برخی شیرین کاری های کارن در هفته ی گذشته:
جیش کردن روی فرش خونه مون،فرش خونه و تخت مامان پری،روی لباس من،روی دست حمید.
خندیدن وقتی توی خوابه و تازگی ها وقتی باهاش حرف میزنیم و ادا در میاریم.
حرف زدن توی خواب با صداهای عجیب و غریب مثل آقا شیره و آقا اسبه.
خوابیدن با دهن باز که خیلی معصوم و قشنگه.
به زانو در آوردن مامان و باباش نصفه شب و گاهی وقت ها مامان پری و خاله سحر و خاله قدسی.
یه شب هم قدسی برات صدای شیر در آورد.تو هم با همون صدا جوابش رو دادی.
کارن جونم ناخن هات رو وقتی خوابی میگیرم تقریبا هفته ای یک بار حسابی بلند میشن.
یه موقع هایی وقتی شیر خوردنت تموم میشه و سرت رو میذاری روی سینه ام تا بخوابی دهنت رو بازمیکنی و یه عالمه شیر از تو دهنت میریزه بیرون.
تازگی ها موقع حموم کردن گریه نمیکنی و شستن سرت خیلی لذت بخشه.
سعی میکنم تا جای ممکن باهات بازی کنم و حرف بزنم.البته تو هم خوب جواب میدی و نگاهت میگه که راضی هستی .
امروز برات زبون درازی کردم تو هم جوابم رو دادی .
به موسیقی خوب جواب میدی .هنوز با چشم هات خوب به چیز ها خیره نمیشی اما وقتی توی صورتت نگاه میکنیم تو هم توی چشمای ما خیره میشی.
خاله سحرت هی میگه:لیلا دستت درد نکنه که کارن رو برای ما به دنیا آوردی!
یه شب خوابت نمیبرد با چشم های کاملا باز بابا حمید رو کلافه کرده بودی .من رفته بودم دوش بگیرم اومدم و دیدم حمید کنار خودش خوابوندتت. حمید خواب بود و تو هنوز با چشم های باز این ور و اون ور رو نگاه میکردی .برت داشتم و برات این قصه رو گفتم:بچه خرسا شبا میخوابن، بچه شیرا شبا میخوابن،بچه خروسا شبا می خوابن.بچه خرگوشا شبا میخوابن.بچه کرگدنا شبا میخوابن...و کل حیوونای جنگل رو گفتماما تو هنوز با چشمای باز به من خیره شده بودی ،شروع کردم به خوندن لالایی و گفتم حالا کارن باید بخوابهو تو بعد از دو دقیقه در یک خواب عمیق فرو رفته بودی .کاش میشد این لحظات رو میتونستم ثبت کنم و همیشه داشته باشمشون!
تا رسیدم به گروه خانمی آبادانی!!! (خانم بسارده) من را بغل کرد و حسابی یوسید و کلی محبت کرد.

من تو سالن شورای گروه شیر خوردم. منتظر شدیم تا جلسه گروه تمام شود. بعد از مدتی بالاخره دکتر چاییچی و دکتر مظاهری آمدند. دکتر مجنون حسینی هم مرا ندید ولی از بابا دعوت کرد برویم خانه شان. ان شاء اله بعد. خلاصه دکتر چایی چی من را کلی بغل کرد و ... من هم بغلش کلی ساکت بودم تا نشان دهم نه تنها در خواب بلکه در بیداری هم بچه مثبت هستم.
آقای مناف زاده و مهدی رهایی و رحمت عباسی و ... را هم دیدم. البته آقا رحمت اونقدر حواسش به اتوبوس بود که مرا و بابای مرا ندید و رفت.
بعد رفتیم گاوداری عباس و مصطفی. خوش گذشت دل و آب هویج خوردیم. لاک پشت و خرگوش دیدم.

