<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ما و کارن (موچول سابق)</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 11:17:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دردسرهای بزرگ</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کارن این روزها بین حس های عجیبی گیر افتاده بین ناکامی که هر لحظه و هر جا باهاشه و ترس از دست دادن من که این دومی رو وقتی می فهمم که دیگران هم باشن در حالیکه لحظاتی که تمام روز با هم بودیم احساس می کنم براش تکراری شدم به محض اینکه بره بغل کس دیگه ای واکنش نشون می ده البته گریه تو کارش نیست که می گن غریبی نمی کنه اما بالاخره اعتراضش رو نشون می ده. برای زدن واکسن 6 ماهگیش سحر همراهیم کرد تا خود خانه بهداشت و خیلی آرووم شدم دیگه باید قطره ی آهن رو شروع می کردم و طبق معمول چیزی رو که خانه ی بهداشت می ده نباید به بچه داد چون بلافاصله دندوناش سیاه می شه و خوب نوع خارجیش که قیمت خیلی بالاتری داره رو جایگزین کردم تفاوت قیمت چیزی در حدود بیست برابره!!! کارن دو هفته است که روی دست راستش تکیه می کنه و نیم تنه اش رو  بلند می کنه که بشینه اما تا حالا موفق نشده کاملا بشینه. از دمر بودن بدش میاد و به محض اینکه دمر می ذارمش زمین خودش رو بر می گردونه و روی زمین ولو می شه با این اوصاف فکر نکنم چهار دست وپا راه رفتن رو به این زودیها تجربه کنه کلی هم با اسباب بازی سر گرم می شه البته زود ازشون خسته می شه و وقتی که اسباب بازی کم میارم میرم سراغ کاسه و قابلمه و بشقاب و هر چی تو آشپز خونه پیدا می شه که براش خطر ناک نیست. از ماشینی که راه بره صدا بده و نور پخش کنه متنفره و اسباب بازی سامت رو بیشتر ترجیح می ده. موقع شیر خوردن از دستش دماغ  و دهن و چشم ندارم تو خونه ی خودمون که هستیم می تونم با کمک روروئک و صندلی بچه البته فقط چند دقیقه آرووم بگیرم و کاری بکنم اما وقتی که خونه مامان یا مامان حمیدیم نگهداریش به تنهایی سخت تر می شه روز اول هم همیشه می گذره به اینکه به خونه عادت کنه. موهای کارن طوری مرتب رشد میکنه که خیلی ها ازم با تردید می پرسن که نکنه خودت کوتاهشون می کنی. نهایی کردن پایان نامه با بچه از بزرگترین مشکلاتیه که یه مادر می تونه داشته باشه بخصوص که یه استاد راهنمای زبون نفهم و بی مراعات داشته باشی که تازه به خاطر بچه داشتن سعی کنه بیشتر اذیتت کنه سیستم سیستم ایرانیزه است درست روزی که باید می رفتم برای مذاکرات نهایی و تصحیحات نهایی و دنبال این می گشتم که یکی کارن رو نگه داره و طبق معمول این روزهای شخت کسی بیکار نبود و هر کی پی بدبختی خودش بود و حمید هم لاهیجان بود و نمی تونست بیاد که لااقل با هم بریم و کارن رو هم ببریم،آقا فرمودن که هنوز پایان نامه ام رو نخوندن !!! و یه هفته همه چیز عقب افتاد ...حالا خر بیار و باقالی بار کن ...از الان تا آخرین فرصت مصوب من برای دفاع یک و نیم هفته باقی مونده که دعا کنین این چند روز به خیر و خوشی بگذره...وستان عزیز همه پیغام دادن که ازت خبری نیست!!! اولا ای دی اس ال ندارم و الانم دارم با لپ تاب قدسی تایپ می کنم(که چه کیفی داره به نظر من لپ تاب از جمله خرید هاییه که هر مادری باید قبل از بچه دار شدن انجام بده...اگه م اینو داشتم که بهتر وبلاگ می نوشتم)و به هر حال مامان اینا هم اینترنت دایل اپ دارن &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 11:17:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>6 ماهگي</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>من تهرانم ...كارن اين هفته 6 ماهه شد ...البته با واكسني كه زد ...و اين دفعه ديگه تب و ناراحتيش كمتر بود حميد تهران بود و من سختم بود تنها برم همش فكر مي كردم واكسن زدن اونقدر مهمه كه حميد حتما بايد باشه اما شد بالاخره خودم رفتم و اين واكسن رو هم تهران زدم زندگي به سبك خونه به دوشها باعث شده كارن يكي در ميون تهران و لاهيجان واكسن بزنه ....فردا دارم ميرم دانشگاه متن پايان نامه ام رو تحويل استادم بدم..