیست حتی بهم پیشنهاد داد که روغن کرچک بخورم و به این وضع خاتمه بدم اما فکر می کنم هر چی باشه تو هنوز وقت داری به خود سازی مشغول باشی اونم تو دل من و منم بدم نمی یاد یه هفته ی دیگه فرصت برای کارهای خورده ریز داشته باشم تازه بابا حمیدت هم لاهیجانه و باید بر گرده پروژه رو با هم تموم کنیم!!! راستی حمید هنوز با اسم تو کنار نیومده و اصرار خاصی برای نامگذاری روزها به اسامی مختلف داره مثلا جویا و کوشا رو هنوز بیشتر از کارن می پسنده و حتی حاضر نیست از فرید الدین بگذره ...منم از حق وتو تا الان استفاده کردم و هنوز با پا فشاری می خوام که تو کارن باشی این اسم معنی زیاد داره و از همه مهمتر اینکگه فارسیه و ایرانی راجع به معنیاش بعدا برات می نویسم اما الان بیشتر می خواستم راجع به خطر ناک ترین سفری که به عمرم رفتم برات بنویسم چرا که تو هم در این سفر با من بودی و یه عالمه آدم هم سر زنشم کردن که چرا همچین کاری کردم....مامانی روز نهم فروردین بود که حمید ساعت 12 من رو از خواب بیدار کرد چند روزی بود که احساس کسالت می کردم حوصله ام سر رفته بود که همه اش فقط می رفتیم عید دیدنی یا پارک کلاسای ورزش همه تعطیل بودن و از اینکه دارم روزهام رو اینطوری می گذرونم حرصم گرفته بود...از همه بدتر هوا بود که گرم شده بود و تابستون و خاطره ی ویار شدیدم رو برام زنده می کرد...حمید بهم گفت که بیا با گلاره و بابک بریم بابلسرو فردا بر گردیم گفت که چهار ساعته می ریم و اگه دردت هم شروع شد می تونیم با سرعت بر گردیم تهران خونه ی بابک رو تو بابلسر قبلا رفته بودم همه جور امکاناتی داشت و راحت بود مسیر هم که از جاده ی هراز بود و عشق من دماوند ....اما نه من نباید الان مسافرت برم سه هفته دیگه موچول می یاد ....طولی نکشید که حمید کاملا راضیم کرد و ما ساعت 5/1 از خونه زدیم بیرون دیگه سعی می کردم به چیزی فکر نکنم به کسی هم چیزی نگفته بودیم خودمون بودیم یه خانواده سه نفره و دوستامون بابک و گلاره ما پشت ماشین و اونا جلو ..من گهگاه دراز می کشیدم و هر جا می خواستیم پیاده می شدیم البته تو راه ترافیک یک ساعته ای بود که منو کمی نگران کرد اما تخصص حمیده که در بدترین شرایط همه چیز رو عالی جلوه بده. به بابلسر رسیدیم و البته با فک و فامیلای بابک هم بودیم دختر خاله ها و پسر خاله ها که تو ساختمون شیلات والیبال هم زدن تازه من و تو داور بودیم البته من داور بودم با یه توپ قورت داده !!!!!موچول فرداش که شد حمید زد زیر حرفش و بر نگشتیم قرار شد یه روز بمونیم و چه ابله بودم من که روی حرف حمید و بابک حساب کرده بودم به هر حال ما به اونها وصل بودیم و نمی شد تکونشون داد بابک تازه اومده بود پیش مامان و باباش اونم با نامزد!!! خدای بزرگ عذاب وجدانم شروع شده بود و کاری از دستم بر نمی اومد گفت این یه روز رو تحمل می کنم و فردا صبح قرار بود همه با هم بر گردیم ...البته منظور من از تحمل شرایط سخت نیست اونجا من یه تخت برای خودم داشتم و دائم می تونستم دراز بکشم شام و ناهار هم که با مامان بابک بود و اجازه نداد پامو تو آشپزخونه بذارم چای و میوه هم که از در و دیوار می رسید تازه به خاطر شرایط من بنده خدا ها خیلی رعایت می کردن اما من دلم شور می زد که مامان خود خواهی شدم و نتونستم یه دو سه ماه دندون رو جیگر بذارم و به سفر فکر نکنم ...هوا خنک بود خروسه صبح ما رو از خواب بیدار می کرد همه جا پر از گل و بلبل بود اما اون بارون ناگهانی راهها رو بست و ما یه روز دیگه هم موندگار شدیم ....با حمید کلی بحث کردم یه شب تموم خوابم نبرد خودم رو سرزنش می کردم به خاطر این بی خیالیو.......اما باید صبر می کردیم چاره ای نبود فردا جاده ها باز می شد اما 12 ام بود و حتما جاده ها ترافیک سنگین بود!!! هر لحظه از بابلسر به ما خوش گذشت اما با ته مزه ی نگرانی و 12 ام ظهر بالاخره جاده ها باز شد و راه افتادیم ...حس می کردم یه ماهه که از خونه دورم تموم کارا مونده بود تعطیلات تموم شده بود و من از همه چی دور بودم چشمت روز بد نبینه راه چهار ساعته 12 ساعت طول کشید ...و ما له و لورده رسیدیم خونه اما من ازت ممنونم که بچه ی همراهی بودی و همونطور که ازت قول گرفته بودم تو راه اتفاقی نیافتاد یادته بهت می گفتم مامانی من باید یه هفته ورزش کنم و استخر برم برم دکتر و تو بعد باید به دنیا بیایی؟آفرین به بچه با شعور خودم !! مامانی قسمت بد ماجرا خانواده ی من بودن که از نگرانی مرده بودن و من با تمام خستگیم نمی دونستم چه طوری باهاشون مواجه بشم ...واقعا اونقدر خودم رو سرزنش کرده بودم که تحمل یه لحظه سرزنش کسی رو نداشتم ...خدا رو شکر به مامان کسی چیزی نگفته بود و من خودم بهش آرووم گفتم و چون سالم رسیده بودیم اونم پاپی نشد اما بابا و بقیه که شب و روز نخوابیده بودن .....خیلی برام سخت بود که بگم به من خوش گذشت تاو می دونی که اون شب بارونی چه بر من گذشت اما نمی شد زمان رو به عقب برد کاری کرده بودیم و توش مونده بودیم....