کجا؟
می خواستیم با مامان و بابا به گچسر بریم تا در جشنواره گل در روستایی نزدیک این شهر شرکت کنیم. ولی چون بابا در زدن بنزین زیاده روی کرده بود و باک رو تا خرخره پر کرده بود، ماشین شدیدا بوی بنزین گرفته بود و غیر قابل تحمل شده بود. نتیجه اینکه مجبور شدیم از نزدیکی های سد امیر کبیر برگردیم. برای اولین سفر بد نبود.
ببینید چقدر مثل بچه مثبت ها خوابیدم.
با گل های زیبای بهاری هم عکس گرفتم. در حالی که همچنان مثل بچه مثبت ها ....

سلام کارن!
با تولد تو فهمیدم زندگی همیشه اون کادوی هیجان انگیزو رمانتیکی نیست که ما هدیه می گیریم.زندگی گاهی وقت ها خیلی جدی میشه،وخیلی سخت!وقتی میگم سخت ،یعنی خیلی سخت.خیلی خیلی سخت!
فهمیدم که همیشه نمیشه برای رخداد های زندگی از قبل برنامه ریزی کرد و با اعتماد به نفس منتظروقوعشون بود،مثل جنگ که شوخی نداره.مثل زلزله که در یه لحظه ویران میکنه،وبعدش تو میمونی و یه تل خاک!یا خاکستر!وقتی تو به دنیا اومدی من اون تل خاک بودم بعد از زلزله یا اون خاکستر ها بعد از بمباران!
زاده شدن سخته،زاییدن سخته و اصلا رمانتیک نیست.حتی اگر نه ماه سعی کنی این طور بهش فکر کنی.حالا حق میدم به همه کسانی که از زایمان می ترسند و ازش فرار میکنن!
اما بحث من فقط بر سر زایمان نیست،بر سر تمام دو سه هفته گذشته است .بر سر اتفاقاتی که پشت سر هم من رو به هم زد وزندگی رو مچاله کرد تو دهنم!حال بد من رو بذار به حساب افسردگی بعد از زایمان،بذار به حساب هورمون ها،بذار به حساب...
کارن من، دوازدهم اردیبهشت، اولین پارک رو با هم رفتیم.من و تو و بابا حسابی پیاده روی کردیم تا خانه بهداشت.
تو با شکم قشنگت نفس های عمیق میکشی و وقتی می خوای شیر بخوری گاهی صدای آقاشیره در میاری ومعمولا قبل از این که سینه من رو پیدا کنی مثل بچه ببعی ها سرت رو به این ور و اون ور تکون میدی وهی له له میزنی.حرکت تند سرت خیلی بانمکه!
من و تو روز های قشنگی داریم چون تو یاد گرفتی از من شیر بخوری و نگرانی های من راجع به گرسنگی تو از بین رفته.فقط اگه این بی خوابی های لعنتی نبود...
وقتی می خوای شیر بخوری تبدیل میشی به فرشته ترین آدم روی کره زمین.گاهی وقت ها هم فکر کنم بازیت میگیره و بانمک بازی در میاری.بهترین لحظات بعد از مک زدن های درد ناک تو وقتیه که آروم سرت رو میذاری روی سینه من و می خوابی.اون وقته که تموم آرامش دنیا میریزه توی دل من:پسرم سیره و حالا استراحت میکنه.شاید منم بتونم چشم هام رو لختی ببندم!
اولا از عمه عاطفه ممنون که من رو خجالت دادن. از توصیه مهربونانش که بزرگ ترین درس زندگیش هست و خیلی گرون بدست آورده و حرف دل بابا حمید من هم هست ممنون.
خاله رها فرموده بودند که از خودم بنویسم. به روی چشم. به شغل شریف شیر خوردن و . . . مشغولم. پدر مادرم هم ازم راضین. فقط شبها نمی ذارم بخوابند که اونهم دندشون نرم. مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله قدسی هم حسابی هوامو دارن. امشب عمه ها و مانی جون هم می خوان بیان اینجا مراسم اسم گذاری. عموسعید و زن عموجان هم می آیند. جای همه خالی. جای . . . . . هم خیلی خالی.