خدا به خير كنه&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 17:03:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز کودک مبارک</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز روز جهانی کودکه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرزو می کنم همه ی کودکان دنیا توی شادی و رفاه باشن و دیگه هیچ کودکی توی جنگ و خون ریزی بزرگ نشه امیدوارم همه ی بچه ها مثل من و کارن و بابا حمید با هم شاد و مهربون باشن ....خدایا عشق ما رو به هم و به دیگران بیشتر و بیشتر کن....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته به نظرم روز جهانی کودک برای کسایی مفهوم داره که با بچه ها سر و کار ندارن و یا خودشون هم بچه ندارن وگرنه برای کسی که بچه داره هر روز روز کودکه !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; داشتم فکر می کردم که من نمی رسم تمام تغییرات کارن رو توی وبلاگش بذارم نه تنها بعضیهاش رو دیر متوجه می شم-مثل همین غلت زدن رو چون همش تو مسافرت بودیم و فرصت نمی کردم کارن رو دمر روی زمین بذارم یا بغل من بود یا دوستان و آشنایان –بلکه بعضی تغییرات اونقدر سریع و پشت سر هم هستند که ثبت کردن همه شون باعث می شه به چیز های مهم تر نرسم هر چند دارم همه رو رو کاغذ می آرم توی یه دفتر چه و برای اینکه یادم باشه کارن چطور بزرگ می شه ...به نظرم اگه وبلاگ یه بچه فقط اختصاص داشته باشه به اینکه کی چیکار کرد و کی چیکار نکرد دیگه از حالت خواندنی و صمیمی خارج میشه و بیشتر حالت علمی به خودش می گیره البته به جز تغییرات مهمی مثل نشستن و راه رفتن و دندون در آوردن ....مثلا دندون اول خیلی مهمه اما دندونای بعدی رو هر کدوم رو بخوام هی بنویسم یه کمی لوس می شه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.کارن موجود عجیبی شده یه روز که باهاش کامل هستم فکر می کنم قلقش دستم اومده اما فردا دوباره تغییراتی می کنه که همه چیز به هم می خوره اینه که هر روز مشتاق بازی جدیدیه مثلا امروز خیلی راغب بود که روی زانوهام برعکسش کنم و بیارمش بالا در حالی که دیروز رغبتی نشون نمی داد سه چهار روزیه که صاحب صندلی بچه شده یه وقتهایی توش خوب می شینه و آروم می گیره اما بیشتر وقتها با حالت کاملا التماسی ازم می خواد که درش بیارم دو هفته پیش وقتی می نشست و دور و برش بالش می ذاشتم با اسباب بازی ها سر گرم می شد و من 10 دقیقه فرصت برای کارهام داشتم اما این روزها حساس تر شده و دائم می خواد بیاد بغلم گاه فکر می کنم به خاطر دندون در آوردن باشه و فکر می کنم درد داره اما گاهی هم احساس می کنم فقط می خواد توجه من رو به خودش جلب کنه دیروز حمید کشف کرده بود که وقتی سرگرم بازی می شه گریه یادش می ره اما به محض اینکه یه کدوم از ما توی دیدرسش قرار می گیریم جیغ و داد می کنه که بیایین منو نجات بدین!!!راستی کارن داره می ره که 6 ماه رو پر کنه و من به لحظه ی تاریخی غذا دادن به کارن نزدیک می شم نمی دونین چه لذتی داره غذا دادن به یه بچه شیطون!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 14:25:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندون</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>روز چهارم شهریور اولین دندون کارن به ما رخ نشون داد به قدری خوشحال بودم که انگار دندون منه که در اومده یه قله ی سفید کوچولو بین لثه های صورتی قشنگش!!!البته ما سه هفته ای لاهیجان نبودیم و خوب به هر حال خونه ی دوستان و آشنایان هم نمی شد وبلاگ بنویسم الان که برگشتیم تازه دارم می فهمم که کارن به چه موجود نفس گیری تبدیل شده وقتی دور و برمون شلوغ بود حس نمی کردم که چه نیازهای جدیدی پیدا کرده اما الان که اغلب اوقات من و کارن با هم تنهاییم همه اش می خواد کنارش باشم امتحان کردم که حتی حاضره دراز کش روی زمین بازی کنه اما کنار من باشه در حالی که از این پوزیشن متنفره!!!!!! فقط برای یکی دو دقیقه می شه به حالت نشسته رهاش کرد اونم با فوجی از عروسک و اسباب بازی!!! به هیچ کاری من جمله آشپزی نمی رسم حمید ناهار از دانشکده می گیره و گاهی که غذا نداریم غذای دانشکده رو می خوریم..خونه مون تبدیل شده به یه مهد کودک بزرگ!!! من خیلی کم فرصت مطالعه و جمع و جوی خونه رو دارم که همون چند لحظه هم برام حکم کیمیاست چه رسد به وبلاگ نوشتن...&lt;/P&gt;چیزی که از همه بیشتر ذهن یه مادر –تازه مادر – رو آزار می ده بکن نکن های اطرافیانه از لحظه ای که بچه به دنیا می آد این بکن نکن ها و دستور های مختلف شروع می شه ....بغلیش نکن .