مامانی بچه های استخر خیلی جالبن با هم قرار گذاشتیم هر کی زایید بریم دیدنش یکیشون باید همین روزها بزاد اما هر جچی روغن کرچک می خوره کارگر نمیافته ..بهش می گم به جای خوردن اینهمه روغن یه ذره برقص!!!!
فهمیدم که تو تو ماشین بی قراری می کنی از ماشین سواری خوشت نمی یاد؟ دیروز سونو کردیم و فهمیدم 3100 گرمی خوشحالم که وزنت بدک نیست و با قدرت هر چه تموم تر لگد می پرونی با اینکه همه می گن هفته ی آخر تکونای بچه کم می شه یا تو خیلی فرزی یا شکم من خیلی جا داره....فکر کنم وقتی به دنیا بیای با تاخیر برات بنویسم اما می نویسم مطمئن باش..در ضمن نمی دونم دوستان این تقویم تولد تو رو این بالا نمی بینن که هی از من می پرسن موچول کی به دنیا می آد؟ قرارما 27 فروردینه تا خدا چی بخواد!!!!!!!!!!!!!!18 فروردین
مدت زياديه از اول سال جديد كه حرفهام براي تو باد كرده ....چون تلفنمون قطعه و همشم بايد دايل آپ كنيم و ما اي دي اس ال نداريم كه ....حميد اومد يه هفته قبل از سال جديد با يه بخيه ي گنده روي شكمش كه به طرز غريبي بزرگ بود به خاطر ندارم كه هيچوقت اينقدر دلم براش تنگ شده باشه و براي دوريش گريه كرده باشم....تو باعث شدي كه من بيش از پيش به اين موجود عجيب و غريب به نام حميد دل ببندم و دوريش حتي فكر به دوريش برام مرگبار باشه .....
روزهاي آخر اسفند به غير از عطر بنفشه ها برام پر بود از هيجان و خياطي و كار و...تو تخت و كمد دار شدي بالاخره و من هنوز كار كتابها رو تموم نكردم از خونه تكوني هم كه بگذريم....
يكي از چيز هاي مهمي كه در روزهاي تنهاييم آزارم مي داد اين بود كه وقتي مي رفتم تو خيابون -تنها-متلك بود كه بارمك مي شد و الانم هنوز گدا ها و راننده هاي تاكسي بد جور بهم پيله مي كنن عجيبه كه مردم تا اين حد در مورد يه مادر باردار بي انصاف باشن و البته يه بار دلم مي خواست علي رغم ميل باطني ام به شدت يكي از پسر بچه هايي رو كه به من متلك گفت ادب كنم نمي دونم چرا مامانش اين كار رو قبلا نكرده بود....
موچول بهار اومده فصل تو و تو يه جفت 8 همين الان آوردي...ماماني اين تركهاي روي پوستم غوغا مي كنه بايد بگم كه مامان بي تحملي شدم و باورم نمي شد كه روز هاي آخر بارداري تا اين حد شكنجه بار باشه ....هيچ نوع كرمي نمي تونه اين تركها رو التيام بده البته هيچ منتي به تو نيست مي دونم كه تو توي شكم من به سختي براي زنده بودن و بودن تلاش مي كني و مي خوام كه همين كار رو بكني و سالم باشي ...
يه روز كه رفته بوديم براي آخرين بار قبل از عيد دكتر و دكتر به من گفت كه تو به اندازه ي يه هفته كم رشد كردي تمام دنيا روز سرم خراب شد توي مطب كه نه اما مثل هميشه بيرون زدم زير گريه و دائم حساب مي كردم كه چرا من مامان خوبي براي تو نبودم كه تو كم رشد كني ...حميد دست من رو گرفت برد پيش دكتر و دكتر مطوئنم كرد كه چيز مهمي نيست اما تا قبل از يه سونو گرافي پر خرج هنوز مطمئن نبودم كه همه چيز سر جاي خودشه ...تو در سي و پنج هفتگي 2600 كيلو بودي دور سر و دور شكمت درست به يه اندازه بود و تمام علائم حياتي از طول و عرض و ارتفاعت توي رنج سلامتي بود و من اولين هديه ي عيدم رو از خدا گرفتم :يه موچي سالم!!!
من هنوز اينترنتم درست نشده پست بهدي ممكنه خيلي طول بكشه