از داداش محسن هم که همیشه حالم رو می پرسه ممنون. حتما می پرسید من چی جوری نیومده داداش دار شدم؟ شرحش مفصله!!!
در پی درخواست شما عزیزان در کشف معانی نام کارن و اینکه ما چرا اسم این عزیز دردانه را کارن گذاشته ایم تحقیق دقیقی صورت گرفته است که کم کم در وبلاگ قرار داده خواهد شد. البته از آنجا که تاریخ بعد از اسلام بیشتر به عربی نوشته شده است، نام کارن به قارن معرب گردیده و فردوسی نیز در شاهنامه از او به قارن یاد کرده است. · ولی از آنجا که بنا بر تمام روایات موجود اصل اسم در عهد باستان کارن بوده ما کارن را انتخاب کرده ایم.
(شکل پهلوي کلمه کارن است و آن نام يکي از خاندانهاي بزرگ عهد اشکانيان است که در زمان ساسانيان نيز داراي اهميت بوده و افراد بزرگ اين خاندان به همين اسم شهرت يافته اند. (ايران در زمان ساسانيان کريستنسن ص 103)(حاشيه برهان چ معين ).
معانی در ادبیات
چند قارن معروف:
قارن در ادبيات
سپهدار چون قارن کاوگان
سپهبد چو شيروي شير ژيان .
شاهنامه چ بروخيم ج 1 ص 96 س 7.
سپهدار چون قارن کاويان
به پيش سپاه اندرون کاردان .
شاهنامه چ بروخيم ج 1 ص 103 س 11.
کجا نام او قارن رزم زن
سپهدار بيدار لشکرشکن .
شاهنامه چ بروخيم ج 1 ص 103 س 7.
برآمد زاغ رنگ و ماغ پيکر
يکي ميغ از ستيغ کوه قارن .
منوچهري .
اوم رهانيد ز دجال کور
حکمت را دلش کُه ِ قارن است .
ناصرخسرو (ديوان چ تقوي ص 16 س 7
طمع جانت کند گر چه بدو کابين
گنج قارون بنهي با سپه قارن .
ناصرخسرو (ديوان ص 31 س 5.
ناصرخسرو (ديوان چ تقوي ص 76 س 13.
نو شده اي نو شده کهن شود آخر
گرچه به جان کوه قارني به تن آهن .
ناصرخسرو (ديوان ص 334 س 31.
بررس نيکو به شعر حکمت حجت
زآنکه بلند و قوي است چون کُه ِ قارن .
ناصرخسرو (ديوان ص 336 س 9.
کوه قارن در ادبیات اشاره به بزرگی و عظمت دارد:
نيام از دل و خون دشمن کنيد
ز کشته زمين کوه قارن کنيد.
ایرج (پسر فریدون) در زمان فریدون از طرف پدر به تخت شاهی ایران نشست ولی چندی نگذشت که برادرانش به او حسادت کردند و وی به دست برادرانش تور و سلم کشته شد. پس از او منوچهر پادشاه ایران شد و سپه دار او کارن (قارن) پسر کاوه بود و منوچهر به همراه کارن با تور و سلم جنگید و هر دوی انان را در این جنگها از بین برد.
