تبليغاتX
Lilypie Kids birthday Ticker ما و کارن (موچول سابق)
سلام

به دلایلی که حتما در اینجا بخوانید مامان بابام حال و روز خوبی برای پست نوشتن ندارند.

آینده من هم در وضعیت نا معلومی است بابام رفته تظاهرات. خدا به خیر کنه یتیم نشم  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:4  توسط حمید و لیلا  | 

حمید مجبورم کرده یه عکس با رزولوشن بالا رو براش میل کنم منم معطلم وگرنه بچه ام رو بغلم نمی گرفتم در حالی که شاکیه ژست بنویسم البته از انتظار برای اینکه یه عکس اتچ بشه بهتره داشتم فکر می کردم به حرفی که یکی از دوستان قبل از به دنیا اومدن کارن به ما گفت و گفت که حس پدر مادری وقتیه که یه نفر نذاره شب بخوابی و تو پا می شی تازه قربون صدقه اش هم می ری۱۱۱ و عجیبه این.............

یادم رفت چی داشتم می نوشتم این عکس کمپرس نمی شه نمی دونم پیکچر منیجر ایراد داره یا مخ من کارن بعد از حمومش شیر نخورده حالا هم نمی خوره دو روزه کم شیر می خوره ...منم که کما کان مشکلات دارم...اصلا زایمان به من نساخته ....

حمید خیلی سرزنشم می کنه که اصلا مثل قبل نیستی و خیلی مضطربی و دلشوره داری اما نمی فهمه این دست خودم نیست ...امروز بعد از ختنه اش اولین بار بود که درست و حسابی بردمش حموم ..مامان بنده خدا هم همه ی کتا بای طب سنتی رو به خاطر من زیر و رو کرده و کلی داروی گیاهی چدید پیشنهاد می ده ....کمکم کرد کارن رو بعد از حموم گرفت لباس پوشوند ...ورزش نمی کنم خیلی کرخت شدم فقط این حموم هر روزه است که نجاتم می ده کاش وقت داشتم روزی دو بار برم.. کارن بغلم خوابیده این عکس اتچ نمی شه و بی خودی وب گردی می کنم ...باید بیدارش کنم شیر بخوره ....زخمش خیلی بهتره ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط حمید و لیلا  | 

برای کارن می نویسم اما برگشتم به سیتم قدیم و تو دفتر چه چون یا روی پامه یا تو بغلم داره شیر می خوره و قاعدتا نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم یه عالمه پست در مورد پیشرفت هاش نوشتم که هیچکدوم رو وقت نکردم تایپ کنم دیروز هم بردیمش برای ختنه بیمارستان میلاد در مورد ختنه کلی بررسی های مادرانه کردم و کلی نوشتم که باید خلاصه شو اینجا بذارم....دیگه اینکه کارن می خنده و با وجود زخمی که داره برای من التیامه و باورم می شه که حالش خوبه و حرکتهاش خیلی زیاد شده طوری که نمی ذاره پتو روش بمونه  مگر اینکه یه جوری زیرش گیر بدم کارن یه خدمت هم به موسوی کرده که شرحشض رو همراه ماجرای ختنه اش می نویسم و دیگه اینکه عاشق موسیقیه و گلوم گرفت بسکه براش خوندم و متوصل شدم به سی دی و نوار ....دیگه لباس نداره بپوشه چون همه اش براش تنگ شده دیشب تمام مدت بیدار بودم که نکنه حالش بد باشه اما اون آروم خوابیده بود و گاهی قان و قون می کرد شبها هنوز هم دو ساعت یکبار ما رو بیدار می کنه با حمید شیفت گذاشتیم حمید تا نصفه شب بیداره و من از نصفه شب تا صبح حس می کنم تو همه چیز سرعتم بالاتر رفته و بهترین لحظات زندگیم وقتیه که کارن تو بغلم شیر می خوره ..احساس خوشبختی می کنم و ازش لذت می برم هر چند درد های کوچکی هنوز هم هست.... دیروز برای اولین بار به عروسکی که جلوی روش بود دست زد البته هنوز مطمئن نیستم که اختیاری در کار بوده باشه ...تازگی ها شب که بیدار می شود فقط شیر می خوره و کمتر احتیاج داره عوضش کنیم بی سرو صدا شیرش رو می خوره و می خوابه و من هم می تونم به معنای واقعی دو ساعتی استراحت کنم ..جالبه که با وجود اینکه شبها به نسبت کم می خوابه اصلا داد و غار نمی کنه و آرومه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:16  توسط حمید و لیلا  | 

کارن خیلی خوش شانس بوده که وقتی دنیا به اومده که بی دغدغه سرما خوردگی می تونه ماههای اول عمرش رو راحت آب تنی کنه و حالشو ببره! مخصوصا با وان جدیدش.

خیلی سلطنتی نشسته نه؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:17  توسط حمید و لیلا  |