اینطوری آروغش رو بگیر اون جوری بلندش نکن.......... شیر داری؟نه شیر نداری  شیر خشک بده بچه گشنه است ...نه یه وقت شیر خشک ندی ها ...6 ماه شیر بده ...نه اصلا به این حرفهای دکتراگوش نکن زودتر بده ...بهش عسل بده ....نه عسل حساسیت زاست ندی ها.....نزار زود بشینه قوزی می شه...وووووو...خلاصه آدم اولها جدی می گیره و اعصابش خورد می شه اما بعد از یه مدت انگار ضد ضربه می شی و حالت بهتر می شه عادت می کنی به این حرفها ...حالا کارن ما زودتر از موقع دندون در آورده که کسی چیزی راجع بهش نمی گه اماتراجع به نشستنش که خیلی دوست داره و اصرار داره بشینه ....خدا به داد برسه ..(.به خدا باور کنید من به زور ننشوندمش خودش دوست داره) به خرج کسی نمی ره ..من فقط گاهی وقتها ...تکرار می کنم گاهی وقتها اونم به عنوان بازی دورش بالش گذاشتم که نشستن رو تجربه کنه ....اما به خرج کسی نرفت و همه من رو متهم به قوزی کردن بچه ام کردن دست آخر خدا اجداد عادله رو بیامرزه که گفت این دیگه باید بشینه وقتشه....به هر کی بگی عادله اینو گفته قبول می کنه بالاخره پزشکی گفتن..</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 14:10:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارن در دانشکده من</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>الان کارن اومده با من و باباش توی دانشگاه ما و همه ی استادای من اونو دیدن اولا فکر می کردم باید مثل مریم مقدس وقتی می رم دانشکده بعد از یک سال یه عاللمه استرس داشته باشم و هیجان اما تا الان که همه چیز به خوبی پیش رفته و به برکت حضور کارن همه با ما مهربون و خوش بر خورد بودن و کارمون رو راه انداختن جز استاد راهنمام که از صبح تا حالا ندیدمش ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارن هم داره خوب همراهی می کنه الانم خسته شد با باباییش رفت بیرون از سایت تا هوا بخوره ....شیر دادن و عوض کردن بچه توی محیطی که یه زمانی برام همه اش اعصاب خورد کن یکنواخت و استرس بار بود یه نعمت و تجربه ای شیرینه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارن سایت رو گذاشته رو سرش....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 09:58:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>360 درجه وول</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>دارم توی یه فوج از اطلاعات پایان نامه غلط می زنم کارن خوابه اما دقایقی بعد یه صداهای ریزی ازش می آد نگاهش می کنم : برای دیدن من ۳۶۰ درجه چرخیده و داره با من با پشت من حرف می زنه قربون صدقه اش می رم و از اینهمه خوشبختی به خودم می بالم و خدا رو شکر می کنم....</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 08:34:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین ها</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>امروز کارن برای اولین بار نشست بدون اینکه مثل همیشه بخوام با بالش نگهش دارم البته بعد از ۵ دقیقه با کله افتاد جلو اما دیدن قیافه اش تو اون حال خیلی لذت بخش بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزهای گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏لاهیجان که اومدیم یه سری چیزها عوض شد  هوا بهتر بود و از این بابت من برای کارن خوشحال بودم اما آب!!!؟؟؟خوب اینجا آب لوله کشی قابل خوردن نیست و بنا بر این من وقتی کارن رو می ذاشتم توی وان که حمومش کنم همش نگران بودم که آب نره تو دهنش و آخرش هم سرشو با آب جوشیده می شستم این کار حموم کردن رو سخت کرده بود از مرمر که پرسیدم گفت بچه ها تو تهران هوا ندارن اینجا هم آب اینجوریه ...اما مشکلی برای بچه ها پیش نمی آد....دلو زدم به دریا و دیگه آبجوش رو فراموش کردم ......حمام بردن کارن راحت شد.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 18:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.mypicx.com/09102009/pic/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://http://www.mypicx.com/09102009/pic/&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mypicx.com/09102009/pic/&quot; align=baseline border=0&gt;http://www.mypicx.com/09102009/pic/&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی دندونی بد دردیه!!!