وز آن تــیــرگـــی كـــانـــدر آمـــد بـــه مـــاه بــه ســلــم آگــهــی رفــت ازیـــن رزمـــگـــاه
بــرآورده ی ســر تـــا بـــه چـــرخ كـــبـــود پــس پــشــتــش انــدر یــكــی حـــصـــن بـــود
كـــه دارد زمـــانــــه نــــشــــیــــب و فــــراز چــنــان ســاخــت كــایــد بــدان حــصــن بــاز
كــه بــرگــاشــتــش ســلــم روی از نــبـــرد هـم ایـن یـك سـخـن قــارن انــدیــشــه كــرد
ســـزد گـــر بـــرو بـــر بـــگـــیـــریــــم راه كــــه الــــانــــی دژش بــــاشــــد آرامــــگــــاه
كـــســـی نـــگـــســـلـــانـــد ز بـــن پـــای اوی كــه گــر حــصـــن دریـــا شـــود جـــای اوی
بـــــه چـــــاره بـــــرآورده از قـــــعـــــر آب یــــكـــــی جـــــای دارد انـــــدر ســـــحـــــاب
فـــگـــنـــده بـــرو ســـایـــه پــــر هــــمــــای نــهــاده ز هــر چــیــز گــنــجــی بـــه جـــای
ركـــاب و عـــنـــان را بـــبـــایــــد بــــســــود مـــرا رفـــت بـــایــــد بــــدیــــن چــــاره زود
بــه كــهــتــر ســـپـــارد ســـپـــاهـــی گـــران اگـــر شـــاه بــــیــــنــــد ز جــــنــــگ آوران
هــم انـــگـــشـــتـــر تـــور بـــا مـــن بـــه راه هـــمـــان بـــا درفــــش هــــمــــایــــون شــــاه
ســپــه را بــه حـــصـــن انـــدر انـــداخـــتـــن بـــبـــایـــد كـــنـــون چـــاره ی ســـاخــــتــــن
بـــریـــن راز بـــر بـــاد مــــگــــشــــای لــــب مـن و گـرد گـرشـاســپ و ایــن تــیــره شــب
نــهــادنـــد بـــر كـــوهـــه ی پـــیـــل كـــوس چــو روی هـــوا گـــشـــت چـــون آبـــنـــوس
ز خـــشـــگـــی بـــه دریـــا نـــهـــادنــــد روی هـــمـــه نــــامــــداران پــــرخــــاشــــجــــوی
كـه مـن خـویـشــتــن را بــخــواهــم نــهــفــت سـپـه را بــه شــیــروی بــســپــرد و گــفــت
نـــمـــایـــم بـــدو مـــهـــر انـــگـــشــــتــــری شـــوم ســـوی دژبــــان پــــیــــغــــمــــبــــری
درفــشــان كـــنـــم تـــیـــغ هـــای بـــنـــفـــش چــــو در دژ شــــوم بــــر فــــراز درفـــــش
چــنــانــك انــدر آیــیــد دمــیـــد و دهـــیـــد شــمــا روی یــكــســر ســـوی دژ نـــهـــیـــد
بـه شــیــروی شــیــراوژن و خــود بــرانــد ســپــه را بـــه نـــزدیـــك دریـــا بـــمـــانـــد
ســـخـــن گـــفـــت دژدار مـــهـــرش بـــدیــــد بـــیـــامـــد چـــو نـــزدیـــكـــی دژ رســـیــــد
بــــفـــــرمـــــود تـــــا یـــــك زمـــــان دم زدم چــنـــیـــن گـــفـــت كـــز نـــزد تـــور آمـــدم
كــه روز و شــب آرام و خــوردن مــجـــوی مــرا گــفــت شــو پـــیـــش دژبـــان بـــگـــوی
ســوی دژ فــرســـتـــد هـــمـــی بـــا ســـپـــاه كـــز ایـــدر درفـــش مـــنـــوچـــهــــر شــــاه
نـــگـــهـــبـــان دژ بـــاش و بــــیــــدار بــــاش تــو بــا او بــه نــیــك و بــه بــد یــار بـــاش
هــمــان مــهـــر انـــگـــشـــتـــری را بـــدیـــد چـو دژبـان چــنــیــن گــفــت هــا را شــنــیــد
بــــدیــــد آشــــكـــــارا نـــــدانـــــســـــت راز هــــمــــان گــــه در دژ گــــشــــادنــــد بــــاز
كـــه راز دل آن دیــــد كــــو دل نــــهــــفــــت نـگـر تـا سـخــن گــوی دهــقــان چــه گــفــت
