شیرین زبون!
کارن: مامانی من یه روز با کسی رودربایستی کردم!
من:کی؟
کارن:فردا پس فردا!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
کارن: مامانی داداشی بهم گفته نباید اینو بخورم.
من: داداشی کجاست؟
کارن: تو خداست.
کارن: مامانی من یه روز با کسی رودربایستی کردم!
من:کی؟
کارن:فردا پس فردا!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
کارن: مامانی داداشی بهم گفته نباید اینو بخورم.
من: داداشی کجاست؟
کارن: تو خداست.
از مهد کودک خبر رسیده که می خوان ترشی درست کنن و سهم ما برای شرکت تو این مراسم یک عدد گل کلم بوده ...نصفشصو که شب قبلش کارن همینطوری خور فرداش حمید نصف گل کلم رو با کارن برد مهد و وقتی دید من دارم یه شیشه سس کوچیک می دم گفت بزرگ بده بذار پرش کنن... خلاصه که عصر همون روز کارن شیشه ی ترشی به دست به خونه اومد ..اونقد راین شیشه رو دوست داشت که شب هم می خواست باهاش بخوابه ...چند روز گذشته و کارن بالاخره دیشب راضی شده به ما ترشی بده بخوریم ...طی یه سری مقدمات که خودش باید برامون ترشی می ریخته ...دو تا کاسه برای من و حمید ریخته و آورده ...قاشق هم با اصرار برای ما گذاشته و خودش دوست نداشته بخوره ...
ولی عجب ترشی ای بودا!!!!