</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>امروز اولین روزی بود که کارن توی آغوشی موند و باباباش رفت خرید نون و... منم تونستم یه ساعتی توی وب بگردم بعد از مدتها....کارن به شدت انرژی گیر شده یه لحظه هم قبول نمی کنه تنها بازی کنه دائم باید کنارش باشم البته من که بدم نمی یاد اما بالاخره یه نفر باید توالت بشوره جارو کنه غذا بپزه رخت بشوره ظرف بشوره...پایان نامه بنویسه به تلفن ها جواب بده شوهر بد بخت که پی یه لقمه نونه بالاخره وقتی می آد خونه یکی باید بتونه با آغوش باز بهش سلام کنه؟به جای اینکه خسته و بد بخت ولو باشه؟ ..بگذریم ..کارن از حدودای دو ماه و نیمه گی به خوراکی ها و غذاهایی که ما می خوریم تو.جه ویژه ای نشون می داد..اما من به گفته ی دکترا عمل می کردم و فقط شیر خیلی سخته که بخوای جلوی یه عالمع عمع و خاله خانوم بزرگ و مامان بزرگا رو بگیری که به بچه چیزی ندن و هی باید حرفهاشون رو که به این بچه یه ذره بده بچشه رو از این گوش بگیری از اون یکی در کنی....خلاصه الان که دیگه کم کم پسرکم داره 5 ماهه می شه دارم با لعاب برنج سرش رو گول می مالم که مثلا به تو هم دارم غذا می دم نمی دونین تحمل چشمای مظلومش وقتی داره به غذا نگاه می کنه چقدر سخته ...آخر هفتهی قبل تهران بودیم خواهر حمید گفت برامون بلیط سینما رزرو کرده بریم (خاک آشنا) منم که بچه دار!!! مامان حمید قبول کرد کارن رو نگه داره شیرش دادم خوابوندمش و به مامان گفتم که ایشالله تا ما برگردیم گرسنه نمی شه اما اگه شد براش لعاب برنج درست کنین یه ذره بهش بدین تا ما بیاییم ..پسرکم حرف گوش کنه یه ساعتی خوابیده بوده یه ساعت هم بازی کرده با مامان بزرگش ...از سینما که اومدیم بیرون زنگ زدم مامان همه چیز رو به راه بود و کارن هم آرو بازیشو می کرد رفتیم اسباب بازی فروشی برای بچه هایی که شب خونه شون مهمون بودیم چیز های بخریم تو راه ترافیک شد مامان زنگ زد که کجایین بچه از گریه هلاک شد ....دنیا رو سرم خراب شد می خواستم پرواز کنم سینه هام از سنگینی شیر مثل سنگ شده بود دلم برای بچه ی گرسنه ام کباب بود هی زنگ می زدم و موبایل هم جواب نمی داد بی خبر بودم که مامان چی کار کرده رسیدیم خونه کارن آرووم بود ما وقع رو از مامان حمید پرسیدیم نگو مامان زیادی لعاب برنج به کارن داده بوده و بچه ام از دل درد داشته می مرده بعدشم اونقدر مامان بلندش کرده راش برده که از کت و کول افتاده و گریه کارن بند نیومده آخر سر عرق نعنا جواب داده بچه ام آروم شده ..مامان حمید در جواب نگاه سر شار از تعجب من برگشت طرفم و گفت : اونقدر با اشتها می خورد که منم هی بهش دادم یه 5-6 قاشقی خورد !!!!!!!!در ضمن اون موقع ها من عقیله و عاطفه رو با هم بلند می کردم اما الان انگار دو تا میله از کتف هام زده بیرون!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 14:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از هفته ها</title>
<link>http://mavamochol.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>سلام من مامان کارنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوری از تلفن و اینترنت باعث شده بود هفته ها بی خبر باشم از اینجا و خوب یکه تازی بابای کارن رو داشتیم که به برکت دانشگاه می تونست هم پست بذاره هم به من پز بده که وبلاگ کارن رو می بینه و البته یه اشتباه گنده توی پست آخر کرده و کان رو گذاشته جای خودش و دلش برای مادر بزرگهای خودش که توی تفرش و نقوسانن تنگ شده!!!! در حالی که جفت مادر بزرگای کارن تو تهرانن و دو هفته یه بار داره می بیندشون!!!!  البته الانم که بعد از مدتها من دارم می نویسم کارن به گریه افتاده و داره عیشم رو منقص می کنه...این فعلا برای اینکه بگم هنوز زنده ام و می نویسم پس هستم ...در ضمن کارن دیگه شیشه آبشو دو دستی می گیره و آب می خوره و البته داره سعی می کنه بدون کمک بشینه هر چند سرش هنوز سنگینی می کنه ....و به بازی دالی فعالانه جواب می ده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 19:27:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mavamochol&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>mavamochol</dc:creator>
<guid>http://mavamochol.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