ابــا پــیــشــه مــان نـــیـــز انـــدیـــشـــه بـــاد مـــرا و تـــرا بـــنـــدگـــی پـــیــــشــــه بــــاد
بــــبــــایــــد هــــمــــی داســــتــــان هــــا زدن بـه نـیــك و بــه بــد هــر چــه شــایــد بــدن
یـــكــــایــــك بــــه روی انــــدر آورده روی چــــو دژدار و چــــون قــــارن رزم جـــــوی
ســـپـــهـــبـــد بـــه هــــر چــــاره آمــــاده دل یـــكـــی بـــدســـگــــال و یــــكــــی ســــاده دل
نـــــه آگـــــاه دژدار از آن بـــــدگــــــمــــــان هـــمـــی جـــســـت آن روز تـــا شـــب زمـــان
بـــداد از گــــزافــــه ســــر و دژ بــــه بــــاد بـه بـیــگــانــه بــر مــهــر خــویــشــی نــهــاد
درفــشــی بــرافــراخـــت چـــون گـــرد مـــاه چـــو شــــب روز شــــد قــــارن رزم خــــواه
بــه شــیــروی و گـــردان گـــردن كـــشـــان خــروشــیــد و بــنــمــود یــك یــك نــشــان
بـــه كـــیـــن روی بـــنـــهـــاد بـــا پـــر دلـــی چـــو شـــیـــروی دیـــد آن درفـــش یــــلــــی
ســران را ز خــون بــرســر افــســر نــهـــاد در حـــصـــن بـــگـــرفـــت و انـــدر نــــهــــاد
بــه ســر گــرز و تــیــغ آتـــش و آب زیـــر بـه یـك دسـت قــارن بــه یــك دســت شــیــر
نــــه آیــــیــــن دژ بــــد دژبـــــان پـــــدیـــــد چـو خـورشـیـد بــر تــیــغ گــنــبــد رســیــد
یـــكـــی دود دیـــدی ســـر انـــدر ســـحــــاب نــه دژ بــود گــفــتــی نــه كــشــتــی بــر آب
خــروشــیــدن ســواران و فــریــاد خــاســت درخـــشــــیــــدن آتــــش و بــــاد خــــاســــت
چــه آن دژ نــمــود و چــه آن پــهـــن دشـــت چــو خــورشــیــد تــابــان ز بــالــا بــگــشــت
هــمـــی دود از آتـــش بـــرآمـــد چـــو قـــار بــكــشــتــنــد از ایــشــان فــزون از شــمــار
داستان پادشاهی کیقباد مملو از دلاوری های قارن است که کمی طولانی است. پس از تایپ نمودن کامل آنرا در وبلاگ قرار خواهم داد.
140 - 225 ه ق / 757 - 840 م
فتح مناطق مختلف ايران توسط اعراب و نفوذ دستگاه خلافت بني اميه و عباسيان، نتوانست در نواحي شمال ايران توفيق چنداني پيدا کند، بنابراين بسياري از حکومتهاي مخلي همچنان به بقاي خود ادامه ميدادند، از جمله سلاله قارن که در آمل فرمانروايي داشتند. آل قارن حوالي 140 ه / 757 م، بخش عمدهاي از نواحي شرقي طبرستان را تحت فرمان داشت و نسبت خود را به زرمهر سوخراء، اسپهبد و سردار معروف عهد قباد ميرساند. ونداد هرمزد، يکي از فرمانروايان اين سلسله، از ناخرسنديهايي که اهل طبرستان از خشونت اعراب و تعدي عمال خليفه پيدا کرده بودند، استفاده کرد و تقريباً تمام طبرستان را بر ضد خليفه شوراند، شورشي که به نوعي مراسم عرب کُشان درآمد «166 ه / 782 م» و دفع آن جز با دادن تلفات و خسارت بسيار براي اعراب ممکن نشد. بعدها، قيام مازندران، شاهزادهاي ديگر از اين خاندان، بار ديگر احساسات ضد عرب را در تمام طبرستان زنده کرد. با وجود شکست اين قيام در 224 ه / 839 م، و اقتدار اين خاندان، لطمههاي فراواني متحمل شد، اما تيرهاي از اين خاندان تا مدتها بعد از گرفتاري و قتل مازيار، در نواحي نزديک دماوند، کمي از قدرت گذشته خود را حفظ کرد. با وجودي که شکست اين خاندان، نفوذ اعراب را در داخل خاک طبرستان تسهيل نمود، اما خاطره مبارزات آل قارن، نطفهاي شد که چندي بعد، طبرستان را پايگاه علويان ساخت.
201 – 193 ه ق / 816 -808 م
قارن پسر ونداد هرمزد پس از مرگ پدر به فرمانروايي مناطق تحت نفوذ خاندانش رسيد و با پسر اسپهبد شروين؛ يار ديرين پدرش هم دوره و در بغداد به مدت چند سال هم اسارت بود. دوره فرمانروايي قارن مدت زيادي به طول نيانجاميد، او با اعتلاي قدرت آل باوند، براي مدتي همکار و همراه شهريار بن شروين شد و به عنوان سپهسالار سپاهش خدمت کرد، اما به سبب بروز اختلافات از اين سمت برکنار و بخشي از قلمرواش نيز توسط شهريار ضبط شد. مازيار فرزند مشهور قارن بود که در حوادث دوران عباسيان نقش نسبتاً مهمّي ايفا کرد.
فتح مناطق مختلف ايران توسط اعراب و نفوذ دستگاه خلافت بني اميه و عباسيان، نتوانست در نواحي شمال ايران توفيق چنداني پيدا کند، بنابراين بسياري از حکومتهاي مخلي همچنان به بقاي خود ادامه ميدادند، از جمله سلاله قارن که در آمل فرمانروايي داشتند.
قارن به همراه چهل هزار تن به سال 32 ه ق. در خراسان خروج کرد. ابن اثير گويد قارن گروه فراواني از ناحيه طيسين و مردم باذِغيس و هرات و قهستان در حدود چهل هزار تن فراهم آورده و حرکت کرد. قيس حاکم آن سامان در اين باره با ابن خازم مشورت کرد ابن خازم او را گفت به عقيده من در برابر لشکر قارن مقاومت نبايد کرد زيرا من دستوري از ابن عامر دارم مبني بر اينکه اگر جنگي در خراسان رخ دهد من فرمانده آن هستم و نوشته اي ساخته و جعلي در اين باره نشان داد. به دنبال اين داستان قيس را مبارزه و کشمکش با قارن خوش نيامد و از خود مقاومتي نشان نداد و به سوي ابن عامر حرکت کرد. ابن عامر او را سرزنش کرد که چرا در برابر حمله قارن ايستادگي نکرده و به سوي من رو آورده اي . گفت به موجب فرماني که ابن خازم به من ارائه داد چنين کردم . از آن طرف ابن خازم با چهارهزار نفر به سوي قارن براه افتاد و به سپاهيان خود دستور داد که پيه و چربي با خود همراه بردارند و چون به قارن نزديک شد فرمان داد که هريک بر نوک نيزه خود پارچه اي پيه ناک و چرب قرار دهند و چون شب فرارسيد خود با ششصد نفر به عنوان مقدمه لشکر پيشاپيش براه افتاده و دستور داد که پارچه هاي سر نيزه را روشن کنند و نيم شب مقدمه لشکر او به خيمه هاي قارن رسيدند. ايشان شعله هاي آتش را که به هرطرف در حرکت بود ديدند پريشان و هراسناک شدند. مقدمه لشکر ابن خازم با آنان نبرد کرد و مسلمانان ديگر نيز رسيده و گرداگرد آنان را فراگرفتند قارن کشته شد و لشکريانش شکست خوردند و فرار کردند. لشکر ابن خازم آنان را دنبال کرده و بسياري راکشتند و گروه فراواني را اسير کردند و ابن خازم داستان فتح را به ابن عامر نوشت ابن عامر از اين پيروزي خشنود گرديد و او را بر حکومت خراسان مقرر گردانيد. وي در اين مقام بود تا غائله جمل پايان يافت و سپس به سوي بصره روي آورد (کامل ابن اثير ج 3 ص 66)
ابن سوخرا نخستين کس از فرمانروايان و حکام آل قارن وند بوده است که 37 سال در جبال طبرستان حکومت داشت . (از ترجمه مازندران استرآباد ص 179). آل قارن در جبال و طبرستان تقريباً 274 سال حکومت داشته و شروع آن از 50 سال پيش از هجرت بوده است .
البته اين قيام آغاز گر قيامها و جنبش هاي مردمي سازمان يافته و ملي و بومي در شمال شرق به شمار مي آيد .
اگرچه ابن اثير، قارن را از مناطقی که امروزه جزئ خراسان جنوبی است به شمار می برددر تاريخ کامل مي نويسد : « آنگاه قارن لشکر انبوه از پهنهء طبسين و مردم بادغيس و هرات و کوهستان و قاینات ...
سلسله قارني ها در قاینات!!!!:اين سلسله که سالها در نواحي قاينات حکمراني داشتند احتمالا انتسابشان به شهر قديمي قارن است. شهر قارن در 73 کيلومتري جنوب غربي قاين و در حاسيه روستاي قومنجان بوده و در حال حاضر چون در مسير رودخانه واقع شده قسمت عمده اين شهر را بر اثر سيل تخريب و از بين رفته است.
در رابطه به جنبش قارن اکثريت از تاريخ نويسان افغانستان هم سکوت نموده اند ، اما شاد روان عبالحي حبيبي در کتاب افغانستان بعد از اسلام ارزيابي روشن در اين مورد کرده مي نويسد : « مردم خراسان بعد از قتل يزدگرد و عقب نشيني قواي فرماندهان ماورءالنهر چاره ء جز اين نديدند که با قواي متجاوز در آويزند ، و سرزمين خود را از تاخت و تازيان نو وارد حفظ کنند , زيرا اکثر اين مردم در عصر هاي قبل از اسلام داراي مراکز اداري محلي و فرماندهان بومي بوده و بکلي تحت سيطره شاهنشاهان سرزمين هاي غربي و شرقي نرفته اند.
نام کسي که از طرف کسري (احتمالا خسرو پرویز) حاکم اهواز بود، در زمان خلافت ابوبکر خالدبن وليد لشکري براي تصرف ايله که جزو قلمرو ايران بود و هرمز از طرف کسري بر آن حکومت داشت روانه کرد. جنگي عظيم اتفاق افتاد هرمز به دست خالد کشته شد و فتح نصيب مسلمانان گشت. مقارن آن فتح، قارن حاکم اهواز با سپاه عظيم به مدد هرمز مي آمد، همين که نزديک اردوگاه مسلمانان رسيد، خالد به طرف او شتافته بار ديگر آتش جنگ بالا گرفت و مسلمانان پيروز شدند و قارن اسير گرديد. (حبيب السير چ خيام ج 1 ص 457).
وفات 466 یا 486 ه ق / 1074 یا 1093 م
پس از یک وقفه هفتاد ساله از مرگ شهریار پسر دارا و استیلای قابوس بر طبرستان، فرمانروایی آل باوند بار دیگر با نیرو گرفتن قارن پسر سهراب آغاز شد. قارِن در شهریار کوه نیرویی گرد خود آورد و در آن جا سخت موضع گرفت. چنان که وقتی طغرل سلجوقی به طبرستان آمد «خراج ولایت بسته و در هر ناحیه نایب خاص خود بنشاند، اما در هامون و هر چه بریم و شهریار کوه و کوهستان قارِن بود متعرض نشد. / ابن اسفندیار: تاریخ طبرستان، ذیل، 26». در روزگار الب ارسلان نیز قارن بیش از پیش اقتدار یافت و دژهای اطراف را تسخیر کرد. قارن در 466 و به قولی در 486 ق / 1074 یا 1093 م درگذشت. پس از او پسران و نوادگانش به تدریج نیرو یافتند و پارهای از طبرستان را به تصرف درآوردند و دولتی نسبتاً بزرگ تأسیس کردند.
بالاخره تو به دنیا او مدی , و روزهای آخری که برای دیدن تو ثانیه ها رو می شمردم تموم شد.
لحظه ای که من و تو از هم جدا شدیم ,حمید هم حظور داشت ,آنچنان فریاد بلندی زد که جیغ و ناله های من زیر صدای مهیبش گم شد. پرستارا و پزشکا بعدا راجع به اون فریاد بلند نقل قول هاکردن و قصه ها گفتند .
من همونطور که می خواستم زایمان رو در طبیعی ترین حالت ممکن و بدون هیچ نوع ماده ی بی حس کننده چشیدم. زایمان قبل از هر چیز برای من یه پکیج کامل از خود شناسی بود که از این بابت باید از تو تشکر کنم که این امکان رو به من دادی !
از لحظه ای که از هم جدا شدیم زخم های عمیقی داشتیم که باید ترمیم میشد.خیلی سخته که نه ماه یه جور زندگی کرده باشی وبعد طی چند ساعت وارد یه زندگی کاملا جدید بشی !
تو ساعت یک و ده دقیقه روز جمعه 28 فروردین به دنیا اومدی در روز هایی که خانوادهی حمید درگیر مراسم عزا داری بودن ومن هم حال و روز خوشی نداشتم . اما بعد از اومدنت اونقدر تو دل همه جا باز کردی که فکر می کنم غم و غصه ها پر زد و رفت .
چند روزه –امروز چهار روزه شدی – که من دارم به مهارت های جدید تری در زندگی فکر می کنم: مهارت شیر دادن, شیر دوشیدن, عوض کردن پوشک , حتی تجربه ی محیط بیمارستانی به عنوان مریض
نه خبر نگار! که چقدر این آخری سخته! با توجه به اینکه من تا این روزها به عمرم بستری نشده بودم!
وقتی تو به دنیا اومدی از پزشکت خواستم چند لحظه همونطور کثیف و خونی لمست کنم چقدرنحیف بودی با وزن 3410گرم خیلی با نمک بودی اما من دیگه نای زندگی نداشتم , خسته بودم ویادم میاد یه جایی لابلای درد ها مرگ رو آرزو کرده بودم !
تو از روز دوم تا امروز در بیمارستان طالقانی زیر انکوباتوری که زردیت خوب بشه من بهت سر می زنم برات شیر میارم یک شب رو هم با تو در بیمارستان بودم اما تحمل این همه سختی یک جا برام مشکل بود,اومدم خونه تا فرصتی برای ترمیم دوباره داشته باشم,و وقتی کوچولو پیدا کردم که بنویسم .
از این به بعد این وبلاگ اسمش ما و کارن خواهد بود.
حالا اینکه چطور تغییرش بدیم هنوز در دست اقدامه!
بسمه تعالی
دوستان و آشنایان عزیز
با سلام
به استحضار می رساند اینجانب کارن دورودیان دارای حال عمومی مساعد میباشم. ملالی نیست جز کمی زردی که ان شائ اله به مدد مهتابی های مهربون در بیمارستان طالقانی ولنجک درمان خواهد شد. البته از همه مهمتر اینکه بنده را در این بیمارستان کم کم معتاد به شیره نه ببخشید شیر خشک کرده اند. امان از پستونک خوب و پرستار بد. البته به لطف شیر مادر هنوز مصرفم پایینه.
ملالی نیست جز دوری شما
و من اله توفیق
ارادتمند کارن دورودیان